P : 18

BEYOND TIME

پارت هجدهم | نامی که نباید آنجا می‌بود

سرین هنوز به جمله‌ی روی کاغذ خیره بود.

«سرین، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی بالاخره فهمیده‌ای که دختر واقعی من هستی.»

صدای لورنزو سکوت زیرزمین را شکست.

ـ حالا می‌فهمی چرا نباید این نامه رو می‌خوندی.

سرین سرش را بلند کرد.

ـ شما از قبل می‌دونستید؟

ـ نه همه‌چیز رو.

ـ پس چی می‌دونستید؟

لورنزو چند لحظه به او نگاه کرد.

ـ می‌دونستم داستان مرگ دختر روسّی‌ها دروغ بوده.

سرین به مادرش فکر کرد.

به تمام سال‌هایی که تصور کرده بود هه‌را و همسرش پدر و مادر واقعی او هستند.

ـ پس چرا خانواده‌ی مارچلو باور کردند که اون دختر مرده؟

لورنزو آهسته گفت:

ـ چون کسی کاری کرد که همه باور کنن.

جونگ‌کوک به مردان پشت سر لورنزو نگاه کرد.

ـ این افراد برای چی اینجان؟

ـ برای اینکه مطمئن بشم کسی قبل از من به اون نامه دست پیدا نمی‌کنه.

جونگ‌کوک شمشیرش را پایین آورد.

ـ اگر قصد آسیب زدن داشتید، تا الان انجامش داده بودید.

لورنزو لبخند کوتاهی زد.

ـ بالاخره یک بار هم که شده، درست حدس زدید.

سرین نامه را محکم در دست گرفت.

ـ پس دشمن ما کیه؟

لورنزو جواب نداد.

فقط گفت:

ـ کسی که هجده سال پیش، از اسم خانواده‌ی من استفاده کرد.

جونگ‌کوک فوراً پرسید:

ـ برای انتقال زمین‌های روسّی؟

لورنزو سرش را تکان داد.

ـ دقیقاً.

سرین به اسناد داخل صندوق نگاه کرد.

ـ ولی همه‌ی این قراردادها با اسم شما ثبت شدن.

ـ می‌دونم.

ـ پس شما باید مقصر به نظر برسید.

ـ همین هدفش بود.

لورنزو یکی از اسناد را برداشت.

ـ زمین‌ها قرار بود به نام من منتقل بشن، اما من هیچ‌وقت درخواست این انتقال‌ها رو نداده بودم. کسی امضای من رو جعل کرده بود.

جونگ‌کوک سند را گرفت.

پایین صفحه، مهر خاندان مارچلو دیده می‌شد.

اما کنار مهر، امضای دیگری هم وجود داشت.

سرین جلو آمد.

ـ این اسم...

جونگ‌کوک آن را خواند.

«ویتوریو بلینی.»

لورنزو آهسته گفت:

ـ حسابدار قدیمی خاندان روسّی.

سرین با تعجب نگاهش کرد.

ـ بلینی؟

ـ مردی که هجده سال تمام به حساب‌های هر دو خانواده دسترسی داشته.

جونگ‌کوک سند را دوباره بررسی کرد.

ـ پس تمام انتقال‌ها از طریق اون انجام شده.

ـ و وقتی زمین‌ها به نام من ثبت می‌شدن، همه فکر می‌کردن این کار از طرف مارچلوهاست.

سرین نامه را پایین آورد.

ـ اما چرا باید دختر خانواده‌ی من رو مرده اعلام کنه؟

لورنزو نگاهش کرد.

ـ چون تا وقتی تو زنده بودی، پدرت می‌تونست ادعا کنه زمین‌ها و اموال خانواده متعلق به توئه.

سرین برای چند لحظه چیزی نگفت.

حالا قطعات پازل داشتند کنار هم قرار می‌گرفتند.

اما یک سؤال هنوز باقی مانده بود.

ـ مادرم می‌دونست؟

لورنزو پاسخ نداد.

سرین این بار محکم‌تر پرسید:

ـ مادرم می‌دونست؟

لورنزو آهسته گفت:

ـ هه‌را تنها کسی بود که می‌تونست ثابت کنه تو همون دختر هجده سال پیشی.

جونگ‌کوک به سرین نگاه کرد.

ـ پس باید برگردیم.

سرین نامه را داخل لباسش گذاشت.

ـ این بار من از مادرم جواب می‌گیرم.

لورنزو گفت:

ـ قبل از اون، یک چیز دیگه.

او سندی را از صندوق بیرون کشید.

ـ این رو نگاه کن.

سرین سند را گرفت.

در بالای صفحه نام چند زمین نوشته شده بود.

پایین صفحه، نام ویتوریو بلینی قرار داشت.

اما چیزی در تاریخ سند توجه جونگ‌کوک را جلب کرد.

ـ این تاریخ...

سرین نگاهش کرد.

ـ چیه؟

جونگ‌کوک گفت:

ـ این قرارداد سه روز بعد از اعلام مرگ دختر روسّی‌ها نوشته شده.

سکوت برقرار شد.

سرین آرام گفت:

ـ یعنی اول مطمئن شدن من مرده‌ام...

ـ و بعد شروع کردن به انتقال زمین‌ها.

لورنزو سرش را تکان داد.

ـ حالا فقط باید مدرکی پیدا کنیم که ثابت کنه بلینی پشت همه‌ی این‌ها بوده.

جونگ‌کوک سند را بست.

ـ و اون مدرک رو پیدا می‌کنیم.

سرین به لورنزو نگاه کرد.

ـ اگر واقعاً دنبال حقیقت هستید، از اینجا به بعد با ما همکاری می‌کنید.

لورنزو لبخند کم‌رنگی زد.

ـ فکر کنم از این لحظه، هر سه‌مون یک دشمن مشترک داریم.

سرین به سمت پله‌ها رفت.

اما درست وقتی پایش را روی اولین پله گذاشت، صدای سم اسب‌هایی از بیرون شنیده شد.

جونگ‌کوک ایستاد.

ـ ما تنها کسانی نبودیم که اینجا رو پیدا کردیم.

صدای چند نفر از بالای ساختمان آمد.

لورنزو به دو مرد همراهش اشاره کرد.

سرین برگشت.

ـ بلینی؟

جونگ‌کوک شمشیرش را بیرون کشید.

ـ نمی‌دونم.

صدای مردی از بیرون بلند شد:

ـ فرمانده! می‌دونم داخلید.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای خشکش زد.

این صدا را می‌شناخت.

و اگر حدسش درست بود...

بلینی از قبل فهمیده بود که آنها چه چیزی پیدا کرده‌اند.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط