درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
پارت اول
آفتاب ظهر آرام روی شاخههای سبز پارک میتابید.
صدای پرندگان، صدای خندهی بچهها و بوی قهوهی تازه از کافهی کوچکی که کمی آنطرفتر بود، فضا را پر کرده بود.
لارا روی نیمکت نشسته بود، کتابی در دست داشت. گاهی موهایش را که باد بهم ریخته بود کنار میزد و با دقت به خطوط روی صفحه خیره میشد.
جونگکوک در همان پارک مشغول دویدن بود.
هدفون در گوش، اما تمرکزش از دست رفته بود.
لحظهای که نگاهش روی لارا افتاد، چیزی در دلش تکان خورد.
او بارها دیده بود آدمها را در خیابان، در کافهها… اما این یکی فرق داشت.
قدمهایش کند شد.
ایستاد.
دوباره نگاه کرد.
کتاب را شناخت.
یکی از همان رمانهایی بود که خودش هم عاشقش بود.
با تردید نزدیک شد.
– «ببخشید…»
صدایش کمی گرفته بود.
لارا سرش را بالا آورد، چشمانش در نور آفتاب مثل دریا میدرخشیدند.
– «بله؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
– «این کتابو خوندم. یکی از فصلهاش خیلی شبیه آهنگیه که ساختم. میخوای گوش بدی؟»
لارا چند لحظه خیره ماند، بعد لبخندی زد که گرمای عجیبی داشت.
– «جدی؟ خب… شاید بخوام. ولی قول بده آهنگت خیلی غمگین نباشه!»
هر دو خندیدند.
خندهای که به نظر ساده میرسید، اما در آینده برای جونگکوک مثل یک خاطرهی جاودانه حک شد.
آن روز، بعد از کمی صحبت، کنار هم در کافه نشستند.
قهوهی تلخ لارا، لاتهی شیرین جونگکوک.
گفتوگوهایی ساده اما بیپایان:
فیلمهای موردعلاقه، رؤیاهایشان، خاطرات کودکی.
وقتی خداحافظی کردند، جونگکوک در دلش حس عجیبی داشت.
انگار اولین صفحهی کتاب تازهای را باز کرده بود.
شب همان روز، پیام اول از طرف او رسید:
– «امروز خوب بود. امیدوارم دوباره ببینمت.»
لارا لبخند زد، گوشی را روی سینهاش گذاشت و در دل گفت:
– «این شروع یک چیز بزرگه…»
ادامه دارد....
پارت اول
آفتاب ظهر آرام روی شاخههای سبز پارک میتابید.
صدای پرندگان، صدای خندهی بچهها و بوی قهوهی تازه از کافهی کوچکی که کمی آنطرفتر بود، فضا را پر کرده بود.
لارا روی نیمکت نشسته بود، کتابی در دست داشت. گاهی موهایش را که باد بهم ریخته بود کنار میزد و با دقت به خطوط روی صفحه خیره میشد.
جونگکوک در همان پارک مشغول دویدن بود.
هدفون در گوش، اما تمرکزش از دست رفته بود.
لحظهای که نگاهش روی لارا افتاد، چیزی در دلش تکان خورد.
او بارها دیده بود آدمها را در خیابان، در کافهها… اما این یکی فرق داشت.
قدمهایش کند شد.
ایستاد.
دوباره نگاه کرد.
کتاب را شناخت.
یکی از همان رمانهایی بود که خودش هم عاشقش بود.
با تردید نزدیک شد.
– «ببخشید…»
صدایش کمی گرفته بود.
لارا سرش را بالا آورد، چشمانش در نور آفتاب مثل دریا میدرخشیدند.
– «بله؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
– «این کتابو خوندم. یکی از فصلهاش خیلی شبیه آهنگیه که ساختم. میخوای گوش بدی؟»
لارا چند لحظه خیره ماند، بعد لبخندی زد که گرمای عجیبی داشت.
– «جدی؟ خب… شاید بخوام. ولی قول بده آهنگت خیلی غمگین نباشه!»
هر دو خندیدند.
خندهای که به نظر ساده میرسید، اما در آینده برای جونگکوک مثل یک خاطرهی جاودانه حک شد.
آن روز، بعد از کمی صحبت، کنار هم در کافه نشستند.
قهوهی تلخ لارا، لاتهی شیرین جونگکوک.
گفتوگوهایی ساده اما بیپایان:
فیلمهای موردعلاقه، رؤیاهایشان، خاطرات کودکی.
وقتی خداحافظی کردند، جونگکوک در دلش حس عجیبی داشت.
انگار اولین صفحهی کتاب تازهای را باز کرده بود.
شب همان روز، پیام اول از طرف او رسید:
– «امروز خوب بود. امیدوارم دوباره ببینمت.»
لارا لبخند زد، گوشی را روی سینهاش گذاشت و در دل گفت:
– «این شروع یک چیز بزرگه…»
ادامه دارد....
- ۱۱.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط