مال من |پارت ۱۶
مال من |پارت ۱۶
ژولیت سعی کرد دستاشو ازاد کنه
ولی بیشتر زخم دستش درد میکرد
...
«قربان...خانم ژولیت...»
«همه جا رو دنبالش بگردید تو همه اتاق ها ــــ»
«ارباب...»
...
لینو با قدم های سریع به طرف اتاقی که کای اشاره کرده بود قدم بر میداشت(فک کنم بدونید😑کای دست راستشه)
با دیدن ژولیت با لباس خونی خشکش زد
...
«میدونم چیکارش کنم»
صبح... ژولیت چشمانش را باز کرد
اطرافش را دید
...
از روی تخت بیمارستان بلند شد
با ترس به سمت در رفت
در را باز کرد
...
لینو روی صندلی روبه روی اتاق ژولیت نشسته بود
دستانش را در هم گره کرده بود
پاهایش را از استرس میلرزاند
سرش را بالا اورد
...
همین که ژولیت را دید از جایش بلند شد
اما...
ژولیت چشمانش از بغض گرفته شده قرمز شده بود
«ژولیت ــــ»
(چیزی نشده😑 فقط ژولیت محکم وارد بغل لینو شد🙂✨💔)
«من نمیخوام تو اون خونه بمونم»(گریه)
لینو ارام دستانش را به سمت شونه های ژولیت برد
«همراهم بیا»
لینو ارام ژولیت را از خودش جدا کرد و دستانش را به سمت گونه ژولیت برد
ارام اشک های ژولیت را پاک کرد
کمی بعد هردو سوار ماشین شدن
ژولیت همین که روی صندلی شاگرد نشست خوابش برد
لینو با دیدن ژولیت لبخندی زد
کمی بعد ماشین ایستاد
ژولیت چشمانش را باز کرد
با عمارتی که بیشتر شبیه قصر بود مواجه شد
«اینجا....کجاست»
«گفتی نمیخوای تو اون خونه بمونی»
«خب...نمیخوای پیاده بشی»
ژولیت از ماشین پیاده شد
همراه لینو وارد عمارت شد
«خب اینم اتاقت»
«ولی ـــ»
«من فکر میکنم خودتم نمیخوای تو اتاق تاریکی مثل اتاق من باشی»
شب...
لینو و ژولیت درحال خوردن غذا بودن
ژولیت اخرین لقمه را خورد
بلند شد
«ژولیت»
ژولیت سرش را چرخاند
«امشب از اتاقت بیرون نیا...چندتا کتاب تو اتاقت هست اون هارو بخون»
«باشه»
ژولیت به سمت اتاقش رفت
لینو تلفنش را برداشت
[گلوریا سان]
«گلوریا سان...امشب جلسه داریم »
«جلسه...راستی لینو از دوست دخترت چه خبر»
«نمیدونم کجاست...دیگه اهمیت نمیدم بهش»
«اها...باشه پس من زودتر میام یه شرAب هم میارم»
لینو گوشی را قطع کرد
چند ساعت بعد لینو داشت اخرین حرف هایش را میزد
«خودتونو عادی نشون بدین نباید بفهمه که ما میدونیم جاسوسه»
«قربان اگه فهمی ـــ»
«خانوادشو نابود میکنیم»
«خب حالا میتونید برید»
اعضای جلسه یکی یکی از در بیرون رفتن
گلوریا سان به لینو نزدیک شد
«تو کی میخوای ازدواج کنی لینو»
لینو ارام دست هایش را به کمر گلوریا سان برد
گلوریا سان رکب خورده بود
«ازدواج میکنم»
«مبارکه دختره چه شکلیه از علاقه هاش بگو اسمش چیه»
«دختر قشنگیع موهاش حالت خاصی داره عاشق کتاب خوندنه.... اسمش ژولیت ـع»
«چ...چی »
«کای....بیا این خانم محترم رو ببر»
«ل..لینو»
لینو هچیزی نشنید لیوان ابی را برداشت و به سمت اتاق ژولیت رفت
ژولیت را دید که خوابش برده بود
لبخند محوی زد و از اتاق بیرون رفت
[او عاشقش شده بود اما انکار میکرد میترسید وقتی احساسش را بیان کند ژولیت او را ترک کند عشقش را بیان نکرد ولی به جایش همیشه کنارش بود]
ژولیت سعی کرد دستاشو ازاد کنه
ولی بیشتر زخم دستش درد میکرد
...
«قربان...خانم ژولیت...»
«همه جا رو دنبالش بگردید تو همه اتاق ها ــــ»
«ارباب...»
...
لینو با قدم های سریع به طرف اتاقی که کای اشاره کرده بود قدم بر میداشت(فک کنم بدونید😑کای دست راستشه)
با دیدن ژولیت با لباس خونی خشکش زد
...
«میدونم چیکارش کنم»
صبح... ژولیت چشمانش را باز کرد
اطرافش را دید
...
از روی تخت بیمارستان بلند شد
با ترس به سمت در رفت
در را باز کرد
...
لینو روی صندلی روبه روی اتاق ژولیت نشسته بود
دستانش را در هم گره کرده بود
پاهایش را از استرس میلرزاند
سرش را بالا اورد
...
همین که ژولیت را دید از جایش بلند شد
اما...
ژولیت چشمانش از بغض گرفته شده قرمز شده بود
«ژولیت ــــ»
(چیزی نشده😑 فقط ژولیت محکم وارد بغل لینو شد🙂✨💔)
«من نمیخوام تو اون خونه بمونم»(گریه)
لینو ارام دستانش را به سمت شونه های ژولیت برد
«همراهم بیا»
لینو ارام ژولیت را از خودش جدا کرد و دستانش را به سمت گونه ژولیت برد
ارام اشک های ژولیت را پاک کرد
کمی بعد هردو سوار ماشین شدن
ژولیت همین که روی صندلی شاگرد نشست خوابش برد
لینو با دیدن ژولیت لبخندی زد
کمی بعد ماشین ایستاد
ژولیت چشمانش را باز کرد
با عمارتی که بیشتر شبیه قصر بود مواجه شد
«اینجا....کجاست»
«گفتی نمیخوای تو اون خونه بمونی»
«خب...نمیخوای پیاده بشی»
ژولیت از ماشین پیاده شد
همراه لینو وارد عمارت شد
«خب اینم اتاقت»
«ولی ـــ»
«من فکر میکنم خودتم نمیخوای تو اتاق تاریکی مثل اتاق من باشی»
شب...
لینو و ژولیت درحال خوردن غذا بودن
ژولیت اخرین لقمه را خورد
بلند شد
«ژولیت»
ژولیت سرش را چرخاند
«امشب از اتاقت بیرون نیا...چندتا کتاب تو اتاقت هست اون هارو بخون»
«باشه»
ژولیت به سمت اتاقش رفت
لینو تلفنش را برداشت
[گلوریا سان]
«گلوریا سان...امشب جلسه داریم »
«جلسه...راستی لینو از دوست دخترت چه خبر»
«نمیدونم کجاست...دیگه اهمیت نمیدم بهش»
«اها...باشه پس من زودتر میام یه شرAب هم میارم»
لینو گوشی را قطع کرد
چند ساعت بعد لینو داشت اخرین حرف هایش را میزد
«خودتونو عادی نشون بدین نباید بفهمه که ما میدونیم جاسوسه»
«قربان اگه فهمی ـــ»
«خانوادشو نابود میکنیم»
«خب حالا میتونید برید»
اعضای جلسه یکی یکی از در بیرون رفتن
گلوریا سان به لینو نزدیک شد
«تو کی میخوای ازدواج کنی لینو»
لینو ارام دست هایش را به کمر گلوریا سان برد
گلوریا سان رکب خورده بود
«ازدواج میکنم»
«مبارکه دختره چه شکلیه از علاقه هاش بگو اسمش چیه»
«دختر قشنگیع موهاش حالت خاصی داره عاشق کتاب خوندنه.... اسمش ژولیت ـع»
«چ...چی »
«کای....بیا این خانم محترم رو ببر»
«ل..لینو»
لینو هچیزی نشنید لیوان ابی را برداشت و به سمت اتاق ژولیت رفت
ژولیت را دید که خوابش برده بود
لبخند محوی زد و از اتاق بیرون رفت
[او عاشقش شده بود اما انکار میکرد میترسید وقتی احساسش را بیان کند ژولیت او را ترک کند عشقش را بیان نکرد ولی به جایش همیشه کنارش بود]
- ۸۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط