پاش رو آرومتر روی پدال گذاشت

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌²³"



پاش رو آروم‌تر روی پدال گذاشت.
نه برای اینکه نمی‌خواست زود برسن،
بلکه چون…
دلش نمی‌خواست این مسیر،
این حس،
این لحظه،
زود تموم شه.

ماشین بی‌صدا جلوی عمارت ایستاد. چراغ‌های بیرونی آرام روشن شدند و سکوتی سنگین مثل پتو روی فضا افتاد.

جونگ‌کوک دستی روی فرمون گذاشت، ولی دلش نیومد بورا رو بیدار کنه. سرش هنوز به شیشه تکیه داشت و موهاش با هر حرکت کوچک، رو صورت لطیف و معصومش می‌ریخت.

جونگ‌کوک از ماشین پیاده شد. بدون هیچ عجله‌ای دور زد و در سمت بورا رو باز کرد.
لحظه‌ای مبهوت موند.
نه فقط از چهره‌ی آرام خوابش،
بلکه از اون حس آشنایی که توی وجودش زنده شده بود…
اون حالت ناز، اون لبخند محو توی خواب…
دقیقاً همون حسی که یاد یوری می‌نداخت.

دلش گرفت. یه بغض قدیمی توی گلویش نشست.

یوری…
عشق اول و آخرش.
کسی که باهاش بزرگ شد.
همبازی، هم‌راز، هم‌نفسش.

چشماش برای چند لحظه خیره به صورت بورا موند، ولی ذهنش رفت خیلی عقب‌تر… به گذشته…


---

خاطره‌ای دور…
حیاط خونه‌ی قدیمی، عصر تابستون.
یوری با موهای شلخته‌اش، لبخند گنده رو لبش، دنبال جونگ‌کوک می‌دوئید.

– «جونگ‌کوک وایسا دیگه! تو همیشه فرار می‌کنی!»
– «نه! چون تو همیشه منو اذیت می‌کنی!»
یوری زد زیر خنده و یه گل از روی زمین برداشت، اومد جلوش ایستاد.
– «باشه آشتی. این گل رو می‌دم بهت. حالا دیگه باید منو ببخشی.»

جونگ‌کوک گل رو گرفت، چند لحظه نگاش کرد و با لحن خجالتی گفت:
– «یوری؟ من یه چیزی می‌خوام بگم ولی نباید بخندی.»
یوری جدی شد، ولی لبخند از صورتش نرفت.
– «قول می‌دم نخندم.»
– «من… من خیلی دوستت دارم. یعنی… مثل مامانم یا خواهرم نه. یه جوری دیگه… یه جوری که… دلم می‌خواد همیشه پیشم باشی.»

یوری با اون لبخندِ گرمش سرش رو تکون داد.
– «منم همین حسو دارم، کوکی. همیشه کنارتم، قول می‌دم.»


---

جونگ‌کوک پلک زد. برگشت به حال.

یه قطره اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.
نه از درد الان،
بلکه از زخمی که هیچ‌وقت بسته نشد.
از عشقی که زیر خروارها خاک، هنوز زنده بود.
از قولی که هرچند یوری دیگه نبود، اما جونگ‌کوک هنوز پای اون قول ایستاده بود.

سریع با پشت دست اشکش رو پاک کرد.
نه… هیچ‌کس نباید ببینه.
نباید بفهمه که اون مرد خطرناک و بی‌احساس، هنوز هم برای کسی اشک می‌ریزه.

بعد از سال‌ها،
جونگ‌کوک گریه کرد.
آروم، بی‌صدا، ولی از عمق تمام وجودش.

چند ثانیه بعد، سرش رو آورد پایین، به بورا نگاه کرد.
یه لبخند آروم نشست گوشه‌ی لبش.
صدای نفس‌های آروم بورا، جونگ‌کوک رو از اون سیاهی گذشته بیرون کشید.
یه چیزی تو وجود این دختر بود…
یه چیزی که بعد از یوری، برای اولین بار…
قلبش رو دوباره گرم میکرد...
دیدگاه ها (۰)

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌²⁴"جونگ‌کوک بورا رو محکم اما آروم توی آغوشش...

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌²⁵"سرش رو به نشونه تأیید تکون داد و رفت سمت...

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌²²"تمام تنش، تمام اون بوسه‌ی ناگهانی، هنوز ...

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌²¹"قدم‌هاش محکم و مطمئن بودن. از قبل با جیم...

خانواده ی جئون

fallible love(عشق خطاپذیر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط