یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده‌ام خیره به ره ماند و نداد
نامه‌ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
دیدگاه ها (۱)

گفتم از دیده چو دورش سازمبی گمان زودتر از دل برودمرگ باید که...

شعر گفتم که ز دل بردارمبار سنگین غم عشقش راشعر خود جلوه ئی ا...

کارگردان دنیا خداست !مهم نیست نقش ما ثروتمند است یا تنگدستسا...

پرنده ای که مال من نیست .....قفس هم برایش بسازم باز هم میرود...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

“در اغوش درد”

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط