-هنوز از گریستن فارغ نشده بودم ،

-هنوز از گریستن فارغ نشده بودم ،
مرا صدا کردند .
لباسم را پوشیدم ،
به کوچه رفتم
کسی در کوچه نبود .
به خانه آمدم ؛
کسی در خانه نبود !.
پس دیگر تنهایی ابدی بود...
دیدگاه ها (۳)

رمان آرام باشپارت ۱۰ ‌باهم رفتیم پایین کامیار منو گذاشت رو ک...

رمان دخت من

پدرم نیست ...

💛🍂مرا به هفت سالگی‌ام ببر زیر همان درخت خانه مادربزرگکه سیب‌...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط