#دریای_آبی

#دریای_آبی
#4

فردای آن روز مادربزرگ رزان خیلی کار داشت .
رزان رفت بیرون تا حال و هوایی عوض کند،به درختی تکیه داد.کتابش را باز کرد.ولی نمی توانست تمرکز کند روی خواندن چند مدت بود یک فکر ذهن اورا درگیر کرده بود مادربزرگش سرفه های خونی میکرد ولی خودش می‌گفت اینطور نیست .چرا مادربزرگش باید به او دروغ بگوید؟
پس حتمن حالش خوب است.
رزان رفت بازار دستبند زیبایی دید می خواست اورا بردارد که دید یک دست دیگر هم به طرف دستبند است.سرش را برگرداند و دید همان آدم عضو گارد سلطنتی است آن پسر دستبند را فوری برداشت و گفت :من این را می خرم.
گفتم:نه من این را زود تر برداشتم.
«توفقط دستت را روی او گذاشته بود.»
«پس این یعنی من این را می خواستم بخرم»
روبه مرد کرد و گفت:من این را دوبرابر میخرم.
گفتم:منم این را سه برابر میخرم.
«من چهار برابر میخرم»
«من پنج برابر میخرم»
«من ده برابر میخرم»
مرده گفت :برای شما آقا....
با خوشحالی پول را گرفت روبه آن پسر کردم و دندان هایم را برایش تیر کردم.
او خندید و گفت :دختر بچه برو کنار مردم رد می شوند.
داشتم می رفتم که متوجه شدم آن پسر دنبالم است برگشتم و گفتم:چرا داری مرا دنبال میکنی؟
«من دارم راه خودم را میرم چی میگی تو»
همینطور که می رفتم جلو تر اون
هم می آمد.رفتم در یک کتاب فروشی و منتظر ماندم بیاد.تا آمد گفتم:که مرا دنبال نمیکنی هانننن!
تعجب کرد و گفت:من تورا دنبال نمی کنم
«مطمعنی؟»
«خب راستش.....»
«خب؟»
«من اینجا تازه اومدم جایی برای موندن ندارم ولی پول دارم جایی برای موندن میشناسی؟»
همان موقع مهمان خانه ای به یادم آمد.
گفتم:نه، نیست.
که صاحب کتاب فروشی گفت:یک مهمان خانه است .توکه خودت می‌دونی چرا دروغ گفتی رزان.
سرمو انداختم پایین آن پسر به من زل زده بود .
گفتم:دنبالم بیاه.
دیدگاه ها (۰)

#دریای_آبی#5کنار من قدم برمی داشت گفت:چرا دروغ گفتی؟«چون ازت...

لطفاً حمایت کنید.

#دریای_آبی#3به آخر مهمانی رسیده بودیم.وقتش رسیده بود هدیه ها...

★·.·´¯·.·★  ★·.·´¯·.·★

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط