کابوس عشق فصل۳ پارت ۵
کابوس عشق فصل۳ پارت ۵
ادامه: سوزی داشت به کاراش میرسید ولی خوب انقدر که گیج و خسته بود که نمیدونست داره چیکار میکنه. بلاخره کارش تموم شد و کافیشاپ رو تعطیل کرد و رفت خونه. تو مسیر خونه که بود اون پسره لوکی رو دید. هیچی نگفت و به راهش ادامه داد که یهو یکنفر از پشت دهنشو گرفت و سوزی بیهوش شد. وقتی بیدار شد دید که روی ی تختی دراز کشیده. سوزی: من کجام؟ که یکدفعه در باز شد اون لوکی بود و با صورت شیطانی به سوزی نگاه میکرد. لوکی: بیدار شدی عزیزم😊 سوزی: خفه شو! تو به چه حقی من رو اوردی اینجا؟ من......من فکر میکردم تو آدم خوبی باشی. لوکی نیشخنده ای زد و گفت: من شاید از ظاهر مهربون باشم ولی از درون یچیزه دیگم. بعدشم رفت. سوزی شروع کرد به گریه کردن انقدر که گریه کرد که خوابش برد. بعد از چند ساعت از خواب پاشد و دید لباسش از تنش در اومده و روی گردنش لکه های گازه. ( دوستان با لباس زیر بود منحرف نباشید) بعد لوکی از حموم اومده بود و لخت بود. سوزی: چرا انطوریییییییی لباستووووو بپوششششش. لوکی لباسش رو پوشید اومد پیشه سوزی و دوباره اون رو بوسید و گفت: خیلی شیرینی. سوزی خودش رو زد کنار و سعی کرد که فرار کنه ولی لوکی جلوش رو گرفت گفت: تو نمیتونی فرار کنی تو الان ماله منی😈 سوزی:😭.
ادامه: سوزی داشت به کاراش میرسید ولی خوب انقدر که گیج و خسته بود که نمیدونست داره چیکار میکنه. بلاخره کارش تموم شد و کافیشاپ رو تعطیل کرد و رفت خونه. تو مسیر خونه که بود اون پسره لوکی رو دید. هیچی نگفت و به راهش ادامه داد که یهو یکنفر از پشت دهنشو گرفت و سوزی بیهوش شد. وقتی بیدار شد دید که روی ی تختی دراز کشیده. سوزی: من کجام؟ که یکدفعه در باز شد اون لوکی بود و با صورت شیطانی به سوزی نگاه میکرد. لوکی: بیدار شدی عزیزم😊 سوزی: خفه شو! تو به چه حقی من رو اوردی اینجا؟ من......من فکر میکردم تو آدم خوبی باشی. لوکی نیشخنده ای زد و گفت: من شاید از ظاهر مهربون باشم ولی از درون یچیزه دیگم. بعدشم رفت. سوزی شروع کرد به گریه کردن انقدر که گریه کرد که خوابش برد. بعد از چند ساعت از خواب پاشد و دید لباسش از تنش در اومده و روی گردنش لکه های گازه. ( دوستان با لباس زیر بود منحرف نباشید) بعد لوکی از حموم اومده بود و لخت بود. سوزی: چرا انطوریییییییی لباستووووو بپوششششش. لوکی لباسش رو پوشید اومد پیشه سوزی و دوباره اون رو بوسید و گفت: خیلی شیرینی. سوزی خودش رو زد کنار و سعی کرد که فرار کنه ولی لوکی جلوش رو گرفت گفت: تو نمیتونی فرار کنی تو الان ماله منی😈 سوزی:😭.
- ۱۰۴
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط