「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 107
✦.................................
آیلین لبش را روی هم فشرد، انگار عمداً میخواست بیشتر منتظرش بگذارد
+ هرچی بگم؟
_ هرچی گفتی
یک قدم عقب رفت، سرش را کمی کج کرد و بعد انگار ناگهان ایدهای به ذهنش رسیده باشد، چشمهایش برق زد.
تهیونگ همان لحظه فهمید قرار است دردسر شروع شود
+ تا فردا شب...
مکث کرد
+ هرچی من گفتم باید بگی چشم
سکوت کوتاهی بینشان افتاد، تهیونگ پلک زد فقط یک بار بعد خیلی آرام گفت:
_ امکان نداره!
آیلین فوراً خندید
+ من برنده شدم
_ این جزو شرط نبود
+ ولی الان هست
_ نه
تهیونگ نفس عمیقی کشید و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه معروفش؛ همان نگاهی که معمولاً باعث میشد همه عقب بکشند اما مشکل اینجا بود که روبه رویش آیلین ایستاده بود
و آیلین از آن آدمها نبود
دختر دست به سینه شد
+ فرمانده، الان داری زیر قولت میزنی؟
ابروی تهیونگ بالا رفت
+ اوه...
آیلین نمایشی سرش را تکان داد
+ باورم نمیشه... کیم تهیونگ بزرگ از یه شرط کوچولو میترسه
نهیونگ آه کوتاهی کشید
_ هیچکس به اندازه تو اعصاب آدم رو خرد نمیکنه
لبخند آیلین عمیقتر شد
+ یعنی قبول کردی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد تهیونگ خیلی آرام سرش را تکان داد
_ تا فردا شب
آیلین تقریباً از خوشحالی پرید
+ یسسس!
بعد فوراً انگشتش را سمت او گرفت
+ خیلی خب.. اولین دستور
+ از الان شروع شده
تهیونگ همان لحظه اخم کرد و دست به کمر زد
_ بگو ببینم
آیلین لبخندش را جمع کرد تا جدی به نظر برسد اما موفق نشد
+ میخوام همین الان بگی من راننده بهتریم
سکوت؛ تهیونگ خیره نگاهش کرد، بعد خندید، خیلی کوتاه، خیلی کم اما واقعی
_ داری زیادهروی میکنی
+ شرطه.
تهیونگ برای چند لحظه چشمهایش را بست انگار داشت برای تحمل این موجود انرژی جمع میکرد وقتی دوباره نگاهش کرد، آیلین از خنده داشت منفجر میشد
بالاخره مرد خیلی آرام گفت:
_ فقط امشب
آیلین فوراً جلو آمد
+ نه نه نه.. جمله کامل.
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد
+ جمله کامل؟
+ آره.. کامل.
باد از میان موهای آیلین گذشت و دختر با لبخند منتظر ایستاد، چند ثانیه بعد تهیونگ بالاخره تسلیم شد.
نگاهش را از او گرفت و زیر لب گفت:
_ فقط امشب...
مکث کوتاهی کرد
_ تو راننده بهتری بودی
برای یک لحظه سکوت شد، بعد صدای جیغ از خوشحالی آیلین کل جاده را پر کرد.
+ وای خدای من! باید ضبطش میکردم!
ـــــــــــ
چند دقیقه بعد هر دو به عمارت برگشته بودند
آیلین از لحظهای که وارد خانه شده بود، انگار تصمیم گرفته بود از تکتک ثانیه های شرطش استفاده کند
تهیونگ تازه کتش را روی مبل انداخته بود که صدای آیلین از هال بلند شد
+ فرمانده!
آیلین با خنده روی مبل چرخید
+ برام آب بیار
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد
+ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خودت شرط گذاشتی.
مرد نفسش را آرام بیرون داد و بدون حرف به سمت آشپز خانه رفت، چند دقیقه بعد لیوان را جلویش گذاشت
آیلین با رضایت لبخند زد
+ مرسی
تهیونگ برگشت که برود
+ وایسا
مکث کرد
_ حالا چی؟
+ اون شکلاتی که توی کابینته رو هم میخوام
تهیونگ سرش را بالا گرفت و برای چند لحظه به سقف خیره شد؛ انگار داشت از خدا صبر میخواست، آیلین از خنده نزدیک بود بیفتد اما عجیب ترین قسمت ماجرا این بود که تهیونگ واقعاً انجامش میداد، غر میزد، اخم میکرد اما انجامش میداد.
و همین چیزی بود که آرامآرام دل آیلین را به هم میریخت چون برای اولین بار داشت میدید مردی که برای همه سرد و دستنیافتنی بود، برای او کوتاه میآمد؛ و بیشتر از چیزی که باید، خوشحالش میکرد.
ـــــــــــــــ
نیمهشب شده بود، خانه در سکوت فرو رفته بود چراغ بیشتر اتاقها خاموش شده بود و فقط نور کمرنگ راهرو روی زمین کشیده میشد
آیلین روی تختش نشسته بود گوشی در دستش بود اما اصلاً حواسش به صفحه نبود؛ تمام شب فقط یک چیز داخل ذهنش چرخیده بود نگاههای تهیونگ، لبخند کوتاهش، نگرانیهایش
و مردی که بدون اعتراض تمام درخواستهای مسخرهاش را انجام داده بود
آیلین آهسته سرش را روی زانوهایش گذاشت، قلبش عجیب شده بود، خیلی عجیب و برای اولین بار جرأت کرد حقیقت را توی ذهنش کامل کند
«+ فکر کنم واقعاً عاشقش شدم...»
همین فکر باعث شد فوراً صورتش را داخل بالش پنهان کند.
+ وای خدا...
چند ثانیه بعد ناگهان سرش را بالا آورد و لبخند شیطانی روی صورتش نشست
ــــــ
سه دقیقه بعد مقابل اتاق تهیونگ ایستاده بود، دو بار در زد و هیچ جوابی نیامد، دوباره در زد این بار صدای خسته مرد از پشت در شنیده شد
_ چی شده؟
+ باز کن
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 107
✦.................................
آیلین لبش را روی هم فشرد، انگار عمداً میخواست بیشتر منتظرش بگذارد
+ هرچی بگم؟
_ هرچی گفتی
یک قدم عقب رفت، سرش را کمی کج کرد و بعد انگار ناگهان ایدهای به ذهنش رسیده باشد، چشمهایش برق زد.
تهیونگ همان لحظه فهمید قرار است دردسر شروع شود
+ تا فردا شب...
مکث کرد
+ هرچی من گفتم باید بگی چشم
سکوت کوتاهی بینشان افتاد، تهیونگ پلک زد فقط یک بار بعد خیلی آرام گفت:
_ امکان نداره!
آیلین فوراً خندید
+ من برنده شدم
_ این جزو شرط نبود
+ ولی الان هست
_ نه
تهیونگ نفس عمیقی کشید و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه معروفش؛ همان نگاهی که معمولاً باعث میشد همه عقب بکشند اما مشکل اینجا بود که روبه رویش آیلین ایستاده بود
و آیلین از آن آدمها نبود
دختر دست به سینه شد
+ فرمانده، الان داری زیر قولت میزنی؟
ابروی تهیونگ بالا رفت
+ اوه...
آیلین نمایشی سرش را تکان داد
+ باورم نمیشه... کیم تهیونگ بزرگ از یه شرط کوچولو میترسه
نهیونگ آه کوتاهی کشید
_ هیچکس به اندازه تو اعصاب آدم رو خرد نمیکنه
لبخند آیلین عمیقتر شد
+ یعنی قبول کردی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد تهیونگ خیلی آرام سرش را تکان داد
_ تا فردا شب
آیلین تقریباً از خوشحالی پرید
+ یسسس!
بعد فوراً انگشتش را سمت او گرفت
+ خیلی خب.. اولین دستور
+ از الان شروع شده
تهیونگ همان لحظه اخم کرد و دست به کمر زد
_ بگو ببینم
آیلین لبخندش را جمع کرد تا جدی به نظر برسد اما موفق نشد
+ میخوام همین الان بگی من راننده بهتریم
سکوت؛ تهیونگ خیره نگاهش کرد، بعد خندید، خیلی کوتاه، خیلی کم اما واقعی
_ داری زیادهروی میکنی
+ شرطه.
تهیونگ برای چند لحظه چشمهایش را بست انگار داشت برای تحمل این موجود انرژی جمع میکرد وقتی دوباره نگاهش کرد، آیلین از خنده داشت منفجر میشد
بالاخره مرد خیلی آرام گفت:
_ فقط امشب
آیلین فوراً جلو آمد
+ نه نه نه.. جمله کامل.
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد
+ جمله کامل؟
+ آره.. کامل.
باد از میان موهای آیلین گذشت و دختر با لبخند منتظر ایستاد، چند ثانیه بعد تهیونگ بالاخره تسلیم شد.
نگاهش را از او گرفت و زیر لب گفت:
_ فقط امشب...
مکث کوتاهی کرد
_ تو راننده بهتری بودی
برای یک لحظه سکوت شد، بعد صدای جیغ از خوشحالی آیلین کل جاده را پر کرد.
+ وای خدای من! باید ضبطش میکردم!
ـــــــــــ
چند دقیقه بعد هر دو به عمارت برگشته بودند
آیلین از لحظهای که وارد خانه شده بود، انگار تصمیم گرفته بود از تکتک ثانیه های شرطش استفاده کند
تهیونگ تازه کتش را روی مبل انداخته بود که صدای آیلین از هال بلند شد
+ فرمانده!
آیلین با خنده روی مبل چرخید
+ برام آب بیار
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد
+ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خودت شرط گذاشتی.
مرد نفسش را آرام بیرون داد و بدون حرف به سمت آشپز خانه رفت، چند دقیقه بعد لیوان را جلویش گذاشت
آیلین با رضایت لبخند زد
+ مرسی
تهیونگ برگشت که برود
+ وایسا
مکث کرد
_ حالا چی؟
+ اون شکلاتی که توی کابینته رو هم میخوام
تهیونگ سرش را بالا گرفت و برای چند لحظه به سقف خیره شد؛ انگار داشت از خدا صبر میخواست، آیلین از خنده نزدیک بود بیفتد اما عجیب ترین قسمت ماجرا این بود که تهیونگ واقعاً انجامش میداد، غر میزد، اخم میکرد اما انجامش میداد.
و همین چیزی بود که آرامآرام دل آیلین را به هم میریخت چون برای اولین بار داشت میدید مردی که برای همه سرد و دستنیافتنی بود، برای او کوتاه میآمد؛ و بیشتر از چیزی که باید، خوشحالش میکرد.
ـــــــــــــــ
نیمهشب شده بود، خانه در سکوت فرو رفته بود چراغ بیشتر اتاقها خاموش شده بود و فقط نور کمرنگ راهرو روی زمین کشیده میشد
آیلین روی تختش نشسته بود گوشی در دستش بود اما اصلاً حواسش به صفحه نبود؛ تمام شب فقط یک چیز داخل ذهنش چرخیده بود نگاههای تهیونگ، لبخند کوتاهش، نگرانیهایش
و مردی که بدون اعتراض تمام درخواستهای مسخرهاش را انجام داده بود
آیلین آهسته سرش را روی زانوهایش گذاشت، قلبش عجیب شده بود، خیلی عجیب و برای اولین بار جرأت کرد حقیقت را توی ذهنش کامل کند
«+ فکر کنم واقعاً عاشقش شدم...»
همین فکر باعث شد فوراً صورتش را داخل بالش پنهان کند.
+ وای خدا...
چند ثانیه بعد ناگهان سرش را بالا آورد و لبخند شیطانی روی صورتش نشست
ــــــ
سه دقیقه بعد مقابل اتاق تهیونگ ایستاده بود، دو بار در زد و هیچ جوابی نیامد، دوباره در زد این بار صدای خسته مرد از پشت در شنیده شد
_ چی شده؟
+ باز کن
- ۱.۲k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط