پارت سوم
پارت سوم
ات روی صندلی فلزی نشسته بود.
دستهاش با بندهای چرمی بسته شده بودن. روبهروش، دیواری پر از آینه بود.
ولی وقتی دقیقتر نگاه کرد، فهمید اون آینهها، شیشههای یکطرفهان.
کسی، یا شاید چند نفر، اون پشت بودن. داشتن نگاهش میکردن.
تهیونگ وارد شد.
امروز یه روپوش سفید پزشکی پوشیده بود، با یه پوشهی سیاه تو دستش. مثل دکترها.
ولی هیچ دکتری اینطور لبخند نمیزد...
– "ات، امروز نوبت مرحلهی اول آزمایش ماست."
ات با صدایی خشدار زمزمه کرد:
– "تو روانیای..."
تهیونگ خندید.
آروم و آرامشبخش.
مثل کسی که از دیوونگی خودش لذت میبره.
– "آره. ولی روانی بودن یه انتخابه، نه یه نقص.
میدونی فرق من با بقیه چیه؟
من با سایههام دوست شدم. تو هنوز ازشون فرار میکنی."
او نزدیک اومد، پوشه رو باز کرد. عکسهایی بیرون آورد.
ات با ترس دید که یکی از اون عکسا، خودش بود.
شب اول، توی کوچه. ولی این زاویه، از پشت پنجره گرفته شده بود. یعنی تهیونگ خیلی وقت بود که زیر نظرش داشت.
یه عکس دیگه… توی حموم. یکی دیگه، در حال خواب.
– "چرا؟!"
ات جیغ زد.
"چرا من؟!"
تهیونگ خم شد، چونهی ات رو گرفت و وادارش کرد مستقیم توی چشمش نگاه کنه.
– "چون تو پتانسیل داری. تو مثل منی. فقط دنیا زیادی زود شکستت. اگه بذاری کمکت کنم... میتونی قوی شی. حتی... از من هم بهتر."
بعد اشاره کرد به مانیتوری که روی دیوار روشن شد.
صحنهی ویدیویی شروع شد:
بابای ات بود.
داشت جلوی خبرنگارا داد میزد که "دخترم خودش تصمیم گرفت ناپدید شه! ما دیگه کاری باهاش نداریم."
اشک توی چشم ات جمع شد.
– "اون فقط... عصبانی بود..."
تهیونگ سرش رو تکون داد.
– "نه. اون ولت کرد. همهت رو. اما من؟ من اینجام. همیشه اینجام."
سپس دستش رو دراز کرد و چیزی گذاشت توی دامن ات: یه چاقوی کوچک.
– "امروز یه انتخاب داری. یا همینجا بشکنی... یا بلند شی. آموزش ببینی. انتقام بگیری و دیگه هیچوقت ضعیف نباشی."
ات به چاقو نگاه کرد. انگار هزار صدا توی مغزش داشتن فریاد میزدن.
– "ولی... من قاتل نیستم..."
تهیونگ آروم عقب رفت، درست ایستاد زیر نور قرمز.
– "هنوز نه. ولی... همهمون یه لحظهی تبدیل داریم."
سپس در بسته شد.
صدای قفل.
و ات... تنها موند.
با خودش.
با چاقو.
با سایههایی که تهیونگ دونهدونه بیدارشون کرده بود.
---
روزها، یا شاید هفتهها گذشته بود.
تقویمی نبود.
ساعتی نبود.
فقط نور مصنوعی.
غذاهایی بیمزه، سروشده از پشت یه دریچه.
و صدای تهیونگ، که هر روز، بیوقفه، توی بلندگو پخش میشد:
"قدرت از درد میزنه بیرون، ات. زخمها، دروازههای جدیدن. هر بار که میشکنی، یه چیزی توی وجودت رشد میکنه."
اول ات گوش نمیداد. بعد، کمکم… صداها آرومش میکردن. بعد، خوابش با اون صدا شروع میشد. بیداریش با اون ادامه پیدا میکرد.
و بعد، روزی رسید که تهیونگ، دوباره اومد سراغش.
ات دیگه اون دختر لرزون نبود. نگاهش ساکت بود، ولی خالی نه.
– "آمادهای؟"
تهیونگ پرسید.
ات فقط سر تکون داد.
و تهیونگ لبخند زد.
– "امروز شکار میکنی."
او رو برد به اتاقی زیرزمینی.
یه مرد اونجا بود.
بستهشده به صندلی.
مردی که یه زمانی با ات تو دانشگاه همکلاس بود.
کسی که یه شب تو خوابگاه… کاری کرده بود که ات هیچوقت نتونه فراموش کنه.
ولی همه گفته بودن
"ات زیاد حساسه. شاید مست بوده. شاید اشتباه کرده."
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
– "میخوای عدالت برقرار باشه، ات؟ یا تماشاگر بمونی؟"
چاقو رو گذاشت توی دستش.
ات اول لرزید.
مرد التماس میکرد.
جیغ میزد.
اما ات فقط نفس کشید… و برید.
دقیق.
بدون تردید.
مثل کسی که از قبل بارها تمرین کرده.
وقتی تموم شد، تهیونگ نزدیک شد، با یه دستمال خونی.
چاقو رو گرفت.
– "افتخار میکنم."
و ل*بهاش رو آروم به پیشونی ات چسبوند.
– "تو حالا دیگه یکی از ماهایی."
ادامه دارد....
ات روی صندلی فلزی نشسته بود.
دستهاش با بندهای چرمی بسته شده بودن. روبهروش، دیواری پر از آینه بود.
ولی وقتی دقیقتر نگاه کرد، فهمید اون آینهها، شیشههای یکطرفهان.
کسی، یا شاید چند نفر، اون پشت بودن. داشتن نگاهش میکردن.
تهیونگ وارد شد.
امروز یه روپوش سفید پزشکی پوشیده بود، با یه پوشهی سیاه تو دستش. مثل دکترها.
ولی هیچ دکتری اینطور لبخند نمیزد...
– "ات، امروز نوبت مرحلهی اول آزمایش ماست."
ات با صدایی خشدار زمزمه کرد:
– "تو روانیای..."
تهیونگ خندید.
آروم و آرامشبخش.
مثل کسی که از دیوونگی خودش لذت میبره.
– "آره. ولی روانی بودن یه انتخابه، نه یه نقص.
میدونی فرق من با بقیه چیه؟
من با سایههام دوست شدم. تو هنوز ازشون فرار میکنی."
او نزدیک اومد، پوشه رو باز کرد. عکسهایی بیرون آورد.
ات با ترس دید که یکی از اون عکسا، خودش بود.
شب اول، توی کوچه. ولی این زاویه، از پشت پنجره گرفته شده بود. یعنی تهیونگ خیلی وقت بود که زیر نظرش داشت.
یه عکس دیگه… توی حموم. یکی دیگه، در حال خواب.
– "چرا؟!"
ات جیغ زد.
"چرا من؟!"
تهیونگ خم شد، چونهی ات رو گرفت و وادارش کرد مستقیم توی چشمش نگاه کنه.
– "چون تو پتانسیل داری. تو مثل منی. فقط دنیا زیادی زود شکستت. اگه بذاری کمکت کنم... میتونی قوی شی. حتی... از من هم بهتر."
بعد اشاره کرد به مانیتوری که روی دیوار روشن شد.
صحنهی ویدیویی شروع شد:
بابای ات بود.
داشت جلوی خبرنگارا داد میزد که "دخترم خودش تصمیم گرفت ناپدید شه! ما دیگه کاری باهاش نداریم."
اشک توی چشم ات جمع شد.
– "اون فقط... عصبانی بود..."
تهیونگ سرش رو تکون داد.
– "نه. اون ولت کرد. همهت رو. اما من؟ من اینجام. همیشه اینجام."
سپس دستش رو دراز کرد و چیزی گذاشت توی دامن ات: یه چاقوی کوچک.
– "امروز یه انتخاب داری. یا همینجا بشکنی... یا بلند شی. آموزش ببینی. انتقام بگیری و دیگه هیچوقت ضعیف نباشی."
ات به چاقو نگاه کرد. انگار هزار صدا توی مغزش داشتن فریاد میزدن.
– "ولی... من قاتل نیستم..."
تهیونگ آروم عقب رفت، درست ایستاد زیر نور قرمز.
– "هنوز نه. ولی... همهمون یه لحظهی تبدیل داریم."
سپس در بسته شد.
صدای قفل.
و ات... تنها موند.
با خودش.
با چاقو.
با سایههایی که تهیونگ دونهدونه بیدارشون کرده بود.
---
روزها، یا شاید هفتهها گذشته بود.
تقویمی نبود.
ساعتی نبود.
فقط نور مصنوعی.
غذاهایی بیمزه، سروشده از پشت یه دریچه.
و صدای تهیونگ، که هر روز، بیوقفه، توی بلندگو پخش میشد:
"قدرت از درد میزنه بیرون، ات. زخمها، دروازههای جدیدن. هر بار که میشکنی، یه چیزی توی وجودت رشد میکنه."
اول ات گوش نمیداد. بعد، کمکم… صداها آرومش میکردن. بعد، خوابش با اون صدا شروع میشد. بیداریش با اون ادامه پیدا میکرد.
و بعد، روزی رسید که تهیونگ، دوباره اومد سراغش.
ات دیگه اون دختر لرزون نبود. نگاهش ساکت بود، ولی خالی نه.
– "آمادهای؟"
تهیونگ پرسید.
ات فقط سر تکون داد.
و تهیونگ لبخند زد.
– "امروز شکار میکنی."
او رو برد به اتاقی زیرزمینی.
یه مرد اونجا بود.
بستهشده به صندلی.
مردی که یه زمانی با ات تو دانشگاه همکلاس بود.
کسی که یه شب تو خوابگاه… کاری کرده بود که ات هیچوقت نتونه فراموش کنه.
ولی همه گفته بودن
"ات زیاد حساسه. شاید مست بوده. شاید اشتباه کرده."
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
– "میخوای عدالت برقرار باشه، ات؟ یا تماشاگر بمونی؟"
چاقو رو گذاشت توی دستش.
ات اول لرزید.
مرد التماس میکرد.
جیغ میزد.
اما ات فقط نفس کشید… و برید.
دقیق.
بدون تردید.
مثل کسی که از قبل بارها تمرین کرده.
وقتی تموم شد، تهیونگ نزدیک شد، با یه دستمال خونی.
چاقو رو گرفت.
– "افتخار میکنم."
و ل*بهاش رو آروم به پیشونی ات چسبوند.
– "تو حالا دیگه یکی از ماهایی."
ادامه دارد....
- ۱۲.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط