بازی مرگ و عشق
بازی مرگ و عشق....🫧
پارت ۲۳
جیمین: جک •داد•
جک: بله قربان
جیمین: آماده ای برای حمله؟
جک: بله قربان تمام نیرو ها آماده هستن
جیمین: راه بیوفت
فلش بک به خونه ی جئون●~●
جیمین:از وقتی که رفتم تو ۳ دقیقه تایم بگیرین اگه دیدین همه چی آروم پیش میره سریع حمله کنین به قصر و من ویکتوریا و جئون و زنده میخوام فهمیدین؟
همه: بله قربان
جیمین آروم آروم رفت سمت در عمارت جئون...مطمئن نبود جئون تو عمارت هست یا ولی مطمئن بود ویکتوریا تو این عمارته...باید میفهمید یونگی و کجا زندانی کردن...رفت سمت نگهبان ها...
نگهبان: کی هستی...هی ت...
جیمین یه گلوله سرف مغز هردو نگهبان کرد...رفت داخل...اش شانس خوبش ویکتوریا توی آلاچیق نشسته بود و داشت کتاب میخوند...تا الان ۲ دقیقه گذشته بود نباید وقت و تلف میکرد...پس رفت سمت ویکتوریا و با یه حرکت موهاشو کشید و نگهبان های خواستن جیمین رو بگیرن ولی جیمین پسر یونگی بود...تو این مدت کلی چیز از یونگی یاد گرفته بود...پس همشون و کشت...نگهبان های دیگه ای که داشتن میومدن سمت جیمین تو یه ثانیه کشته شدن و این آژیر شروع جنگ برای اونا بود...جنگ شروع شد...جیمین دوید سمت عمارت...سریع رفت تو انباری...تو انباری کلی سلول بود که فقط یکیش پر بود...
جیمین: ی..ی..یونگی● داد و لرزون●
اینم از پارت ۲۳ امیدوارم خوشتون بیاد💞
پارت ۲۳
جیمین: جک •داد•
جک: بله قربان
جیمین: آماده ای برای حمله؟
جک: بله قربان تمام نیرو ها آماده هستن
جیمین: راه بیوفت
فلش بک به خونه ی جئون●~●
جیمین:از وقتی که رفتم تو ۳ دقیقه تایم بگیرین اگه دیدین همه چی آروم پیش میره سریع حمله کنین به قصر و من ویکتوریا و جئون و زنده میخوام فهمیدین؟
همه: بله قربان
جیمین آروم آروم رفت سمت در عمارت جئون...مطمئن نبود جئون تو عمارت هست یا ولی مطمئن بود ویکتوریا تو این عمارته...باید میفهمید یونگی و کجا زندانی کردن...رفت سمت نگهبان ها...
نگهبان: کی هستی...هی ت...
جیمین یه گلوله سرف مغز هردو نگهبان کرد...رفت داخل...اش شانس خوبش ویکتوریا توی آلاچیق نشسته بود و داشت کتاب میخوند...تا الان ۲ دقیقه گذشته بود نباید وقت و تلف میکرد...پس رفت سمت ویکتوریا و با یه حرکت موهاشو کشید و نگهبان های خواستن جیمین رو بگیرن ولی جیمین پسر یونگی بود...تو این مدت کلی چیز از یونگی یاد گرفته بود...پس همشون و کشت...نگهبان های دیگه ای که داشتن میومدن سمت جیمین تو یه ثانیه کشته شدن و این آژیر شروع جنگ برای اونا بود...جنگ شروع شد...جیمین دوید سمت عمارت...سریع رفت تو انباری...تو انباری کلی سلول بود که فقط یکیش پر بود...
جیمین: ی..ی..یونگی● داد و لرزون●
اینم از پارت ۲۳ امیدوارم خوشتون بیاد💞
- ۱.۴k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط