ندادرون
نـداےدَرون◍༻
کف چوبی کافه زیر پاشنههایم صدای تَرَقِ آشنایی میداد؛ صدایی که قرار بود تنها موسیقی پسزمینه زندگی روتینم باشد. اسپرسو ساز غُرش خفیفی میکرد، مثل یک قول قدیمی که هنوز کامل شکسته نشده است. من، ادوارد اَشفُرد، با آن ریتم دقیق و بینقصم، مشغول تمیز کردن سطح مرمرین پیشخوان بودم؛ همانقدر بیروح و صیقلی که سعی میکردم خودم باشم.
سه سال. سه سال تمام هر تار مو، هر پالس قلبی که به یاد تو میتپید را با بخار قهوه و عطر وانیل تلخ خفه کرده بودم. فراموشی برای من یک فرآیند فعال بود، شبیه به بِلِند کردن دانههای تلخ برای پرهیز از هر طعمی که یادآور شیرینی گذشته باشد.
بعد، درِ شیشهای با صدایی آرام باز شد.
الارا بود، با آن شور و شوق همیشگیاش که همیشه برای من زیادی پررنگ بود. اما پشت سر او… او آمد.
گریس.
نور صبحگاهی که از در به داخل تابید، گویی برای او دستهگل درست کرده بود. او ایستاده بود، کمی متفاوت، کمی بالغتر، اما آن ترکیب سمی و کشنده از معصومیت و آن نگاه نافذ که میتوانست دیوار هر سنگری را خراب کند، دستنخورده باقی مانده بود. به طرز وحشتناکی، زیباتر شده بود. آنقدر زیباتر که انگار تمام تلاشهای من برای ساختن این زندان ذهنی، در یک لحظه تبدیل به خاکستر شد.
نفس کشیدن ناگهان برایم سخت شد. ریههایم از کار افتاده بودند، انگار تمام اکسیژن موجود در کافه را همان دم اول از من گرفته بود. من خشکم زد. فقط یک ثانیه طول کشید، اما در آن یک ثانیه، تمام خاطراتی که با سختی دفن کرده بودم، از زیر خاکستر بیرون آمدند و فریاد زدند. انگار هرگز نرفته بود.
دستمالی که در دست داشتم، بیهدف روی آلومینیوم داغ دستگاه اسپرسو کشیده شد. اگر کسی آن لحظه به چشمهایم نگاه میکرد، سبز بودنشان را به یاد میآورد، اما چیزی فراتر از آن میدید؛ میدید که چطور یک مرد در حال فروپاشی است.
با زور و با هر تکهای از ارادهام، سرم را پایین انداختم و خودم را مجبور کردم که لبخند بزنم، یک لبخند اجباری، خالی از هر گرمایی...
ادامه دارد...
کف چوبی کافه زیر پاشنههایم صدای تَرَقِ آشنایی میداد؛ صدایی که قرار بود تنها موسیقی پسزمینه زندگی روتینم باشد. اسپرسو ساز غُرش خفیفی میکرد، مثل یک قول قدیمی که هنوز کامل شکسته نشده است. من، ادوارد اَشفُرد، با آن ریتم دقیق و بینقصم، مشغول تمیز کردن سطح مرمرین پیشخوان بودم؛ همانقدر بیروح و صیقلی که سعی میکردم خودم باشم.
سه سال. سه سال تمام هر تار مو، هر پالس قلبی که به یاد تو میتپید را با بخار قهوه و عطر وانیل تلخ خفه کرده بودم. فراموشی برای من یک فرآیند فعال بود، شبیه به بِلِند کردن دانههای تلخ برای پرهیز از هر طعمی که یادآور شیرینی گذشته باشد.
بعد، درِ شیشهای با صدایی آرام باز شد.
الارا بود، با آن شور و شوق همیشگیاش که همیشه برای من زیادی پررنگ بود. اما پشت سر او… او آمد.
گریس.
نور صبحگاهی که از در به داخل تابید، گویی برای او دستهگل درست کرده بود. او ایستاده بود، کمی متفاوت، کمی بالغتر، اما آن ترکیب سمی و کشنده از معصومیت و آن نگاه نافذ که میتوانست دیوار هر سنگری را خراب کند، دستنخورده باقی مانده بود. به طرز وحشتناکی، زیباتر شده بود. آنقدر زیباتر که انگار تمام تلاشهای من برای ساختن این زندان ذهنی، در یک لحظه تبدیل به خاکستر شد.
نفس کشیدن ناگهان برایم سخت شد. ریههایم از کار افتاده بودند، انگار تمام اکسیژن موجود در کافه را همان دم اول از من گرفته بود. من خشکم زد. فقط یک ثانیه طول کشید، اما در آن یک ثانیه، تمام خاطراتی که با سختی دفن کرده بودم، از زیر خاکستر بیرون آمدند و فریاد زدند. انگار هرگز نرفته بود.
دستمالی که در دست داشتم، بیهدف روی آلومینیوم داغ دستگاه اسپرسو کشیده شد. اگر کسی آن لحظه به چشمهایم نگاه میکرد، سبز بودنشان را به یاد میآورد، اما چیزی فراتر از آن میدید؛ میدید که چطور یک مرد در حال فروپاشی است.
با زور و با هر تکهای از ارادهام، سرم را پایین انداختم و خودم را مجبور کردم که لبخند بزنم، یک لبخند اجباری، خالی از هر گرمایی...
ادامه دارد...
- ۷۴
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط