دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

👤 حافظ
دیدگاه ها (۱)

‌نخورد خسرو دل غم ،مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم؛ آخر دل...

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جویمن نگویم چه کن ار اهل دلی ...

گر چه صبوری خوش است در همه کاری ولیکردن صبر از رخت کی شود ام...

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل استتا نگردی مست، این بار گرا...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

#شعر_قدیمی 🍂بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان داردبهارِ ع...

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان داردبهارِ عارضش خطّی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط