سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 107
الویز : در مورد مادر من درست حرف بزن اون اسم داره
او فکش از عصبانیت منقبض شده بود و مشتش را روی میله ها کوبید
الویز : هیچ کدوم از این حرف باعث نمیشه یه آدم رو بکشی تو یه قاتلی
ملکه بیانکا به سمته او برگشت و مقابلش ایستاد
م/بیانکا : جیمین فهميد که میخواستم ولش کنم و برم و از اون روز به بعد منو از زندگیش بیرون کرد به مدت یک سال فرمانده جنگ شد اونم وقتی هنوز سنی نداشت من هر یک سال با ترس اینکه امروز قرار خبر مرگش بیاد زندگی میکردم میخواست اینجوری منو مجازات کنه ... من میخواستم سختی های که من کشیدم رو دختر اون زن هم تحمل کنه بخاطر همین تو رو وارد زندگی پسرم کردم
باور داشتم پسرم سنگ دلی پدرش رو به ارث برده اما تو هم مثل اون مادر سلیطه ات مهر مار دا ...
حرف با فریاد الویز که از روی عصبانیت و حرص بود گفت
الویز : خفشو دهنتو ببند مگه اینکه دست بهت نرسه خودم آتیشت میزنم قاتل روانی ...
چندین نگهبان و مارتا ساریتا که بیرون ایستاده بودن با صدای فریاد الویز به سمته سلول آمدن و کنارش ایستاده
مارتا : ملکه آروم باشید انقدر استرس براتون خوب نیست
ساریتا : درسته بانوی من این ارزش به خطر انداختن جون فرزند تون رو نداره
الویز چشمانش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید تا بتواند عصبانیت و بغضش رو قورت بدهد حقایق همچون آواری بر روی سرش ریختن و این حتا برای او که انتظار هرچیزی رو داشت غیر قابل باور بود
با جیمینی که یک سال تمام خودش را توی دل خطر انداخته بود لحظه نگاهش رنگ غم گرفت
به سمته پله های زندان برگشت ولی قبل از اینکه خارج بشود..بدون اینکه به سمتش برگرده خطاب به ملکه بیانکا گفت
الویز : تو اشتباه کردی ... جیمین تنها سنگ دل نیست بلکه پاک ترین مهربان ترین قلب دنيا رو داره بعد از گفتن این حرف از پله بالا رفت و از آن مکان خفه کننده خارج شد ... میخواست هرچه زودتر جیمین رو ببینه و قدر تمام روز های که تنها بغلش کنه قدر تمام وقت های که ترسی اما کسی کنارش نبود دستش رو بگیره
.....
وارد اقامت گاه شد و با قدم های بلند به سمته بالکن دوید
پرده ها را کنار زد و با دیدن جیمین که به نرده های تکیه داده بود خشک اش زد ناخواسته با یادآوری حرف های ملکه بیانکا بغض که تمام مدت گلویش را اذیت میکرد شکست و اشک گونه هایش را خیس کرد
جیمین به سمتش برگشت و با دیدن چشمای اشکینه معشوقش چینی بین آبرو هایش نشست
جیمین : لیلی ...
پارت 107
الویز : در مورد مادر من درست حرف بزن اون اسم داره
او فکش از عصبانیت منقبض شده بود و مشتش را روی میله ها کوبید
الویز : هیچ کدوم از این حرف باعث نمیشه یه آدم رو بکشی تو یه قاتلی
ملکه بیانکا به سمته او برگشت و مقابلش ایستاد
م/بیانکا : جیمین فهميد که میخواستم ولش کنم و برم و از اون روز به بعد منو از زندگیش بیرون کرد به مدت یک سال فرمانده جنگ شد اونم وقتی هنوز سنی نداشت من هر یک سال با ترس اینکه امروز قرار خبر مرگش بیاد زندگی میکردم میخواست اینجوری منو مجازات کنه ... من میخواستم سختی های که من کشیدم رو دختر اون زن هم تحمل کنه بخاطر همین تو رو وارد زندگی پسرم کردم
باور داشتم پسرم سنگ دلی پدرش رو به ارث برده اما تو هم مثل اون مادر سلیطه ات مهر مار دا ...
حرف با فریاد الویز که از روی عصبانیت و حرص بود گفت
الویز : خفشو دهنتو ببند مگه اینکه دست بهت نرسه خودم آتیشت میزنم قاتل روانی ...
چندین نگهبان و مارتا ساریتا که بیرون ایستاده بودن با صدای فریاد الویز به سمته سلول آمدن و کنارش ایستاده
مارتا : ملکه آروم باشید انقدر استرس براتون خوب نیست
ساریتا : درسته بانوی من این ارزش به خطر انداختن جون فرزند تون رو نداره
الویز چشمانش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید تا بتواند عصبانیت و بغضش رو قورت بدهد حقایق همچون آواری بر روی سرش ریختن و این حتا برای او که انتظار هرچیزی رو داشت غیر قابل باور بود
با جیمینی که یک سال تمام خودش را توی دل خطر انداخته بود لحظه نگاهش رنگ غم گرفت
به سمته پله های زندان برگشت ولی قبل از اینکه خارج بشود..بدون اینکه به سمتش برگرده خطاب به ملکه بیانکا گفت
الویز : تو اشتباه کردی ... جیمین تنها سنگ دل نیست بلکه پاک ترین مهربان ترین قلب دنيا رو داره بعد از گفتن این حرف از پله بالا رفت و از آن مکان خفه کننده خارج شد ... میخواست هرچه زودتر جیمین رو ببینه و قدر تمام روز های که تنها بغلش کنه قدر تمام وقت های که ترسی اما کسی کنارش نبود دستش رو بگیره
.....
وارد اقامت گاه شد و با قدم های بلند به سمته بالکن دوید
پرده ها را کنار زد و با دیدن جیمین که به نرده های تکیه داده بود خشک اش زد ناخواسته با یادآوری حرف های ملکه بیانکا بغض که تمام مدت گلویش را اذیت میکرد شکست و اشک گونه هایش را خیس کرد
جیمین به سمتش برگشت و با دیدن چشمای اشکینه معشوقش چینی بین آبرو هایش نشست
جیمین : لیلی ...
- ۱۳.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط