رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۹
نفسم بند اومد و ترس وجودمو پر کرد.
یا خدا!
سریع وسایلهاي هردومونو جمع کردم.
عطیه و محدثه به طرفم دویدند و محدثه با ترس
گفت: میگی مطهره رو جایی برده؟
نفس بریده گفتم: امیدوارم اینطور نباشه.
کولهی خودمو خودشو برداشتم و به سمت در
دویدم که اون دوتا هم پشت سرم اومدند.
قلبم روي هزار میزد.
وارد سالن که شدم بلند داد زدم: مطهره؟
نگاه همه به طرفم چرخید.
از سالن بیرون اومدم.
همینطور که هراسون اینور و اونور میرفتم اسمشو
صدا میزدم.
با فکري که به ذهنم رسید به سمت پارکینگ اساتید
دویدم.
اگه ماشین مهرداد نباشه یعنی اینکه مطهره رو برده.
وارد پارکینگ شدم و دقیق ماشینها رو نگاه کردم.
رو به محدثه و عطیه که پشت سرم بودند گفتم:
ببینید ماشین مهرداد هست یا نه.
باشهاي گفتند و پراکنده شدند.
اونقدر گشتیم و گشتیم اما خبري ازش نبود.
عصبی و کلافه دستهامو توي موهام فرو کردم.
-بلایی سر مطهره بیاد میکشمش.
عطیه: آقا ایمان؟
بهش نگاه کردم.
-بله؟
_به نظرم بریم خونش.
با فکري که به ذهنم رسید گفتم: آره فکر خوبیه اما
نه خودمون تنها.
اینو گفتم و بدون توجه به چهرههاي سوالیشون با
عصبانیت به بیرون از پارکینگ دویدم.
#مطهره
از روي کولش روي تخت انداختم.
اونقدر گریه کرده بودم که چشمهام میسوختند.
چمدون مشکیو برداشت و در کمد رو باز کرد.
با همون حالت نامفهوم گفتم: چیکار میخواي
بکنی؟
انگار حرفمو فهمید که همون طور که وسایل و لباس
توي چمدون میریخت گفت: میبرمت جایی که هیچ
کسی دستش بهت نرسه.
دستهامو از ترس مشت کردم.
سوزش کنار لبم و بغض توي گلوم و تپش قلبم انگار
منو تا مرگ میبردنو برمیگردوندند.
لباسهاي منم رو توي چمدون گذاشت و زیپ
چمدونو بست.
تموم مدت با گریه نگاهش میکردم.
چمدونو برداشت و بهم نگاه کرد و چند ثانیه روي
چشمهام ثابت موند.
درآخر چمدونو کنار تخت گذاشتم و خودشم کنارم
نشست که از ترس کمی کنار رفتم.
دستشو که به سمت صورتم آورد سرمو چرخوندم و
با گریه چشمهامو بستم.
پارچهی دور دهنمو باز کرد و چونمو گرفت و
صورتمو به طرف خودش چرخوند که چشمهاي پر از
اشکمو باز کردم.
نگاهش به زخم کنار لبم افتاد.
-چندبار بوسیدتت؟
فقط سکوت کردم.
به چشمهام نگاه کرد.
_منو سگ نکن حرف بزن.
با گریه درحالی که زخم لبم میسوخت گفتم: بهت
ربطی نداره، تو دیگه هیچ ربطی به من نداري.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
_خفه شو اصلا نمیخوام حرف بزنی.
با دلی شکسته گفتم: ازت بدم میاد، از تویی که
خودتو حق به جانب میبینی بدم میاد، تو خودت به
این فکر کردي که وقتی اونشب اون بلا رو سرم
آوردي چجوري شکستم؟ نه فکر نکردي پس منم
فکر نکردم که میشکنی و رفتم با ایمان از.....
با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و درد
چشمهامو بستم
#پارت_۲۵۹
نفسم بند اومد و ترس وجودمو پر کرد.
یا خدا!
سریع وسایلهاي هردومونو جمع کردم.
عطیه و محدثه به طرفم دویدند و محدثه با ترس
گفت: میگی مطهره رو جایی برده؟
نفس بریده گفتم: امیدوارم اینطور نباشه.
کولهی خودمو خودشو برداشتم و به سمت در
دویدم که اون دوتا هم پشت سرم اومدند.
قلبم روي هزار میزد.
وارد سالن که شدم بلند داد زدم: مطهره؟
نگاه همه به طرفم چرخید.
از سالن بیرون اومدم.
همینطور که هراسون اینور و اونور میرفتم اسمشو
صدا میزدم.
با فکري که به ذهنم رسید به سمت پارکینگ اساتید
دویدم.
اگه ماشین مهرداد نباشه یعنی اینکه مطهره رو برده.
وارد پارکینگ شدم و دقیق ماشینها رو نگاه کردم.
رو به محدثه و عطیه که پشت سرم بودند گفتم:
ببینید ماشین مهرداد هست یا نه.
باشهاي گفتند و پراکنده شدند.
اونقدر گشتیم و گشتیم اما خبري ازش نبود.
عصبی و کلافه دستهامو توي موهام فرو کردم.
-بلایی سر مطهره بیاد میکشمش.
عطیه: آقا ایمان؟
بهش نگاه کردم.
-بله؟
_به نظرم بریم خونش.
با فکري که به ذهنم رسید گفتم: آره فکر خوبیه اما
نه خودمون تنها.
اینو گفتم و بدون توجه به چهرههاي سوالیشون با
عصبانیت به بیرون از پارکینگ دویدم.
#مطهره
از روي کولش روي تخت انداختم.
اونقدر گریه کرده بودم که چشمهام میسوختند.
چمدون مشکیو برداشت و در کمد رو باز کرد.
با همون حالت نامفهوم گفتم: چیکار میخواي
بکنی؟
انگار حرفمو فهمید که همون طور که وسایل و لباس
توي چمدون میریخت گفت: میبرمت جایی که هیچ
کسی دستش بهت نرسه.
دستهامو از ترس مشت کردم.
سوزش کنار لبم و بغض توي گلوم و تپش قلبم انگار
منو تا مرگ میبردنو برمیگردوندند.
لباسهاي منم رو توي چمدون گذاشت و زیپ
چمدونو بست.
تموم مدت با گریه نگاهش میکردم.
چمدونو برداشت و بهم نگاه کرد و چند ثانیه روي
چشمهام ثابت موند.
درآخر چمدونو کنار تخت گذاشتم و خودشم کنارم
نشست که از ترس کمی کنار رفتم.
دستشو که به سمت صورتم آورد سرمو چرخوندم و
با گریه چشمهامو بستم.
پارچهی دور دهنمو باز کرد و چونمو گرفت و
صورتمو به طرف خودش چرخوند که چشمهاي پر از
اشکمو باز کردم.
نگاهش به زخم کنار لبم افتاد.
-چندبار بوسیدتت؟
فقط سکوت کردم.
به چشمهام نگاه کرد.
_منو سگ نکن حرف بزن.
با گریه درحالی که زخم لبم میسوخت گفتم: بهت
ربطی نداره، تو دیگه هیچ ربطی به من نداري.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
_خفه شو اصلا نمیخوام حرف بزنی.
با دلی شکسته گفتم: ازت بدم میاد، از تویی که
خودتو حق به جانب میبینی بدم میاد، تو خودت به
این فکر کردي که وقتی اونشب اون بلا رو سرم
آوردي چجوري شکستم؟ نه فکر نکردي پس منم
فکر نکردم که میشکنی و رفتم با ایمان از.....
با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و درد
چشمهامو بستم
- ۲.۸k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط