شاهدخت در قلب تاریک
شاهدخت در قلب تاریک
part 3
.... ♡
میا چشمانش را باز کرد یادش نبود چند ساعت است از حال رفته وقتی چشمانش عادت گرفت در یک قصر بزرگ بود بزرگ و تاریک او رویه یک تخت بود دستانش را با پارچه بسته بودن و تمیز شده بود و دیگر زخمی نبود با سختی بلند شد
به اطراف نگاه کرد شومینه روشن بود
و شمع ها نیمه خاموش و برخی در حال سوختن ناله کوچکی زد وقتی به خود نگاه کرد شکمش نیز پانسمان شده بود و نقطه خونی بهش چسپیده بود ان را نرم لمس کرد یادش امد که وقتی داشت از حال میرفت کسی او را دیده بود و با صدای بمش بهش گفته بود «تو هنوز زنده ای» بلند شد و با زحمت شروع به قدم کرد یک تابلو بزرگ جلویش بود غکس خانوادگی ارباب تاریکی همانی که داستان ها و افسانه ها گفته بودند
بدجنس، بدخلق، خون خوار، و خون آشام بزرگ وارث بود انگار دو تا پسر پشت پدرشان و مادرشان کنار پدرش نشسته بود انگا. داستانی تلخ بود
میا نفسی عمیق کشید و از اتاق بیرون امد و از راعرو دراز رد شد صدایی می امد راهش را به اتاقی کشید و همان جا خشکش زد انجا بود ارباب تاریک داشت خون می خورد نه از انسان، نه از حیوان
در یک لیوان انگار شراب بود و لبخند زد «شاهدخت میا راه اشتباهی امدی مگر نمیترس؟ » میا نفسش را حبس کرد و قدمی نزدیک امد «من از تاریکی فرار کردم گفتم نور را خواهم یافت ولی گیر کردم؟» مرد بلند شد و چشمانش بی احساس بود اما از او خواست نزدیک شود و میا نرم نزدیک شد با طرد با کمی ترس نزدیک شد جلو مرد و پرسید از رویه کنجکاویی«تو جکی یا ک.. کریستوفر؟» که مرد خندید گونه دختر را نوازش کرد
«من کریستوفرم بانو میا»
میا نفسش حبس شد درست بود وقتی انسان ها قلعه را اتش زدن تنها کریستوفر باقی ماند یک چشمش نیمه کور و چشم دیگرش زنده بود
کریستوفر نزدیک شد و در گوش میا زمزمه کرد «افسانه ها هبچوقت دروغ نمیگن بانو من ارباب تاریکی هستم و اینجا هستم تا بهت بگم من ترسناکم اما تو قرار اینو تغییر بدی اگه مایل باشی » میا ترسید دست کریستوفر جلو امده بود به جایه بویی خون بویه اتحاد می داد شاید هم چیزی به اسم عشق
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نظرتون رو راجبش بنویسید و حتما لایک و کامنت کنید لطفا دوستون دارم استی های قشنگم ✨🌛🌼💍🍷
#بنگ چان #استری کیدز #سناریو #خون آشام #کریستوفر بنگ#سناریو
part 3
.... ♡
میا چشمانش را باز کرد یادش نبود چند ساعت است از حال رفته وقتی چشمانش عادت گرفت در یک قصر بزرگ بود بزرگ و تاریک او رویه یک تخت بود دستانش را با پارچه بسته بودن و تمیز شده بود و دیگر زخمی نبود با سختی بلند شد
به اطراف نگاه کرد شومینه روشن بود
و شمع ها نیمه خاموش و برخی در حال سوختن ناله کوچکی زد وقتی به خود نگاه کرد شکمش نیز پانسمان شده بود و نقطه خونی بهش چسپیده بود ان را نرم لمس کرد یادش امد که وقتی داشت از حال میرفت کسی او را دیده بود و با صدای بمش بهش گفته بود «تو هنوز زنده ای» بلند شد و با زحمت شروع به قدم کرد یک تابلو بزرگ جلویش بود غکس خانوادگی ارباب تاریکی همانی که داستان ها و افسانه ها گفته بودند
بدجنس، بدخلق، خون خوار، و خون آشام بزرگ وارث بود انگار دو تا پسر پشت پدرشان و مادرشان کنار پدرش نشسته بود انگا. داستانی تلخ بود
میا نفسی عمیق کشید و از اتاق بیرون امد و از راعرو دراز رد شد صدایی می امد راهش را به اتاقی کشید و همان جا خشکش زد انجا بود ارباب تاریک داشت خون می خورد نه از انسان، نه از حیوان
در یک لیوان انگار شراب بود و لبخند زد «شاهدخت میا راه اشتباهی امدی مگر نمیترس؟ » میا نفسش را حبس کرد و قدمی نزدیک امد «من از تاریکی فرار کردم گفتم نور را خواهم یافت ولی گیر کردم؟» مرد بلند شد و چشمانش بی احساس بود اما از او خواست نزدیک شود و میا نرم نزدیک شد با طرد با کمی ترس نزدیک شد جلو مرد و پرسید از رویه کنجکاویی«تو جکی یا ک.. کریستوفر؟» که مرد خندید گونه دختر را نوازش کرد
«من کریستوفرم بانو میا»
میا نفسش حبس شد درست بود وقتی انسان ها قلعه را اتش زدن تنها کریستوفر باقی ماند یک چشمش نیمه کور و چشم دیگرش زنده بود
کریستوفر نزدیک شد و در گوش میا زمزمه کرد «افسانه ها هبچوقت دروغ نمیگن بانو من ارباب تاریکی هستم و اینجا هستم تا بهت بگم من ترسناکم اما تو قرار اینو تغییر بدی اگه مایل باشی » میا ترسید دست کریستوفر جلو امده بود به جایه بویی خون بویه اتحاد می داد شاید هم چیزی به اسم عشق
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نظرتون رو راجبش بنویسید و حتما لایک و کامنت کنید لطفا دوستون دارم استی های قشنگم ✨🌛🌼💍🍷
#بنگ چان #استری کیدز #سناریو #خون آشام #کریستوفر بنگ#سناریو
- ۳۳۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط