فیک یونمین p
فیک یونمین (p2)
از کجا به کجا...؟
یونگی فقط سر تکون داد و به پیانو اشاره کرد. "خب، حالا که اینجایی... یه چیزی برام بزن. ببینم واقعاً چی بلدی."
جیمین با هیجان جلو اومد و رو صندلی پیانو نشست. دستاش یه کم میلرزید، ولی با تمرکز شروع کرد به نواختن. آهنگی که نواخت، ساده ولی پُر از حس بود. آهنگی که انگار از دل همون تنهایی و دلتنگی حرف میزد که یونگی تو 'خاطرات یخی' تصویر کرده بود.
یونگی بهش گوش داد. به حرکتای ظریف انگشتای جیمین، به تمرکز تو صورتش، و به آهنگی که از دل اون بیرون میاومد. برای اولین بار تو این چند وقت، حس کرد شاید این تنهایی همیشگیاش، قراره یه کم به هم بریزه. و این فکر، هم میترسونتش، هم به طرز عجیبی، کنجکاوش نگه میداشت
از اون روز به بعد، هر هفته یه روز مشخص شد که جیمین بیاد استودیو. اولش هنوز یه کم دست و پاشو گم میکرد، ولی کمکم حسابی راحت شد. انگار که استودیو خونهی دومش بود. یونگی هم، با اینکه خیلی نشون نمیداد، از اومدن جیمین خوشش اومده بود. اون آهنگهای ساده ولی پر از احساس جیمین، مثل یه نسیم تازه بود تو هوای سنگین و خاکخوردهی استودیو.
یه روز که جیمین داشت یه قطعهی آروم و عاشقانه میزد، یونگی که طبق معمول پشتش بهش بود و داشت رو یه ملودی دیگه کار میکرد، ناخودآگاه یه چیزی زیر لب زمزمه کرد. صدای جیمین قطع شد.
"چیزی گفتید آقای مین؟"
یونگی که تازه فهمیده بود صداش در اومده، یه کم سرخ شد. "نه... هیچی. صداش خوب بود. ادامه بده."
ولی جیمین انگار متوجه شده بود. یه لبخند مرموز رو لبش نشست. "این قطعه رو... برای یه نفر خاص ساختم. ولی... نمیدونم چطور بهش بگم."
یونگی که حالا یه کم کنجکاوتر شده بود، برگشت و به جیمین نگاه کرد. "چطور بگی؟ منظورت چیه؟"
جیمین شونههاش رو انداخت بالا. "خب... حس میکنم اونم شاید یه حسایی داشته باشه، ولی خب... آدم خیلی ساکت و مرموزیه. نمیدونم چطور سر حرف رو بهش باز کنم."
یونگی یه قهقههی کوتاه و تلخ سر داد. "آدم ساکت و مرموز؟" این توصیف دقیقاً خودشه! "خب... شاید لازم نیست از حرف زدن شروع کنی. گاهی وقتا... یه آهنگ، بهتر از هزار تا حرف میتونه منظور رو برسونه."
جیمین با دقت به حرفای یونگی گوش میداد. "یعنی... فکر میکنید اگه این آهنگ رو براش بزنم، میفهمه؟"
"شاید." یونگی دوباره برگشت سر کار خودش، ولی این بار یه حس عجیبی داشت. انگار داشت با جیمین تو یه موقعیت مشابه خودش رو میدید. "بستگی داره اون آدم چقدر احساسات رو درک کنه. بعضیا... خیلی بسته هستن. ولی خب... امتحانش ضرری نداره."
جیمین لبخندش عمیقتر شد. "پس... باید بیشتر روش کار کنم. قویترش کنم."
چند هفته گذشت. رابطهی یونگی و جیمین کمکم از حالت رسمی "هنرمند و هنرجو" در اومده بود. بیشتر شبیه دو تا رفیق شده بودن که همدیگه رو درک میکردن. البته یونگی هنوز خیلی حرف نمیزد، ولی دیگه اونقدر هم تو خودش نبود. گاهی وقتها که جیمین قطعهای رو اجرا میکرد، یونگی هم بدون اینکه خودش بفهمه، همراهش زمزمه میکرد یا یه ملودی کوچیک رو با پیانو جواب میداد.
یه روز بارونی، جیمین طبق معمول اومد استودیو. ولی این بار خیلی ساکت بود. رنگش پریده بود و چشماش یه جور غم خاصی داشت. رفت پشت پیانو نشست، ولی دستاش رو کلاویهها رو هوا مونده بود.
"چی شده؟" یونگی پرسید، این بار با نگرانی بیشتری.
جیمین سرش رو بلند کرد. "اون... اونی که براتون تعریف کردم... اون آدم مرموزه..."
یونگی چشماشو ریز کرد. "آره؟"
"امروز... دیدمش. داشت با یه نفر دیگه میرفت. خیلی... خیلی نزدیک بودن." جیمین صداش میلرزید. "انگار... اصلاً من رو ندید. یا اگه هم دید، براش مهم نبود."
یونگی یه لحظه ساکت موند. یه حس آشنای تلخ تو دلش پیچید. حس طرد شدن، حس دیده نشدن.
"میدونی چیه جیمین؟" یونگی آروم گفت و اومد کنار جیمین نشست. "بعضی وقتا... آدما اونقدر تو دنیای خودشون غرقن که نمیتونن چیزای اطرافشون رو ببینن. یا شاید... نمیخوان ببینن."
جیمین با چشمای پر از اشک به یونگی نگاه کرد. "ولی... من فکر میکردم..."
"فکر کردن، همیشه با واقعیت یکی نیست." یونگی گفت و دستش رو گذاشت رو دست جیمین که رو کلاویهها بود. دست جیمین سرد بود. "ولی این یعنی آخر دنیا نیست. یعنی تو بد هستی یا اون آهنگت بد بوده."
یونگی با انگشتش رو یکی از کلاویهها زد. "گاهی وقتا... باید از اول شروع کنی. با یه حس دیگه. با یه درد دیگه. شاید این بار... اون آدم، یا یه آدم بهتر، بفهمه چی داری میگی."
جیمین یه لبخند کوچیک و غمگین زد. "شما همیشه یه چیزی برای گفتن دارید، نه آقای مین؟"
یونگی شونههاش رو انداخت بالا. "من فقط سعی میکنم از تجربههای تلخم درس بگیرم. و گاهی... درد مشترک، میتونه یه جورایی تسکیندهنده باشه."
از کجا به کجا...؟
یونگی فقط سر تکون داد و به پیانو اشاره کرد. "خب، حالا که اینجایی... یه چیزی برام بزن. ببینم واقعاً چی بلدی."
جیمین با هیجان جلو اومد و رو صندلی پیانو نشست. دستاش یه کم میلرزید، ولی با تمرکز شروع کرد به نواختن. آهنگی که نواخت، ساده ولی پُر از حس بود. آهنگی که انگار از دل همون تنهایی و دلتنگی حرف میزد که یونگی تو 'خاطرات یخی' تصویر کرده بود.
یونگی بهش گوش داد. به حرکتای ظریف انگشتای جیمین، به تمرکز تو صورتش، و به آهنگی که از دل اون بیرون میاومد. برای اولین بار تو این چند وقت، حس کرد شاید این تنهایی همیشگیاش، قراره یه کم به هم بریزه. و این فکر، هم میترسونتش، هم به طرز عجیبی، کنجکاوش نگه میداشت
از اون روز به بعد، هر هفته یه روز مشخص شد که جیمین بیاد استودیو. اولش هنوز یه کم دست و پاشو گم میکرد، ولی کمکم حسابی راحت شد. انگار که استودیو خونهی دومش بود. یونگی هم، با اینکه خیلی نشون نمیداد، از اومدن جیمین خوشش اومده بود. اون آهنگهای ساده ولی پر از احساس جیمین، مثل یه نسیم تازه بود تو هوای سنگین و خاکخوردهی استودیو.
یه روز که جیمین داشت یه قطعهی آروم و عاشقانه میزد، یونگی که طبق معمول پشتش بهش بود و داشت رو یه ملودی دیگه کار میکرد، ناخودآگاه یه چیزی زیر لب زمزمه کرد. صدای جیمین قطع شد.
"چیزی گفتید آقای مین؟"
یونگی که تازه فهمیده بود صداش در اومده، یه کم سرخ شد. "نه... هیچی. صداش خوب بود. ادامه بده."
ولی جیمین انگار متوجه شده بود. یه لبخند مرموز رو لبش نشست. "این قطعه رو... برای یه نفر خاص ساختم. ولی... نمیدونم چطور بهش بگم."
یونگی که حالا یه کم کنجکاوتر شده بود، برگشت و به جیمین نگاه کرد. "چطور بگی؟ منظورت چیه؟"
جیمین شونههاش رو انداخت بالا. "خب... حس میکنم اونم شاید یه حسایی داشته باشه، ولی خب... آدم خیلی ساکت و مرموزیه. نمیدونم چطور سر حرف رو بهش باز کنم."
یونگی یه قهقههی کوتاه و تلخ سر داد. "آدم ساکت و مرموز؟" این توصیف دقیقاً خودشه! "خب... شاید لازم نیست از حرف زدن شروع کنی. گاهی وقتا... یه آهنگ، بهتر از هزار تا حرف میتونه منظور رو برسونه."
جیمین با دقت به حرفای یونگی گوش میداد. "یعنی... فکر میکنید اگه این آهنگ رو براش بزنم، میفهمه؟"
"شاید." یونگی دوباره برگشت سر کار خودش، ولی این بار یه حس عجیبی داشت. انگار داشت با جیمین تو یه موقعیت مشابه خودش رو میدید. "بستگی داره اون آدم چقدر احساسات رو درک کنه. بعضیا... خیلی بسته هستن. ولی خب... امتحانش ضرری نداره."
جیمین لبخندش عمیقتر شد. "پس... باید بیشتر روش کار کنم. قویترش کنم."
چند هفته گذشت. رابطهی یونگی و جیمین کمکم از حالت رسمی "هنرمند و هنرجو" در اومده بود. بیشتر شبیه دو تا رفیق شده بودن که همدیگه رو درک میکردن. البته یونگی هنوز خیلی حرف نمیزد، ولی دیگه اونقدر هم تو خودش نبود. گاهی وقتها که جیمین قطعهای رو اجرا میکرد، یونگی هم بدون اینکه خودش بفهمه، همراهش زمزمه میکرد یا یه ملودی کوچیک رو با پیانو جواب میداد.
یه روز بارونی، جیمین طبق معمول اومد استودیو. ولی این بار خیلی ساکت بود. رنگش پریده بود و چشماش یه جور غم خاصی داشت. رفت پشت پیانو نشست، ولی دستاش رو کلاویهها رو هوا مونده بود.
"چی شده؟" یونگی پرسید، این بار با نگرانی بیشتری.
جیمین سرش رو بلند کرد. "اون... اونی که براتون تعریف کردم... اون آدم مرموزه..."
یونگی چشماشو ریز کرد. "آره؟"
"امروز... دیدمش. داشت با یه نفر دیگه میرفت. خیلی... خیلی نزدیک بودن." جیمین صداش میلرزید. "انگار... اصلاً من رو ندید. یا اگه هم دید، براش مهم نبود."
یونگی یه لحظه ساکت موند. یه حس آشنای تلخ تو دلش پیچید. حس طرد شدن، حس دیده نشدن.
"میدونی چیه جیمین؟" یونگی آروم گفت و اومد کنار جیمین نشست. "بعضی وقتا... آدما اونقدر تو دنیای خودشون غرقن که نمیتونن چیزای اطرافشون رو ببینن. یا شاید... نمیخوان ببینن."
جیمین با چشمای پر از اشک به یونگی نگاه کرد. "ولی... من فکر میکردم..."
"فکر کردن، همیشه با واقعیت یکی نیست." یونگی گفت و دستش رو گذاشت رو دست جیمین که رو کلاویهها بود. دست جیمین سرد بود. "ولی این یعنی آخر دنیا نیست. یعنی تو بد هستی یا اون آهنگت بد بوده."
یونگی با انگشتش رو یکی از کلاویهها زد. "گاهی وقتا... باید از اول شروع کنی. با یه حس دیگه. با یه درد دیگه. شاید این بار... اون آدم، یا یه آدم بهتر، بفهمه چی داری میگی."
جیمین یه لبخند کوچیک و غمگین زد. "شما همیشه یه چیزی برای گفتن دارید، نه آقای مین؟"
یونگی شونههاش رو انداخت بالا. "من فقط سعی میکنم از تجربههای تلخم درس بگیرم. و گاهی... درد مشترک، میتونه یه جورایی تسکیندهنده باشه."
- ۱.۰k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط