آقا جان

آقــا جان!
این بار نه برای حاجت، که فقط و فقط "دل" تنگ خودتان شده است... مولایم!

نه فقط غروب جمعه ها، که "هــــــــوای" اینجا دلگیر است...
خسته ام، خسته از هر روز دویدن ها و نرسیدن ها...
خسته از غرق شدن در روزمرگی ها... خسته از شهری خاکستری که باید "خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شوی
و خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت!". این
قانون اینجاست... آقایم!

گاهی حس وصله ای ناجور را دارم...
می ترسم از "جور" شدن با این دیار...
مولاجان!
دل من گرفته زاین جا...
هوس ســــفر دارم...
سفر به دیارتان...
بگیرید دستان ِ تهی و لرزان ِ این وصله ی ناجور را...
مبادا که جور شود با جماعتی ناجور ...
دیدگاه ها (۳)

اگه دیدی یه نفر خیلی زود وابستــه میشه....بدون خیلی تنهایی ...

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند... بارم، که روی شانه ی عالم ...

دقیقا....خخخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط