دوش میآمد و رخساره... نگویم بهتر!
دوش میآمد و رخساره... نگویم بهتر!
[غزلی در سوگ بانوی آب و آیینه از کاظم بهمنی
درد ِ سر، بین ِ گذر، چند نفر، یک مادر...
شده هر قافیهام یک غزلِ دردآور
ای که از کوچة شهر پدرت میگذری
امنیت نیست، از این کوچه به سرعت بگذر
دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:
دوش میآمد و رخساره … نگویم بهتر!
من به هر کوچة خاکی که قدم بگذارم
نا خود آگاه به یاد تو میافتم مادر
چه شده؟! قافیهها باز به جوش آمدهاند:
دم در، فضه خبر! مادر و دَر، محسن پَر...
[غزلی در سوگ بانوی آب و آیینه از کاظم بهمنی
درد ِ سر، بین ِ گذر، چند نفر، یک مادر...
شده هر قافیهام یک غزلِ دردآور
ای که از کوچة شهر پدرت میگذری
امنیت نیست، از این کوچه به سرعت بگذر
دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:
دوش میآمد و رخساره … نگویم بهتر!
من به هر کوچة خاکی که قدم بگذارم
نا خود آگاه به یاد تو میافتم مادر
چه شده؟! قافیهها باز به جوش آمدهاند:
دم در، فضه خبر! مادر و دَر، محسن پَر...
- ۱.۳k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط