《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۲۸
تا میخواست چیزی بگه که جیمین به اون پسره گفت
جیمین : پسر جون تو همه این گل ها رو بده به من
اون پسر همه اون گل های قشنگ قرمز رز را داد به جیمین
جیمین پول زیادی از اندازه گل ها به اون پسر داد و موهایش را نوازش کرد کارت خود اش را بهش داد
جیمین : ببین اینجا شمارم و آدرس شرکتم نوشته شد به به بزرگت بده تا بیاد اونجا من همه نیاز ها تو برطرف میکنم
پسره خوشحال شد و بعد از تشکر کردن از آنجا رفت
جیمین روبه ات کرد و همه گل ها را داد به ات
ات گل ها را بو کرد و گفت
ات : خیلی ممنونم خیلی خوشگل هستن
جیمین : نه به اندازه تو
ات خنده ای کرد ک موهایش را داد پشته گوش اش
ات : نبابا آقای پارک
جیمین : اره خانم مین
ات : دست و دلباز هستی
جیمین : برای تو اره هستم
ات : واقعا خوب بلدی که حرف اش با آمدن دینا قطع شد دینا به سمته آنها آمد و جلوی جیمین ایستاد
دینا : بابایی بریم من دیگه نمیخوام اینجا بمونم
جیمین : باشه کوچولوم بریم
جیمین و ات از رویه نیمکت بلند شدن و داشتن میرفتن سمته ماشین که یهو یه مردی که صورت اش رو پوشانده بود رویه موتور بود کیف ات رو از دست میکشید
جیمین که با ات فاصله داشت وقتی دیدش دست دینا رو ول کرد و با بدو می امد سمت اش
جیمین : عوضی ات رو ول کن
ات مقاومت میکرد موتوری ات رو هول داد ات افتاد رو زمین سر اش خورد به زمین و از حال رفت
جیمین وقتی بهش رسید موتوری با سرعت از آنجا رفت
جیمین نزدیک ات شد و سریع براید استایل بغل اش کرد و سمته ماشین رفت دینا رو صدا زد دینا سریع سوار ماشین شد جیمین با سرعت سمته بیمارستان حرکت کرد
دینا گریش گرفته بود و با گریه گفت
دینا : بابایی ... خا خانم .معلم ....چیزیش ..نمیشه نه
جیمین : نه دخترم آرام باش گریه نکن
دینا : بابایی.. اگه چیزی.. بشه ..چی .....
پارت ۲۸
تا میخواست چیزی بگه که جیمین به اون پسره گفت
جیمین : پسر جون تو همه این گل ها رو بده به من
اون پسر همه اون گل های قشنگ قرمز رز را داد به جیمین
جیمین پول زیادی از اندازه گل ها به اون پسر داد و موهایش را نوازش کرد کارت خود اش را بهش داد
جیمین : ببین اینجا شمارم و آدرس شرکتم نوشته شد به به بزرگت بده تا بیاد اونجا من همه نیاز ها تو برطرف میکنم
پسره خوشحال شد و بعد از تشکر کردن از آنجا رفت
جیمین روبه ات کرد و همه گل ها را داد به ات
ات گل ها را بو کرد و گفت
ات : خیلی ممنونم خیلی خوشگل هستن
جیمین : نه به اندازه تو
ات خنده ای کرد ک موهایش را داد پشته گوش اش
ات : نبابا آقای پارک
جیمین : اره خانم مین
ات : دست و دلباز هستی
جیمین : برای تو اره هستم
ات : واقعا خوب بلدی که حرف اش با آمدن دینا قطع شد دینا به سمته آنها آمد و جلوی جیمین ایستاد
دینا : بابایی بریم من دیگه نمیخوام اینجا بمونم
جیمین : باشه کوچولوم بریم
جیمین و ات از رویه نیمکت بلند شدن و داشتن میرفتن سمته ماشین که یهو یه مردی که صورت اش رو پوشانده بود رویه موتور بود کیف ات رو از دست میکشید
جیمین که با ات فاصله داشت وقتی دیدش دست دینا رو ول کرد و با بدو می امد سمت اش
جیمین : عوضی ات رو ول کن
ات مقاومت میکرد موتوری ات رو هول داد ات افتاد رو زمین سر اش خورد به زمین و از حال رفت
جیمین وقتی بهش رسید موتوری با سرعت از آنجا رفت
جیمین نزدیک ات شد و سریع براید استایل بغل اش کرد و سمته ماشین رفت دینا رو صدا زد دینا سریع سوار ماشین شد جیمین با سرعت سمته بیمارستان حرکت کرد
دینا گریش گرفته بود و با گریه گفت
دینا : بابایی ... خا خانم .معلم ....چیزیش ..نمیشه نه
جیمین : نه دخترم آرام باش گریه نکن
دینا : بابایی.. اگه چیزی.. بشه ..چی .....
- ۱۱.۶k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط