ویو نویسنده

ویو نویسنده
بالاخره به انتهای سالن تاریک عمارت رسید در انبار که هنوز دقیقا مثل قبل بود و دید..دلش میخواست تمام اتفاقات بدی که تو این انبار براش افتاده بود و فراموش کنه..الان واقعا وقت شوک نبود! ولی چیکار میکرد وقتی مغزش دقیقا همین الان یاد آوری کرده که چه اتفاقات وحشتناکی و پشت سر گذاشته؟در باز کرد
دوهان لیوان خونی که تو دستش بود و سر کشید و با لبخند دندون نما نگاهی به جونگکوک که جلوی در و مشخصا تو شوک بود انداخت
$کوکو چرا نمیای تو؟
ویو جونگکوک
بوی خون همه جای انبار و برداشته بود..نمی‌دونستم از کجاست تا چشمم به گوشه انبار افتاد..وسط دوتا میله خون ریخته بود..کی رو کشته؟
-خون کیه؟(ریلکس)
$عاا کوکو میخواستم اول برای تنبیه شومونی و یکم سربه سر بزارم و برای جایزت ات و دوباره بهت برگردونم ات و آوردم ولی تاتای نامرد شومون‌ و کشت تا انتقام ات و بگیره...
ویو نویسنده
چشماش باز بودن و بدون اینکه حتی پلک بزنه ازشون اشک می‌ریخت..نتونسته بود از خواهرش مراقبت کنه..یکی از شوخیای مسخره دوهان بود اره؟آبجی کوچولوش زنده بود مگه نه؟صداش می‌لرزید
-دروغگوی عوضی( عربده)
رفت سمت مرد بزرگتر که چهره ناراحت به خودش گرفته بود
-حرومزاده بگو خواهرم کجاس تا همینجا-
$جرعت داری ادامه حرفتو بگو کوکو..اون موقع از جایزه خبری نیست و نمیتونی انتقام خواهرتو بگیری
-خواهرم زندست عوضی داری بلوف میزنی (بغض،داد)
$شومونی مرده کوکو..تاتا اونو کشت منم تاتارو کشتم تا انتقام شومونی و گرفته باشم..خون جفتشونو برات نگه داشتم کوکو

$منم خیلی دوسش داشتم تا وقتی که کوکوی بی معرفت ازم بگیرتش و بهم بگه مرده..حالام که واقعا مرده چرا قبول نمیکنی تمومه؟جایزتو نمی‌خوای کوکو؟

شرایط و نرسونید نمیزارم

۷۰ لایک
۷۰ کامنت
۲۰ بازنشر
دیدگاه ها (۹)

ویو نویسنده تمام خاطرات مسخره و وحشتناکش براش مرور شده بود ص...

-ادرس بفرست$سگ بد..یعنی عمارت آپا رو نمیشناسی؟ کلی باهم خاطر...

پرنسسااین از کاور فصل دوبریم یه اسپویل ریز داشته باشیم از فص...

مرد تک خنده ای کرد $دیگه چی تاتا؟میخوای دستامو ببندم و خودمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط