قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۸
دکتر اومد ، رفتم سمتش
فوجیوارا: حالش چطوره؟
دکتر: حالش الان خوبه ، دست راستش شکسته و ضربه محکمی به سرش خورده و امکان داره دچار فراموشی بشه. میشه بگید دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
نمیدونستم چی بگم
فوجیوارا: خب..... اممم... داخل ماشین بودیم که..... یهو در باز شد و افتاد
دکتر: آها
فوجیوارا: میتونم ببرمش؟
دکتر : فعلا بیهوشه ، هر موقع به هوش اومد میتونید ببریدش ، تا اون موقع لطفا توی پذیرش فرم هایی رو پر کنید
فوجیوارا: باشه

ویو دازای
چشمام رو باز کردم ، سرم خیلی درد میکرد. به اطراف نگاه کردم ، بیمارستان بودم.من برای چی اینجام؟ هیچی یادم نیست
فوجیوارا: بیدار شدی، دکتر الان میاد ، رفتیم خونه با هم حرف میزنیم
دازای:شما کی هستید؟
فوجیوارا: چیزی یادت نمیاد؟
دازای: نه
فوجیوارا: بعدا صبحت میکنیم الان دکتر میاد برای معاینه ات
دکتر اومد
دکتر: سلام
دازای:سلام
دکتر: خب اسم و فامیلت چیه؟
دازای: اوسامو دازای
دکتر : چند سالته؟
دازای: ۱۷
دکتر : چقدر از گذشته اتون رو یادتونه؟
دازای: بچگیم و بعدش رو یادمه ولی چیز زیادی نیست
دکتر : این خانمی که همراهتون هست رو چی یادتون هست؟
دازای: نه... آخخ سرم
و بعد از معاینه گفت دستم باید دو هفته توی گچ باشه و مسکن برای سردردم داد با زنی که همراهم بود صحبت کرد و بعدش همراه اون شخص از بیمارستان اومدم بیرون
دیدگاه ها (۱)

قهوه تلخپارت ۱۹پشت سرش سوار ماشینی شدم . نمیدونستم کجا داره ...

قهوه تلخپارت ۲٠با خوردن نور افتاب که از پنچره به داخل اتاق م...

روز مون مبارک 🐥🫂✨

قهوه تلخ پارت ۱۷ویو چویابعداز رفتن دازای برگشتم به اتاقم . پ...

شغل پنهان

بازگشت بی نام

#عشق_مافیای_من پارت۱۴☆بزار یکم بخوابم ترخدا دازای: بلند شو پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط