از پشت قاب پنجره بر كوچه ها زل مي زنم

از پشت قاب پنجره بر كوچه ها زل مي زنم
روزى تو برميگردي و اين خانه را گل مي زنم
اشكم ز شوق ديدنت بر گونه هايم مي دود
آهسته بر گوش دلم حرف از تحمل مي زنم
آغوش بازے دارم و دستے به سوے آسمان ...
با خاطرات ڪهنه ام سوے دلت پل مے زنم
پیراهنے با بوے تو امشب به تن ڪردم بیا ...
پیدا ڪنے تا ڪه مرا بر ڪوچه سنبل مے زنم
با استخاره این دلم راضے نشد باور نڪرد
در گوشه اے از دلهره رو به تفال مے زنم
هے سمت ڪوچه میروم اما نمے آیے چرا؟
گيجم گمم انگار كه دور و تسلسل مے زنم
از ني ني چشمان تو شعر و غزل ميگويم و
فرياد حال خسته را با اين تغزل مي زنم !!!
در انتظار ديدنت بايد بمانم هم چنان ......
تا لحظه ى ديدار تو بر كوچه ها زل مي زنم
دیدگاه ها (۴)

به کلمات تاریکم سپرده بودم آن‌شبهرطور شده حتی دست‎به‌دیوار و...

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ دوست دارم کـه دلت شاد شود در غزلم*خانه ی قلب ت...

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناهگاهی شرایطی است که ناچاری ا...

فقط دلتنگم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط