P
P17🍋🟩
-هانیل جان من ترو جوری تربیت کردم که اگه از چیزی ناراحت بودی یا چیزی اذیتت میکرد بیای و به من بگی نه که از من پنهون کنی چون فکر کنی برای من مهم نیست
&چشم.... معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه
-خیلی خوشحالم که بالاخره متوجه شدی میتونی همه چیزو بهم بگی
&بله
-الانم دیگه ساعت هشته برو بالا آماده شو الان عموهات میرسن
& چشم
هانیل:
بعد از حرفای بابا یه طوری شدم نمیدونم بهش بگم یا نه آخه این یه چیز خیلی عادی نیست اما به هر حال یه اتفاقی که برای همه میفته ولی حالا که بهش فکر میکنم بهتره که به بابا حقیقتو بگم هر چیم شد شد مهم نیست آدم که نکشتم بخوام نگران باشم.
امروز عمو هام قرار بود بیان من با اونا صمیمیم اما نه خیلی زیاد همیشه سعی میکنم باهاش با احترام برخورد کنم ولی اونا میگن که دوست ندارن من اینکارو بکنم هیچ وقتم نتونستم دلیلشو بفهمم.
اول از همه رفتم سراغ کمدم و یه یه بادی کرمی با دامن سفید ساتن چین دار که روش پروانه های آبی و مشکی ریزی بود رو پوشیدم و یه کفش مشکی که یکمی هم پاشنه داشت رو پوشیدم و اکسسوری هاهو انداختم.
بعد رفتم جلوی میز آرایش اتاقم و اول یکم کانسیلر به جاهای که لازم بود زدم و بعدش یکم رژگونه به گونه هام زدم که صورتم از بی روحی در بیاد و ادامش رو هم با ریمل و مداد چشم انجام دادم چونکه چشمام روشن بود همیشه ترکیبش با ریمل مشکی و خط چشم مشکی عالی میشد در آخر هم با یه لیپ گلاس قهوه ای کارو تموم کردم.
قسمت کمی از جلوی موهامو بافتم تا نریزن توی صورتم و دوتا از بافت هارو بهم وصل کردم و بردم پشت سرم و اونجایی که بهم میرسیدن هم با یه پاپیون سرمه ای تزیین کردم وقتی کارم تموم شد یکمم عطر زدم و رفتم پایین
&من اومدم
نامجون چند لحظه به هانیل نگاه کرد و با دیدنش برای چند لحظه خشک شد دخترش همیشه در حالت عادی زیبا بود اما الان با این لباسا و آرایش کمی که داشت رسما شبیه فرشته های شده بود که اشتباهی پا به زمین گذاشته بودن
-بیا بشین
& چشم
-شکمت دیگه درد نمیکنه ؟
&چرا هنوزم درد دارم
-مسکن بدم؟
&فکر نکنم مسکن اثر کنه
-پس...چسب درد چطوره؟
&چسب درد ؟
- آره فکر کنم یکی تو این کشو داشتیم آهان اره اینجاست نشسته جواب نمیده چون عضلات شکمت انقباض دارن دراز بکش
& نمیخواد میرم تو اتاق میزنم
-هانیل فکر کنم یادت رفته ها من پدرتم
&اوه.....چیزه یعنی نه یادم نرفته چشم
هانیل آروم روی تخت دراز میکشه و نامجون دامنشو یکم میده پایین و لباسشو میده بالا و چسب رو به پایین شکمش میچسبونه
-تموم شد
&خیلی ممنون
بلند میشه و لباسشو درست میکنه
-هانیل
& بله
-این خیلی خوبه
&ها؟...چی؟
-لباست.... منظورم اینه که رنگش خیلی بهت میاد
& آهان مرسی
-موهاتم وقتی این طوری باز گذاشتی و پشت سرت بافتی خوش رنگ تر به نظر میرسن دیگه نبندشون خوب نمیشه وقتی دائم بستن
هانیل یکم جا خورد چون این اولین باری بود که پدرش علنا ازش تعریف میکرد
&باشه چشم
-و صورتت
&صورتم چی؟
-بدون هیچی خیلی خوش گله چشمای روشنت پوست سفیدت ابرو هات که پر پشتن و بر خلاف موهات مشکین و مژه های بلندت وقتی پلک میزنی روی صورتت سایه میندازن یا حتی لبات که رنگ طبیعیشون صورتیه و قلوه این اما نه زباد بزرگ و لبخندات که با اینکه کمن اما واقعا به صورتت رنگ میدن اینا همشون فوق العادست و من هر روز اینو میبینم اما امروز اولین بار بود که به صورتت که آرایش داره دقت کردم و واقعا اون کاری کرده با چهرت که غیر قابل توصیفه
هانیل خشک شد چیزی برای گفتن نداشت همه همیشه بهس میگفتن که خیلی خوشگله اما خودش زیاد به این اعتقاد نداشت ولی تا حالا ار زبون پدرش اینارو نشنیده بود
&خوب...بابا من واقعا نمیدونم چی بگم اینایی که دارین بهم میگین....یعنی منظورم این تعریف هاست من خیلیم لایقشون نیستم چهره ای من معمولیه در اون حدیم که سما میگین خوب نیست
-اینطوری نگو تو واقعا خیلی قشنگی اینو من دارم بهت میگم
&خوب اگه شما میگین حتما همینطوره
-درسته همینطوره
&خیلی ممنونم واقعا
-نمیخواد تشکر کنی من فقط چیزایی که دیدم رو گفتم
ادامه دارد....
-هانیل جان من ترو جوری تربیت کردم که اگه از چیزی ناراحت بودی یا چیزی اذیتت میکرد بیای و به من بگی نه که از من پنهون کنی چون فکر کنی برای من مهم نیست
&چشم.... معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه
-خیلی خوشحالم که بالاخره متوجه شدی میتونی همه چیزو بهم بگی
&بله
-الانم دیگه ساعت هشته برو بالا آماده شو الان عموهات میرسن
& چشم
هانیل:
بعد از حرفای بابا یه طوری شدم نمیدونم بهش بگم یا نه آخه این یه چیز خیلی عادی نیست اما به هر حال یه اتفاقی که برای همه میفته ولی حالا که بهش فکر میکنم بهتره که به بابا حقیقتو بگم هر چیم شد شد مهم نیست آدم که نکشتم بخوام نگران باشم.
امروز عمو هام قرار بود بیان من با اونا صمیمیم اما نه خیلی زیاد همیشه سعی میکنم باهاش با احترام برخورد کنم ولی اونا میگن که دوست ندارن من اینکارو بکنم هیچ وقتم نتونستم دلیلشو بفهمم.
اول از همه رفتم سراغ کمدم و یه یه بادی کرمی با دامن سفید ساتن چین دار که روش پروانه های آبی و مشکی ریزی بود رو پوشیدم و یه کفش مشکی که یکمی هم پاشنه داشت رو پوشیدم و اکسسوری هاهو انداختم.
بعد رفتم جلوی میز آرایش اتاقم و اول یکم کانسیلر به جاهای که لازم بود زدم و بعدش یکم رژگونه به گونه هام زدم که صورتم از بی روحی در بیاد و ادامش رو هم با ریمل و مداد چشم انجام دادم چونکه چشمام روشن بود همیشه ترکیبش با ریمل مشکی و خط چشم مشکی عالی میشد در آخر هم با یه لیپ گلاس قهوه ای کارو تموم کردم.
قسمت کمی از جلوی موهامو بافتم تا نریزن توی صورتم و دوتا از بافت هارو بهم وصل کردم و بردم پشت سرم و اونجایی که بهم میرسیدن هم با یه پاپیون سرمه ای تزیین کردم وقتی کارم تموم شد یکمم عطر زدم و رفتم پایین
&من اومدم
نامجون چند لحظه به هانیل نگاه کرد و با دیدنش برای چند لحظه خشک شد دخترش همیشه در حالت عادی زیبا بود اما الان با این لباسا و آرایش کمی که داشت رسما شبیه فرشته های شده بود که اشتباهی پا به زمین گذاشته بودن
-بیا بشین
& چشم
-شکمت دیگه درد نمیکنه ؟
&چرا هنوزم درد دارم
-مسکن بدم؟
&فکر نکنم مسکن اثر کنه
-پس...چسب درد چطوره؟
&چسب درد ؟
- آره فکر کنم یکی تو این کشو داشتیم آهان اره اینجاست نشسته جواب نمیده چون عضلات شکمت انقباض دارن دراز بکش
& نمیخواد میرم تو اتاق میزنم
-هانیل فکر کنم یادت رفته ها من پدرتم
&اوه.....چیزه یعنی نه یادم نرفته چشم
هانیل آروم روی تخت دراز میکشه و نامجون دامنشو یکم میده پایین و لباسشو میده بالا و چسب رو به پایین شکمش میچسبونه
-تموم شد
&خیلی ممنون
بلند میشه و لباسشو درست میکنه
-هانیل
& بله
-این خیلی خوبه
&ها؟...چی؟
-لباست.... منظورم اینه که رنگش خیلی بهت میاد
& آهان مرسی
-موهاتم وقتی این طوری باز گذاشتی و پشت سرت بافتی خوش رنگ تر به نظر میرسن دیگه نبندشون خوب نمیشه وقتی دائم بستن
هانیل یکم جا خورد چون این اولین باری بود که پدرش علنا ازش تعریف میکرد
&باشه چشم
-و صورتت
&صورتم چی؟
-بدون هیچی خیلی خوش گله چشمای روشنت پوست سفیدت ابرو هات که پر پشتن و بر خلاف موهات مشکین و مژه های بلندت وقتی پلک میزنی روی صورتت سایه میندازن یا حتی لبات که رنگ طبیعیشون صورتیه و قلوه این اما نه زباد بزرگ و لبخندات که با اینکه کمن اما واقعا به صورتت رنگ میدن اینا همشون فوق العادست و من هر روز اینو میبینم اما امروز اولین بار بود که به صورتت که آرایش داره دقت کردم و واقعا اون کاری کرده با چهرت که غیر قابل توصیفه
هانیل خشک شد چیزی برای گفتن نداشت همه همیشه بهس میگفتن که خیلی خوشگله اما خودش زیاد به این اعتقاد نداشت ولی تا حالا ار زبون پدرش اینارو نشنیده بود
&خوب...بابا من واقعا نمیدونم چی بگم اینایی که دارین بهم میگین....یعنی منظورم این تعریف هاست من خیلیم لایقشون نیستم چهره ای من معمولیه در اون حدیم که سما میگین خوب نیست
-اینطوری نگو تو واقعا خیلی قشنگی اینو من دارم بهت میگم
&خوب اگه شما میگین حتما همینطوره
-درسته همینطوره
&خیلی ممنونم واقعا
-نمیخواد تشکر کنی من فقط چیزایی که دیدم رو گفتم
ادامه دارد....
- ۱۱.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط