وانشات تکپارتی تهکوک
وانشات تکپارتی تهکوک
( تو به عنوان عضو هشتم )
............................................................
اون روز تو روی مبل نشسته بودی گوشی توی دستت بود و ناخدا گاه دستات میلرزید تو گلوت بغض انقدر سنگینی میکرد که درد گرفته بود اما اشکات نمیخواستن بیان ، داشتی هیت هایی که بهت میدادن رو میخوندی واقعا دردناک بود لقب هایی بهت میدادن که تو حتی فکرش هم نمیکردی یه روز همچین چیزی به اسمت بچسبه . دلت نمیخواست بخونیشون اما انگار چشمات دنبال این بودن که همه ی اون هیت هایی که بهت داده میشد رو بخونن ، همینجوری که تو حال خودت بودی جونگکوک و تهیونگ طبق عادت همیشگی که داشتن اومد گوشی رو از توی دستت قاپیدن و شروع کرد به خوندن هیت ها و بعد از چند ثانیه لبخند جونگکوک محو شد و ابرو های تهیونگ در هم رفت و بعد به تو نگاه کردن تو چشمات پر بود از اشک و فقط زمین رو نگاه میکردی که یکدفعه اشکات دونه دونه افتادن روی زمین جونگکوک گوشی رو خاموش کرد و روی میز گذاشت و اومد رو به روی تو و زانو زد جلوت و دستش رو دور صورتت قاب کرد و مجبورت کرد که به چشماش نگاه کنی و تهیونگ اومد کنارت روی مبل نشست و شونه هات روی توی بغلش گرفت ، جونگکوک آروم با آستین لباسش اشکات رو پاک کرد و گفت : چرا با خوندن این چرت و پرتا خودت رو عذاب میدی ؟
تو جوابی نداشتی بدی چون خودت هم دلیل کارت رو نمیدونستی .
تهیونگ گفت : اینا فقط حرف های یه سری آدم هستش که به تو حسودی میکنن و میخوان تو کنار بکشی اما تو نباید به حرف هاشون گوش بدی و بزاری این حرف ها انرژی منفی بهت وارد کنن چون همه این حرف ها دروغ هستش ، اونا شخصیت پاک و مهربون تو رو نمیشناسن و نمیدونن که چه آدم قوی و با ارزشی هستی !
جونگکوک لبخند زد و گفت : تو خیلی تلاش کردی به اینجا برسی نزار این حرفا تو رو ناامید کنن !
تو اون روز فهمیدی که بخاطر حرف چند نفر نباید ناامید شی و اگر هم شدی دونفر اینجا هستن که نمیزارن امیدت رو از دست بدی و همیشه کنارت هستن !
. پایان .
و در آخر اگه فکر میکنی که بی ارزشی بدون که من هم خیلی وقتا به این فکر میکنم اما اینو بدون که لقب ( آرمی ) داشتن چیز کمی نیست و بعضی ها لیاقت داشتن این لقب رو ندارن و تویی که فن این هفتا فرشته ای باید به خودت افتخار کنی و بدونی که خیلی با ارزشی✨️
( تو به عنوان عضو هشتم )
............................................................
اون روز تو روی مبل نشسته بودی گوشی توی دستت بود و ناخدا گاه دستات میلرزید تو گلوت بغض انقدر سنگینی میکرد که درد گرفته بود اما اشکات نمیخواستن بیان ، داشتی هیت هایی که بهت میدادن رو میخوندی واقعا دردناک بود لقب هایی بهت میدادن که تو حتی فکرش هم نمیکردی یه روز همچین چیزی به اسمت بچسبه . دلت نمیخواست بخونیشون اما انگار چشمات دنبال این بودن که همه ی اون هیت هایی که بهت داده میشد رو بخونن ، همینجوری که تو حال خودت بودی جونگکوک و تهیونگ طبق عادت همیشگی که داشتن اومد گوشی رو از توی دستت قاپیدن و شروع کرد به خوندن هیت ها و بعد از چند ثانیه لبخند جونگکوک محو شد و ابرو های تهیونگ در هم رفت و بعد به تو نگاه کردن تو چشمات پر بود از اشک و فقط زمین رو نگاه میکردی که یکدفعه اشکات دونه دونه افتادن روی زمین جونگکوک گوشی رو خاموش کرد و روی میز گذاشت و اومد رو به روی تو و زانو زد جلوت و دستش رو دور صورتت قاب کرد و مجبورت کرد که به چشماش نگاه کنی و تهیونگ اومد کنارت روی مبل نشست و شونه هات روی توی بغلش گرفت ، جونگکوک آروم با آستین لباسش اشکات رو پاک کرد و گفت : چرا با خوندن این چرت و پرتا خودت رو عذاب میدی ؟
تو جوابی نداشتی بدی چون خودت هم دلیل کارت رو نمیدونستی .
تهیونگ گفت : اینا فقط حرف های یه سری آدم هستش که به تو حسودی میکنن و میخوان تو کنار بکشی اما تو نباید به حرف هاشون گوش بدی و بزاری این حرف ها انرژی منفی بهت وارد کنن چون همه این حرف ها دروغ هستش ، اونا شخصیت پاک و مهربون تو رو نمیشناسن و نمیدونن که چه آدم قوی و با ارزشی هستی !
جونگکوک لبخند زد و گفت : تو خیلی تلاش کردی به اینجا برسی نزار این حرفا تو رو ناامید کنن !
تو اون روز فهمیدی که بخاطر حرف چند نفر نباید ناامید شی و اگر هم شدی دونفر اینجا هستن که نمیزارن امیدت رو از دست بدی و همیشه کنارت هستن !
. پایان .
و در آخر اگه فکر میکنی که بی ارزشی بدون که من هم خیلی وقتا به این فکر میکنم اما اینو بدون که لقب ( آرمی ) داشتن چیز کمی نیست و بعضی ها لیاقت داشتن این لقب رو ندارن و تویی که فن این هفتا فرشته ای باید به خودت افتخار کنی و بدونی که خیلی با ارزشی✨️
- ۱۴.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط