#سکوت_قلب
#سکوت_قلب
#part1
خسته از تمرین های پشت سر هم روی زمین سرد و خشک نشست و دستی به موهای عرق کردهاش که حاصل جنب و جوش زیاد بود، کشید
ورزش های سنگین روزانه که مربی لی بهش میداد واقعا طاقت فرسا و کسل کننده بود اما چیکار میتونست بکنه؟ تصمیمی بود که خودش گرفته بود برای همین باید سرش میموند. البته هر چقدر هم که غر میزد از تو خونه موندن صد البته بهتر بود چون تو خونه تنها میموند که چی بشه؟ مگه اصلا کسی هم غیر از پدرش که شبا دیر میومد منتظرش بود؟
_هی لارا...نمیخوای بری؟
با صدای دوست چندین سالش از فکر و خیال کردن دست برداشت و همزمان با برداشتن بطری آب کنارش از جا بلند شد. همراه رفیقش داخل رختکن شد و سمت کیف گوشه رختکن رفت و هودی مشکی رنگ شو بیرون کشید
_یه چند روزی نمیتونم بیام باشگاه
با خبری که از دوستش شنید متعجب زده همینطوری که هودی شو میپوشید سوال کرد
لارا: چرا؟ مگه اتفاقی افتاده؟
_مامانبزرگم حالش خوب نیست با بابا قراره بریم گانگنام دیدنش
آهانی گفت و سری برای تایید تکون داد
لارا: باشه مشکلی نیست فقط مراقب خودت باش
با خداحافظی از دختر موهاشو به پشت بست تا اذیت نشه و بعد از باشگاه بیرون زد. بی هدف تو خیابون های شلوغ و پر همهمه سئول قدم برمیداشت. یعنی الان باید میرفت خونه؟ چرا از همون بچگی کسی رو تو خونه نداشت که با ذوق پا به اون خونه بزاره؟ درست بود که پدرش اونو دوست داشت و همیشه باهاش به مهربونی برخورد میکرد ولی هیچ وقت خونه نبود. شبا همیشه دیر میومد و تا دیروقت سرش تو پرونده ها و نوشته های شرکتش بود
مادر...خب اون اصلا مادرشو ندیده بود چون مادرشو تو سن بچگی از دست داده بود و غیر از خودش این خانواده دیگه فرزندی نداشت و همین بی کسی شو خوب نشون میداد
تنها دلخوشیش همون دختری بود که چند دقیقه قبل ازش خداحافظی کرد و رفت گانگنام
آهی از سر کلافگی کشید و به راهش ادامه داد
_دخترم؟!
با شنیدن صدای غریبهای که انگار مخاطبش اون بود سر جاش ایستاد و به عقب چرخید که یه پیرزن میانسالی رو دید
لارا: بله؟!
پیرزن: میتونی کمکم کنی اینارو تا اون سر خیابون ببرم؟
با دیدن پلاستیک های داخل دست پیرزن، بدون معطلی سمتش رفت و با لبخند پلاستیک هارو گرفت
همراه پیرزن خیابون رو رد کرد و همونجا تصمیم گرفت که خرید های پیرزن رو تا جای خونهاش ببره
با ورود به کوچه تنگ و خلوت، سعی کرد بد به دلش راه نده چون باید به این پیرزن کمک میکرد برای همین پلاستیک هارو به دست دیگهاش منتقل کرد تا نفسی تازه کنه
پیرزن: رسیدیم...دستت درد نکنه دخترم
نگاه شو سمتی که پیرزن اشاره میکرد داد و با گذاشتن پلاستیک
#part1
خسته از تمرین های پشت سر هم روی زمین سرد و خشک نشست و دستی به موهای عرق کردهاش که حاصل جنب و جوش زیاد بود، کشید
ورزش های سنگین روزانه که مربی لی بهش میداد واقعا طاقت فرسا و کسل کننده بود اما چیکار میتونست بکنه؟ تصمیمی بود که خودش گرفته بود برای همین باید سرش میموند. البته هر چقدر هم که غر میزد از تو خونه موندن صد البته بهتر بود چون تو خونه تنها میموند که چی بشه؟ مگه اصلا کسی هم غیر از پدرش که شبا دیر میومد منتظرش بود؟
_هی لارا...نمیخوای بری؟
با صدای دوست چندین سالش از فکر و خیال کردن دست برداشت و همزمان با برداشتن بطری آب کنارش از جا بلند شد. همراه رفیقش داخل رختکن شد و سمت کیف گوشه رختکن رفت و هودی مشکی رنگ شو بیرون کشید
_یه چند روزی نمیتونم بیام باشگاه
با خبری که از دوستش شنید متعجب زده همینطوری که هودی شو میپوشید سوال کرد
لارا: چرا؟ مگه اتفاقی افتاده؟
_مامانبزرگم حالش خوب نیست با بابا قراره بریم گانگنام دیدنش
آهانی گفت و سری برای تایید تکون داد
لارا: باشه مشکلی نیست فقط مراقب خودت باش
با خداحافظی از دختر موهاشو به پشت بست تا اذیت نشه و بعد از باشگاه بیرون زد. بی هدف تو خیابون های شلوغ و پر همهمه سئول قدم برمیداشت. یعنی الان باید میرفت خونه؟ چرا از همون بچگی کسی رو تو خونه نداشت که با ذوق پا به اون خونه بزاره؟ درست بود که پدرش اونو دوست داشت و همیشه باهاش به مهربونی برخورد میکرد ولی هیچ وقت خونه نبود. شبا همیشه دیر میومد و تا دیروقت سرش تو پرونده ها و نوشته های شرکتش بود
مادر...خب اون اصلا مادرشو ندیده بود چون مادرشو تو سن بچگی از دست داده بود و غیر از خودش این خانواده دیگه فرزندی نداشت و همین بی کسی شو خوب نشون میداد
تنها دلخوشیش همون دختری بود که چند دقیقه قبل ازش خداحافظی کرد و رفت گانگنام
آهی از سر کلافگی کشید و به راهش ادامه داد
_دخترم؟!
با شنیدن صدای غریبهای که انگار مخاطبش اون بود سر جاش ایستاد و به عقب چرخید که یه پیرزن میانسالی رو دید
لارا: بله؟!
پیرزن: میتونی کمکم کنی اینارو تا اون سر خیابون ببرم؟
با دیدن پلاستیک های داخل دست پیرزن، بدون معطلی سمتش رفت و با لبخند پلاستیک هارو گرفت
همراه پیرزن خیابون رو رد کرد و همونجا تصمیم گرفت که خرید های پیرزن رو تا جای خونهاش ببره
با ورود به کوچه تنگ و خلوت، سعی کرد بد به دلش راه نده چون باید به این پیرزن کمک میکرد برای همین پلاستیک هارو به دست دیگهاش منتقل کرد تا نفسی تازه کنه
پیرزن: رسیدیم...دستت درد نکنه دخترم
نگاه شو سمتی که پیرزن اشاره میکرد داد و با گذاشتن پلاستیک
- ۱۲۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط