Soukoku
پارت ۲۶
"یه دفعه دازای اومد و با تفنگش شلیک کرد به چاقوی توی دست لوسی و چویا رو کشید سمت خودش و تفنگ رو گرفت سمت لوسی که لوسی خندید و گفت
لوسی: به معشوقه قبلیت میخوای شلیک کنی؟
دازای: من ازت متنفرم اونوقت تو خودتو معشوقه ی من حساب میکنی؟
" دازای میخواست شلیک کنه که یه دفعه سوفیا از پشت لوسی و به شونه اش شلیک کرد تفنگ از دست دازای افتاد و نشست زمین روی زخمشو فشار داد که لوسی میخواست به چویا حمله کنه چویا تفنگ رو از روی زمین برداشت و با دست های لرزون جلوی لوسی گرفت "
لوسی: هر کاری میخوای کنی بکن چون بعدش سوفیا کارتو تموم میکنه
دازای یه دفعه داد زد: زیر دست ها دست گیرشون کنین
"زیر دست ها سوفیا و لوسی رو گرفتن و چویا رفت و سر دازای رو گذاشت روی پاش و با گریه گفت"
چویا: دازای...هق..لطفا...هق...نمیر
دازای: بعد از شنیدن... اون حرفا... فکر نمیکردم بخاطرم... گریه کنی
چویا: برام مهم...هق.... نیست لطفا...هق.. فقط..هق..نمیر
"زیر دست های دازای اومدن و دازای رو بردن بیمارستان"
دکتر: همراه دازای اوسامو
چویا: بله
دکتر: حالش خوبه گلوله رو از بدنش در اوردیم الان بیهوشه میتونید برید پیششون
چویا: ممنون
"چویا رفت پیش دازای و نشست روی صندلی
چویا: دازای متاسفم..هق..همش تقصیر من بود..هق..باید به حرفت گوش...هق... میدادمو نمیرفتم...هق...اونجا
دازای: اشکال..نداره...چویا
چویا: دازای بیدار شدی؟
دازای: اره
چویا: ببخشید
دازای: اشکال نداره مهم اینه که سالمی
چویا: اما تو زخمی شدی
دازای: مهم نیست
چویا: چجوری فهمیدی من تو خطرم؟
دازای: پیشبینی کرده بودم بعد از رفتن تو با زیر دستام پشت سرتون اومدیم و توی حیاط قایم شدیم
چویا: دازای تو واقعا لوسی رو دوست داری؟
"دازای خندید و چویا تعجب کرد"
چویا: چرا میخندی؟
دازای: میخوای داستانشو بهت بگم؟
چویا: اوهوم
دازای: سه سال پیش سوفیا منو با لوسی اشنا کرد و لوسی عاشقم شد و سوفیا دوستای دیگه ای داشت که بعضی وقتا باهم به عمارت ما میومدن لوسی چون دوستای سوفیا منو دوست داشتن اونا رو به قتل رسوند و منو دزدید و برد عمارت خودش و منو وادار کرد که به خواستگاری اون برم و منم مجبور شدم و اگه این کارو نمیکردم پدر و مادرمو میکشت و منو شکنجه میداد بعد از اینکه به خواستگاریش رفتم پدرم نپذیرفت که باهاش ازدواج کنم چون فهمید که اون چند نفرو کشته و اونم مجبور شد قبول کنه اما بهم گفت اگه عاشق کسی بشم اونو میکشه برای همین میخواست تو رو بکشه
چویا: پس یعنی عاشقش نیستی؟
دازای: نه من فقط عاشق تو ام چیبی جون
چویا: بهم نگو چیبی
دازای: این اسم بیشتر بهت میاد
چویا: میزنمتا
دازای: باشه غلط کردم
"یه دفعه دازای اومد و با تفنگش شلیک کرد به چاقوی توی دست لوسی و چویا رو کشید سمت خودش و تفنگ رو گرفت سمت لوسی که لوسی خندید و گفت
لوسی: به معشوقه قبلیت میخوای شلیک کنی؟
دازای: من ازت متنفرم اونوقت تو خودتو معشوقه ی من حساب میکنی؟
" دازای میخواست شلیک کنه که یه دفعه سوفیا از پشت لوسی و به شونه اش شلیک کرد تفنگ از دست دازای افتاد و نشست زمین روی زخمشو فشار داد که لوسی میخواست به چویا حمله کنه چویا تفنگ رو از روی زمین برداشت و با دست های لرزون جلوی لوسی گرفت "
لوسی: هر کاری میخوای کنی بکن چون بعدش سوفیا کارتو تموم میکنه
دازای یه دفعه داد زد: زیر دست ها دست گیرشون کنین
"زیر دست ها سوفیا و لوسی رو گرفتن و چویا رفت و سر دازای رو گذاشت روی پاش و با گریه گفت"
چویا: دازای...هق..لطفا...هق...نمیر
دازای: بعد از شنیدن... اون حرفا... فکر نمیکردم بخاطرم... گریه کنی
چویا: برام مهم...هق.... نیست لطفا...هق.. فقط..هق..نمیر
"زیر دست های دازای اومدن و دازای رو بردن بیمارستان"
دکتر: همراه دازای اوسامو
چویا: بله
دکتر: حالش خوبه گلوله رو از بدنش در اوردیم الان بیهوشه میتونید برید پیششون
چویا: ممنون
"چویا رفت پیش دازای و نشست روی صندلی
چویا: دازای متاسفم..هق..همش تقصیر من بود..هق..باید به حرفت گوش...هق... میدادمو نمیرفتم...هق...اونجا
دازای: اشکال..نداره...چویا
چویا: دازای بیدار شدی؟
دازای: اره
چویا: ببخشید
دازای: اشکال نداره مهم اینه که سالمی
چویا: اما تو زخمی شدی
دازای: مهم نیست
چویا: چجوری فهمیدی من تو خطرم؟
دازای: پیشبینی کرده بودم بعد از رفتن تو با زیر دستام پشت سرتون اومدیم و توی حیاط قایم شدیم
چویا: دازای تو واقعا لوسی رو دوست داری؟
"دازای خندید و چویا تعجب کرد"
چویا: چرا میخندی؟
دازای: میخوای داستانشو بهت بگم؟
چویا: اوهوم
دازای: سه سال پیش سوفیا منو با لوسی اشنا کرد و لوسی عاشقم شد و سوفیا دوستای دیگه ای داشت که بعضی وقتا باهم به عمارت ما میومدن لوسی چون دوستای سوفیا منو دوست داشتن اونا رو به قتل رسوند و منو دزدید و برد عمارت خودش و منو وادار کرد که به خواستگاری اون برم و منم مجبور شدم و اگه این کارو نمیکردم پدر و مادرمو میکشت و منو شکنجه میداد بعد از اینکه به خواستگاریش رفتم پدرم نپذیرفت که باهاش ازدواج کنم چون فهمید که اون چند نفرو کشته و اونم مجبور شد قبول کنه اما بهم گفت اگه عاشق کسی بشم اونو میکشه برای همین میخواست تو رو بکشه
چویا: پس یعنی عاشقش نیستی؟
دازای: نه من فقط عاشق تو ام چیبی جون
چویا: بهم نگو چیبی
دازای: این اسم بیشتر بهت میاد
چویا: میزنمتا
دازای: باشه غلط کردم
- ۱۵۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط