گفتم بمان

گفتم: «بمان!»
و نماندی
رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی
و پایین نیامدی
گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت و صعود و سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من هی بالا رفتم،
هی افتادم
هی بالا رفتم،
هی افتادم
تو می دانستی
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم
ولی فتیله فانوس نگاهت را
پایین کشیدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم،
نوشتم
نوشتم......
دیدگاه ها (۱)

پشت چشمـــان #تو شهریستپر از ویـــرانےهرکسے چشم تو را دیددلـ...

هرچه بیشتر فکر می‌کنمکمتر به یاد می‌آورم خودم راپیش از عاشقت...

یک جایی خواندم ارنست همینگوی زمانی که مشغول نوشتنِ "پیرمرد و...

مثل اینکه خبر مرگ کسی را بدهند و بروند عصر این جمعه پر از آه...

PT:1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط