╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۹
ایزابلا تقریبا گریه اش گرفته بود و نتونست برگه دوم رو بخونه و همین جور که داشت سعی میکرد نفس هاشو منظم کنه یهو یه صدایی از راهرو زیرزمین شنید که باعث شد ضربان قلبش بالا رفت.
ایزابلا نفسش را حبس کرد...صدا نزدیک میشد، قدم های یک نفر یا شاید بیشتر
نگاهی به اطراف انداخت...جایی برای قایم شدن نبود فقط قفسههای قدیمی و همان در کوچکی که از آن وارد شده بود
قدمها ایستادن یک نفر پشت در بود
ایزابلا برگهها را سریع زیر لباسش قایم کرد و پشت قفسه خم شد
صدای خشک کشیدن قفل و در باز شد
نور چراغ قوهای اتاق را روشن کرد و سایهای بلند روی دیوار افتاد
ایزابلا نفس نمیکشید، میترسید اونی که امده صدای نفسش رو بشنوه ولو بره
یه صدا امد...یه صدای آشنا، زیر لبی زمزمه میکرد: «کجا گذاشتیش... باید اینجا باشه...»
ایزابلا از لای قفسه نگاه کرد ولی نمیتوانست چهره را ببیند. فقط سایه را میدید، کت و شلوار..و دستکش مشکی، قدمها به سمت قفسهای که پاکت را برداشته بود رفت
کل قفسه رو گشتن ولی خالی بود دوباره گشتند...باز هم چیززی پیدا نکردن
صدا با عصبانیت«نه... نه... کجاست؟!»
ایزابلا دستش را محکم روی دهانش گذاشت تا صداش در نیاد که یهو چراغ قوه به سمت قفسهای که او پشتش قایم شده بود چرخید و امد نزدیک،خیلی نزدیک..
ایزابلا نفس هایش را کنترل کرد...قلبش داشت از قفسه سینه بیرون میزد
ناگهان چراغ قوه خاموش شد و سکوت همه جارو پر کرد،چند ثانیه بعد صدای در اتاق توی زیرزمین امد و بعد دوباره سکوت
ایزابلا تا وقتی صداها به طور کامل قطع نشد، حرکت نکرد..نفس عمیقی کشید،دستهایش میلرزید
از پشت قفسه بیرون آمد و به در خیره شد...کی بود؟ کی از وجود این اتاق خبر داشت؟ و دنبال چی میگشت؟ همون پاکتی که او برداشته بود؟
ایزابلا رفت سمت در اتاقک، وقتی مطمئن شد کسی پشتش نیست خواست درو باز کنه که درد در قفله
ایزابلا با استرس و ترس بازم تلاش کرد ولی باز نشد و همون صدا دوباره از پشت در امد«نباید فضولی میکردی دختر جون، حالا اون پاکتی که ورداشتی رو از زیر در بده به من ... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۹
ایزابلا تقریبا گریه اش گرفته بود و نتونست برگه دوم رو بخونه و همین جور که داشت سعی میکرد نفس هاشو منظم کنه یهو یه صدایی از راهرو زیرزمین شنید که باعث شد ضربان قلبش بالا رفت.
ایزابلا نفسش را حبس کرد...صدا نزدیک میشد، قدم های یک نفر یا شاید بیشتر
نگاهی به اطراف انداخت...جایی برای قایم شدن نبود فقط قفسههای قدیمی و همان در کوچکی که از آن وارد شده بود
قدمها ایستادن یک نفر پشت در بود
ایزابلا برگهها را سریع زیر لباسش قایم کرد و پشت قفسه خم شد
صدای خشک کشیدن قفل و در باز شد
نور چراغ قوهای اتاق را روشن کرد و سایهای بلند روی دیوار افتاد
ایزابلا نفس نمیکشید، میترسید اونی که امده صدای نفسش رو بشنوه ولو بره
یه صدا امد...یه صدای آشنا، زیر لبی زمزمه میکرد: «کجا گذاشتیش... باید اینجا باشه...»
ایزابلا از لای قفسه نگاه کرد ولی نمیتوانست چهره را ببیند. فقط سایه را میدید، کت و شلوار..و دستکش مشکی، قدمها به سمت قفسهای که پاکت را برداشته بود رفت
کل قفسه رو گشتن ولی خالی بود دوباره گشتند...باز هم چیززی پیدا نکردن
صدا با عصبانیت«نه... نه... کجاست؟!»
ایزابلا دستش را محکم روی دهانش گذاشت تا صداش در نیاد که یهو چراغ قوه به سمت قفسهای که او پشتش قایم شده بود چرخید و امد نزدیک،خیلی نزدیک..
ایزابلا نفس هایش را کنترل کرد...قلبش داشت از قفسه سینه بیرون میزد
ناگهان چراغ قوه خاموش شد و سکوت همه جارو پر کرد،چند ثانیه بعد صدای در اتاق توی زیرزمین امد و بعد دوباره سکوت
ایزابلا تا وقتی صداها به طور کامل قطع نشد، حرکت نکرد..نفس عمیقی کشید،دستهایش میلرزید
از پشت قفسه بیرون آمد و به در خیره شد...کی بود؟ کی از وجود این اتاق خبر داشت؟ و دنبال چی میگشت؟ همون پاکتی که او برداشته بود؟
ایزابلا رفت سمت در اتاقک، وقتی مطمئن شد کسی پشتش نیست خواست درو باز کنه که درد در قفله
ایزابلا با استرس و ترس بازم تلاش کرد ولی باز نشد و همون صدا دوباره از پشت در امد«نباید فضولی میکردی دختر جون، حالا اون پاکتی که ورداشتی رو از زیر در بده به من ... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۹۳۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط