من

من
در این سلطنت شاهی مردم به خدا
ناامید از دل پاک
می خواستم از راه افق
بگذرم و پشت آن تل که اقاقی
می خواند به حمد ، نام خدا را به دو صد
کلبه ای سازم و آنجا بمانم تا روز خدا
من
می خواستم کلبه از جنس دعا سازم و
دیوار نگذارم ،نگذارم
می خواستم هر چه حوری
در زمین بود و نبود
پرواز کند
بشمارد که در این خانه
صفا ، چند بار از سمت خدا آمده بود

/ سعید
دیدگاه ها (۳)

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدم...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن ...

ای آسمان با بارش باران چه می خوانی ؟تو را غم اینگونه بر هم ز...

قاصدک بال بگیر زندگی راز یک زیستن افسون است راز این افسانه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط