با کی
Part ۲۳
=با کی؟؟
√یدونه سوالمو جواب دادم دیگه...حالا بریم غذا بخوریم که من خیلی گشنمه...توچی؟
پسرک دستشو روی شکمش کشید و سرشو تکون داد...
____________
+یعنی چی؟؟جدی جدی گذاشت رفت؟
√تو اینقد خنگ نبودیا....
+آخه....پس تو...بچش...زندگیتون...خونتون؟؟
√اون زندگیشو با یه نفر دیگه میخواست...
+پس چرا از اولشم تو رو انتخاب کرد ؟
√نمیدونم نااون....کی برمیگردی؟
+امممم.....من...امروز...
√مراقب خودت باش....به مامان بگو به زودی با ته سوک میام پیشش...
+بیا....خوشحال میشه....من دیگه برم...یک ساعت دیگه پروازمه
√خیلی خب....خدافظ
با مهربونی دست دخترشو گرفت و نوازش کرد...
٫نمیشه یه روز دیگه بمونی؟
+(لبخند)....تو که بهم گفتی برگرد!
٫اون برای وقتی بود که با شوهرت قهر بودی....الان که آشتی کردید خیالم راحته...
+باید برم....ندیدی یروز نبودم چه فکرایی به سرش زده بود؟....میترسم کار دست خودش بده...ولی قول میدم زود به زود بیام المان...
٫مراقب باش...دیگه طاقت آسیب دیدنتو ندارم
+تو ام همینطور....
________یک هفته بعد_____سئول
دوش گرفتمو لباس مشکی بلندمو پوشیدم....دامنش یکم بلند بود ولی پارچه ی براقش همه نقصارو از بین میبرد....بشقاب هارو چیدم و شمع روی میزو با فندک روی اپن روشن کردم.....روی صندلی نشستم و به گل های رز توی گلدون نگاه میکردم...
ساعت سه شب بود ولی خبری از کوک یا زنگی از طرفش نبود....نگرانیو کنار گذاشتمو روی میز لم دادم....صدای در بلند شد و با خوشحالی دویدمو بازش کردم....
+هیچ معلوم هست کجا..........
دختر رو کنار زد و در رو محکم بست....پشت در نشست و سعی کرد نفس نفس نزنه....
دختر که از این رفتار همسرش ترسیده بود کنارش روی زمین نشست و تکونش داد...
+چیشده؟؟.....چرا اینقد داغونی؟
پسر همچنان به سختی نفس میکشید و لبخند ترسناکی روی لبش شکل گرفته بود....
+جونگکوکاا!....چیشده؟؟....اذیتم نکن...
_تموم شد.....(خنده)...بهت گفتم تموم میشه!!
=با کی؟؟
√یدونه سوالمو جواب دادم دیگه...حالا بریم غذا بخوریم که من خیلی گشنمه...توچی؟
پسرک دستشو روی شکمش کشید و سرشو تکون داد...
____________
+یعنی چی؟؟جدی جدی گذاشت رفت؟
√تو اینقد خنگ نبودیا....
+آخه....پس تو...بچش...زندگیتون...خونتون؟؟
√اون زندگیشو با یه نفر دیگه میخواست...
+پس چرا از اولشم تو رو انتخاب کرد ؟
√نمیدونم نااون....کی برمیگردی؟
+امممم.....من...امروز...
√مراقب خودت باش....به مامان بگو به زودی با ته سوک میام پیشش...
+بیا....خوشحال میشه....من دیگه برم...یک ساعت دیگه پروازمه
√خیلی خب....خدافظ
با مهربونی دست دخترشو گرفت و نوازش کرد...
٫نمیشه یه روز دیگه بمونی؟
+(لبخند)....تو که بهم گفتی برگرد!
٫اون برای وقتی بود که با شوهرت قهر بودی....الان که آشتی کردید خیالم راحته...
+باید برم....ندیدی یروز نبودم چه فکرایی به سرش زده بود؟....میترسم کار دست خودش بده...ولی قول میدم زود به زود بیام المان...
٫مراقب باش...دیگه طاقت آسیب دیدنتو ندارم
+تو ام همینطور....
________یک هفته بعد_____سئول
دوش گرفتمو لباس مشکی بلندمو پوشیدم....دامنش یکم بلند بود ولی پارچه ی براقش همه نقصارو از بین میبرد....بشقاب هارو چیدم و شمع روی میزو با فندک روی اپن روشن کردم.....روی صندلی نشستم و به گل های رز توی گلدون نگاه میکردم...
ساعت سه شب بود ولی خبری از کوک یا زنگی از طرفش نبود....نگرانیو کنار گذاشتمو روی میز لم دادم....صدای در بلند شد و با خوشحالی دویدمو بازش کردم....
+هیچ معلوم هست کجا..........
دختر رو کنار زد و در رو محکم بست....پشت در نشست و سعی کرد نفس نفس نزنه....
دختر که از این رفتار همسرش ترسیده بود کنارش روی زمین نشست و تکونش داد...
+چیشده؟؟.....چرا اینقد داغونی؟
پسر همچنان به سختی نفس میکشید و لبخند ترسناکی روی لبش شکل گرفته بود....
+جونگکوکاا!....چیشده؟؟....اذیتم نکن...
_تموم شد.....(خنده)...بهت گفتم تموم میشه!!
- ۱.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط