تغییر

#تغییر
فصل اول/پارت 2

ساعت 09:11
تقریبا یکساعت از شروع امتحان گذشته بود.
کم کم داشت عرق می کرد،مثل کارگری که ساعت هاست کوه می کند.
سوالات زیاد سخت نبودند،ولی جواب دادن خیلی برایش مشکل بود.
حالت تهوع گرفته بود و می ترسید هر لحظه روی برگه اش بالا بیاورد و ثمره ی چند سال درس خواندنش به باد برود.
دستش را محکم روی دهانش نگه داشته بود که یک وقت این اتفاق نیفتد.
جز برگه اش،به هیچ چیز نگاه نمیکرد،حتی به ساعت. به هیچ چیز هم فکر نمی کرد،جز جواب سوال ها. (چرا البته به حالت تهوعش یکم فکر می کرد،که یک وقت نریزه رو برگش😒 )

ساعت 09:17....تقریبا یکساعت از شروع امتحان گذشته بود.
59 سوال را به راحتی جواب داده و فقط 8 سوال مانده بود.
احتمالا جواب ها را می دانست،فقط کافی بود چند مربع کوچک را پر کند....بعد از این زندان خلاص میشد...حداقل برای چند ماه.

دستش می لرزید،اصلا دلیل این همه استرس را نمی فهمید...جوابها را که بلد بود،ولی چرا....

ساعت 09:20...
حالت تهوعش شدیدتر شده بود،دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت؛ همین حالا داشت بالا میاورد.
سریع هشت مربع کوچک را پر کرد ، با عجله برگه اش را برداشت و سمت میز استاد پیرش دوید.
احساس می کرد بین صندلی او و میز معلم کیلومترها فاصله ست،سالها طول می کشید تا به آنجا برسد...
ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشید،برگه امتحانی را که گوشه بالایش با خط افتضاح و خرچنگ قورباغه‌ای نوشته شده بود:Jessica Martinez(جسیکا مارتینز)
را روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی سمت در خروجی دوید.
کنار در ایستاد و آرام در را باز کرد، سرش را برگرداند و به سختی سعی کرد به معلمش لبخند بزند. لبخندش یک ثانیه بیشتر طول نکشید،به سرعت از در بیرون رفت و وحشیانه در راهرو دوید.

آمیلیا ناباورانه به در نگاه کرد،بعد نگاهی به برگه خودش انداخت که هنوز نصفش خالی بود.
کفری شده بود. سرفه ی بلندی کرد و با لحنی آرام و مودبانه به معلم گفت:معذرت میخوام،میشه اجازه بدید برم دستشویی؟

البته چنین چیزی امکان نداشت،ولی آنقدر معصومانه و آرام حرف میزد که معلمش نتوانست مخالفت کند؛به خصوص که آمیلیا جانسون شاگرد موردعلاقه اش بود.
_ بفرمائید خانم جانسون.

آمیلیا آرام از جایش بلند شد و سمت در رفت.کنار در ایستاد و لبخندی بسیار آرام تر و طولانی تر از جسیکا به معلمش زد.
از در بیرون رفت و به محض بستن در،بدتر از جسیکا در راهرو دوید.
می ترسید، نکند جسیکا قبول شود و او...
از فکر کردن به این موضوع وحشت داشت. (و البته نفرت)
با نگرانی رفت سمت دستشویی.مطمئن بود که آنجاست.
ولی...نبود.
_ خبرش حتما باید تو این هوا می رفت دستشویی حیاط؟

چترش را باز کرد و وارد حیاط دانشگاه شد.
چترش،صورتی بود.....صورتی!
رنگی که جسیکا ازش متنفر بود و آمیلیا این را می دانست،به همین خاطر هر روز چترش را با خودش می آورد و جلوی او باز می کرد.

هیچکس در حیاط نبود،حتی یک نفر.
به ساختمان بسیار کوچکی که گوشه حیاط بود (و دستشویی نامیده می شد) نگاه کرد،همانطور که فکر میکرد،آنجا بود.

لبخند زد و راه دستشویی را درپیش گرفت.
جسیکا داشت صورتش را برای چهارمین بار آب می زد.
آمیلیا روی یکی از پله ها ایستاد و به دیوار کنار آن تکیه داد،چترش را بست و با خونسردی و لبخند گفت:آخی...حالت بهم خورد عزیزم؟!

جسیکا شیر آب را بست، با آستین دور لبش را خشک کرد و بدون نگاه کردن به آمیلیا گفت: آره...تو رو که میبینم حالم بهم میخوره...عزیزم.
_ احترامت رو نگه دار...پررو نشو و عین آدم بگو امتحانو چطور دادی؟
_ به تو چه؟ توی لندهور چیکارمی که بهت بگم؟
_ خیلی بی ادبی...و خیلی هم....
ناگهان مکث کرد،و با لبخندی مرموز گفت: خانم اندرسون اصلا از امتحانت راضی نبود.....فکر کنم گند زدی عزیزم...!

جسیکا چند لحظه نگاهش کرد،خندید و با تنه ای از کنارش رد شد.
به وسط حیاط رسیده بود که آمیلیا با عصبانیت چترش را باز کرد و دوباره به کلاس برگشت.
جسیکا باز هم خندید و روی نیمکت خیس زیر درخت خشک شده ای نشست.

عینکش را برداشت و به بالا،به آسمان تیره روشن و قطره های کوچک باران نگاه کرد.
باران را دوست داشت،چون بهترین لحظات عمرش زیر باران سپری شده بود. با دوست داشتنی ترین و مهم ترین افراد در زندگی اش...مادرش می گفت در یک روز بارانی به دنیا آمده، و در تمام این سالها روز تولدش هم همیشه بارانی بود.
ولی جک همیشه از روز تولد او متنفر بود،چون می دانست باران می بارد و روزش خراب میشود.برعکس جسیکا،زیاد باران را دوست نداشت و از قدم زدن زیر باران بدش می آمد.

تازه چشمش را بسته بود و به این چیزها فکر می کرد که حضور کس دیگری را روی نیمکت حس کرد.
چشمش را باز کرد و با لبخند گفت: اومدی؟
_ نه هنوز تو راهم. تو کجایی؟
_ هر هر هر😒

جان خندید و در همان حال بی ربط ترین ح
دیدگاه ها (۲)

#هری_پاتر

هوراااااااااا😃 💙 💙 🙊 🙈 😸 😸 استقلال بررردد😈 😌 😋 😸 💙 💙 💙 💙 این...

#هری_پاترهری،رون و هرمیون تئاتر هری پاتر و فرزند نفرین شده😞

#هری_پاتر#روپرت_گرینت #اما_واتسون#جو_رولینگهمه خوبا...😘 😘

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۴۵جیمین : انگار جای من خالیه جان د...

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط