نمی دانم چه می خواهم خدایا

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
ازاین مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

"فروغ فرخزاد"
دیدگاه ها (۱)

دانی از زندگی چه می خواهم؟من ، تو باشمتوپای تا سر تو !زندگی ...

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنهتیرم به خطا می‌رود اما به ه...

ﺁﯾﺎ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻔﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻭ ﻋﺼﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺧﺎﮎ ﺷﺪﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﯾﺎ ...

سال ها رفت وگذشتیم خیابان ها راشب به شب خاطره کردیم شبستان ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط