در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت ششم : ویسکی، گرم و صداهایی مانند گناه
در با صدای تیک تیک و قطعیتی آرام، پشت سرش بسته شد.
کاکاشی نفسش را بیرون داد، آهسته و شمرده، و اجازه داد سکوت آپارتمانش مانند پوششی نرم او را در بر بگیرد. نور عصرگاهی، گرم و طلایی، از میان پردهها به داخل میتابید و سایههای بلندی را روی زمین ایجاد میکرد. سکوت حکمفرما بود، به جز صدای گهگاهی یخچال و پارس دوردست سگی از بیرون.
امروز صبح... چیز دیگری بود.
اوبیتو
این فکر ناخواسته در سرش شکوفا شد، اما نادیده گرفتنش غیرممکن بود. آن احمقِ جذاب و نفرتانگیز دوباره زیر پوستش رفته بود - مثل یک خرده چوب که کاکاشی نمیتوانست از نوک زدن به آن دست بردارد. به دیوار تکیه داد و سرش را به آرامی به آن کوبید، چشمانش بسته بود و نفسهایش آرام. اوبیتو بامزه بود. گرم. به طرز بیدردسری جذاب، طوری که آرامشِ با دقت تنظیمشدهی کاکاشی از لبهها میشکست.
خاطرهی پوزخند اوبیتو پشت چشمانش برق میزد - نیشخندی تمسخرآمیز، کج، و به اندازهی کافی مغرور. و طرز نگاهش به کاکاشی، که نگاهش را در امتداد لبهی ماسکش دنبال میکرد، انگار که به آنچه در زیر آن بود فکر میکرد ...
مثل طعم اسپرسو به کاکاشی چسبیده بود - تلخ، ملایم، بیش از حد اعتیادآور.
چشمانش را باز کرد و ناله ای کرد.
نه. او به یک حواسپرتی نیاز داشت.
خواندن غیرممکن بود؛ چشمانش مدام از صفحه محو میشد. نوشتن؟ ها. آخرین تلاشش برای نوشتن خاطرات به یک شعر عاشقانهی اتفاقی تبدیل شد و با خط خطی کردن اسم اوبیتو مثل یک نوجوان تمام شد. حتی «تاکتیکهای ابراز علاقه» - که معمولاً منطقهی امن او بود - هم زیادی به خانه نزدیک به نظر میرسید.
او کاملاً، به طرز احمقانهای شیفته شده بود.
در حالی که شقیقهاش را میمالید، زیر لب با خودش زمزمه کرد: «جلوی خودت رو بگیر.»
سرانجام تسلیم هوسهایش شد. کاکاشی کمدش را باز کرد و به سراغ لباسهای محدودی رفت که برایش مهم نبود با آنها دیده شود - چیزی که گای دوست داشت آن را "زیباییشناسی وحشی شبانه" بنامد. یک لباس مشکی با یقه بلند و شلوار اسلش مشکی . مکثی کرد و فکر کرد. سپس یک کت که دکمههایش را باز گذاشته بود و آستینهایش را بالا زده بود تا ساعدهایش را نشان دهد. در نهایت، ماسک پزشکی مشکی مخصوص خودش را برداشت - تازه و راحت.
دیگر فقط عادت نبود. هویت بود. رمز و راز. یک سپر و یک عشوهگرى.
یک بار به آینه نگاه کرد. موهای ژولیده، چشمان تیزبین، و با وجود تکان عصبی انگشتانش، حالتی خونسرد و بیتکلف داشت.
«خب... کافیه.»
وقتی او رسید، بار مرکز شهر پر از جمعیت بود - نورهای گرم مثل طلای آبشده در خیابان میدرخشیدند، و صدای خنده از میان صدای بم موسیقی به گوش میرسید. صف در اطراف ساختمان کشیده شده بود، اما کاکاشی یک ورودی فرعی پیدا کرد که در کنار یک رستوران رامن قرار داشت. مسئول بار با نگاهی - و سپس تکان دادن سر در سکوت - به او اجازه ورود داد.
داخل، هوا مملو از عطر، دود سیگار و جریان الکتریکی زیرینِ انتظار بود. بدنها با ریتم آرام و هیپنوتیزمکنندهای که از بلندگوهای مخفی پخش میشد، به این سو و آن سو میرفتند. بار با نور بنفش ملایمی میدرخشید و بطریهای پشت آن مانند پنجرههای شیشهای رنگی بودند که از درون روشن شده بودند.
او روی صندلی نزدیک انتهای بار، دور از جمعیت، لم داد. یک شات ویسکی سفارش داد.
همینطور که پایین میرفت، میسوخت - تمیز، داغ، به زمین چسبیده.
با این حال، فکرش آرام نمی گرفت.
افکارش دایرهوار حرکت میکردند. مارپیچوار. همیشه به سمت اوبیتو برمیگشتند.
اون لبخند کج.
آن برق عشوهگری احمقانه در چشمانش.
طوری که هر وقت خیلی به کاکاشی نزدیک میشد یا حرف بیادبانهای میزد، قلبش مثل یک به تپش میافتاد.
کاکاشی خندهی آرامی سر داد و زیر لب غرغر کرد: «حیف».
ویسکی را در لیوانش چرخاند و توجهش را به صحنه معطوف کرد. هنوز خالی بود. چراغها کمنور. پچپچهای اطرافش بلندتر میشد - مردم به هم نزدیک میشدند، شانه به شانه هم میفشردند و با انتظار زمزمه میکردند.
سپس چراغها پایینتر آمدند.
همهمه برقآسا شد.
صدایی خش خش کنان از بلندگوها به گوش میرسید.
«خانمها و آقایان!» صدای گوینده مخملی و دندانشکن بود، پر از زرق و برق و نمایش. «برای اولین بار، اجرای عمومی بدون نقاب - ما شما را به ... آکاتسوکی میآوریم! »
جمعیت ناگهان منفجر شد . جیغ. تشویق. جیغی واقعی در کنار کاکاشی که نزدیک بود نوشیدنیاش را بریزد.
پارت ششم : ویسکی، گرم و صداهایی مانند گناه
در با صدای تیک تیک و قطعیتی آرام، پشت سرش بسته شد.
کاکاشی نفسش را بیرون داد، آهسته و شمرده، و اجازه داد سکوت آپارتمانش مانند پوششی نرم او را در بر بگیرد. نور عصرگاهی، گرم و طلایی، از میان پردهها به داخل میتابید و سایههای بلندی را روی زمین ایجاد میکرد. سکوت حکمفرما بود، به جز صدای گهگاهی یخچال و پارس دوردست سگی از بیرون.
امروز صبح... چیز دیگری بود.
اوبیتو
این فکر ناخواسته در سرش شکوفا شد، اما نادیده گرفتنش غیرممکن بود. آن احمقِ جذاب و نفرتانگیز دوباره زیر پوستش رفته بود - مثل یک خرده چوب که کاکاشی نمیتوانست از نوک زدن به آن دست بردارد. به دیوار تکیه داد و سرش را به آرامی به آن کوبید، چشمانش بسته بود و نفسهایش آرام. اوبیتو بامزه بود. گرم. به طرز بیدردسری جذاب، طوری که آرامشِ با دقت تنظیمشدهی کاکاشی از لبهها میشکست.
خاطرهی پوزخند اوبیتو پشت چشمانش برق میزد - نیشخندی تمسخرآمیز، کج، و به اندازهی کافی مغرور. و طرز نگاهش به کاکاشی، که نگاهش را در امتداد لبهی ماسکش دنبال میکرد، انگار که به آنچه در زیر آن بود فکر میکرد ...
مثل طعم اسپرسو به کاکاشی چسبیده بود - تلخ، ملایم، بیش از حد اعتیادآور.
چشمانش را باز کرد و ناله ای کرد.
نه. او به یک حواسپرتی نیاز داشت.
خواندن غیرممکن بود؛ چشمانش مدام از صفحه محو میشد. نوشتن؟ ها. آخرین تلاشش برای نوشتن خاطرات به یک شعر عاشقانهی اتفاقی تبدیل شد و با خط خطی کردن اسم اوبیتو مثل یک نوجوان تمام شد. حتی «تاکتیکهای ابراز علاقه» - که معمولاً منطقهی امن او بود - هم زیادی به خانه نزدیک به نظر میرسید.
او کاملاً، به طرز احمقانهای شیفته شده بود.
در حالی که شقیقهاش را میمالید، زیر لب با خودش زمزمه کرد: «جلوی خودت رو بگیر.»
سرانجام تسلیم هوسهایش شد. کاکاشی کمدش را باز کرد و به سراغ لباسهای محدودی رفت که برایش مهم نبود با آنها دیده شود - چیزی که گای دوست داشت آن را "زیباییشناسی وحشی شبانه" بنامد. یک لباس مشکی با یقه بلند و شلوار اسلش مشکی . مکثی کرد و فکر کرد. سپس یک کت که دکمههایش را باز گذاشته بود و آستینهایش را بالا زده بود تا ساعدهایش را نشان دهد. در نهایت، ماسک پزشکی مشکی مخصوص خودش را برداشت - تازه و راحت.
دیگر فقط عادت نبود. هویت بود. رمز و راز. یک سپر و یک عشوهگرى.
یک بار به آینه نگاه کرد. موهای ژولیده، چشمان تیزبین، و با وجود تکان عصبی انگشتانش، حالتی خونسرد و بیتکلف داشت.
«خب... کافیه.»
وقتی او رسید، بار مرکز شهر پر از جمعیت بود - نورهای گرم مثل طلای آبشده در خیابان میدرخشیدند، و صدای خنده از میان صدای بم موسیقی به گوش میرسید. صف در اطراف ساختمان کشیده شده بود، اما کاکاشی یک ورودی فرعی پیدا کرد که در کنار یک رستوران رامن قرار داشت. مسئول بار با نگاهی - و سپس تکان دادن سر در سکوت - به او اجازه ورود داد.
داخل، هوا مملو از عطر، دود سیگار و جریان الکتریکی زیرینِ انتظار بود. بدنها با ریتم آرام و هیپنوتیزمکنندهای که از بلندگوهای مخفی پخش میشد، به این سو و آن سو میرفتند. بار با نور بنفش ملایمی میدرخشید و بطریهای پشت آن مانند پنجرههای شیشهای رنگی بودند که از درون روشن شده بودند.
او روی صندلی نزدیک انتهای بار، دور از جمعیت، لم داد. یک شات ویسکی سفارش داد.
همینطور که پایین میرفت، میسوخت - تمیز، داغ، به زمین چسبیده.
با این حال، فکرش آرام نمی گرفت.
افکارش دایرهوار حرکت میکردند. مارپیچوار. همیشه به سمت اوبیتو برمیگشتند.
اون لبخند کج.
آن برق عشوهگری احمقانه در چشمانش.
طوری که هر وقت خیلی به کاکاشی نزدیک میشد یا حرف بیادبانهای میزد، قلبش مثل یک به تپش میافتاد.
کاکاشی خندهی آرامی سر داد و زیر لب غرغر کرد: «حیف».
ویسکی را در لیوانش چرخاند و توجهش را به صحنه معطوف کرد. هنوز خالی بود. چراغها کمنور. پچپچهای اطرافش بلندتر میشد - مردم به هم نزدیک میشدند، شانه به شانه هم میفشردند و با انتظار زمزمه میکردند.
سپس چراغها پایینتر آمدند.
همهمه برقآسا شد.
صدایی خش خش کنان از بلندگوها به گوش میرسید.
«خانمها و آقایان!» صدای گوینده مخملی و دندانشکن بود، پر از زرق و برق و نمایش. «برای اولین بار، اجرای عمومی بدون نقاب - ما شما را به ... آکاتسوکی میآوریم! »
جمعیت ناگهان منفجر شد . جیغ. تشویق. جیغی واقعی در کنار کاکاشی که نزدیک بود نوشیدنیاش را بریزد.
- ۹۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط