LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۱۱


[ویو ات]


"بوی بهار و خنکی چند شب پیش، کم کم از بین میرفت و گرمای تابستان نزدیک ترُ گرم تر میشد. سکوتی در ان کوچه، حاکم بود؛ سکوتی گوش خراش.*


-(بالاخره به دم در خانه اش رسید و کلید انداختُ در را گشود؛ همچنان فکرش درگیرِ جونگ کوک و واکنشش نسبت به ات بود)
چرا یه حسی بهم میگه داره بازیم میده...
(نگاهی به بیرون انداخت و داخل شد، در را پشت سرش بست؛ لباسش را در اوردو در حال رفتن به اتاق بود که چشمش به خون خشک شده ی روی دیوار اشپزخانه افتاد...معمولا بعد از تحقیقات پلیس، محل پاکسازی و تمیز میشد، اما انگار این بار انجام نداده بودند؛ پس باید خودش تمیز میکرد)
*نفس عمیق*... عالیه...

"اما ان صدا...."


<< عالیه مگه نه؟


-(سریع سرش را برگرداند و پشتش را نگاه کرد...به دختر کوچولوی....مرده؟؛ همان دختر بچه ای که جسدش روی فرق اشپزخانه بود)


<< اگه بازوی تو انقد سریع خوب شد...(به سوراخ بزرگ ردی قفسه ی سینش اشاره کرد...خون در حال چکیدن بود)
پس چرا من خوب نمیشم...


-(نمیدانست چه اتفاقی در حال افتادن است؛ اما این را خوب میدانست که توهم نیست...نگاهش را به روی بازوی خودش که زخم شده بود داد اما زخمی دیگر پیدا نکرد!...سریع سرش را به سمت دختر بچه برگرداند اما او نیز دیگر در انجا نبود.)



تق تق!!!

-(چشمش را سریع باز کردُ به در خانه دوخت...ضربان قلبش در حال افزایش بود)

تق تق!...تق تق!!!
...
...
...
صدای تق تق در بلند ترو بلند تر میشد و سکوت شب را میشکست.

-(ناگهان چشم های خیسش را گشود و نفس نفس زنان از خواب بلند شد...)


"گفته بودم...خاطرات گذشته افکارش را ازار میداد..."


-(انگار که قلبش داشت از دهانش بیرون میزد؛ همه ی ان-...یک خواب بود!؟. قرص های خواب، کارهایشان را کرده بودند)
یعنی چی-...


تق تق!
اما اینبار واقعی.

-(به در خانه خیره شد...برخاست و به سمت در به ارامی خیز برداشت. دستانش بی اختیار به سمت قلبش میرفت تا ضربان شدیدش را حس کنند)
کیه!...
(داد زد...اما هیچکس پاسخی نداد)
پرسیدم کیه-...



"اما هیچکس پاسخی نداد...بی صبرانه منتظر او بود تا در را برایش بگشاید!..."


-(ات میدانست یچیزی اینجا اشتباه است، اشک هایش را پاک کردُ تلفنش را برداشت تا نگاهی به ساعت بی اندازد)
دارم روانی میشَ-..‌.
(چشمش به تاریخ افتاد)
من سه روز خواب بودم-...
(سرش را ارام بلند کرد و با چشمان گشاد شده به رو به رویش خیره شد، سرش را سریع چرخاندُ بلند شد و بدون هیچ لحظه ترسی در را گشود...)


" در کمال ناباوری هیچکس نبود...ات سرش را چرخاند و فقط یک نامه روی زیر پاییِ جلوی در یافت.."


-(اب دهانش را قورت داد و نامه را باز کرد:

آدمای ترسو زود توی دردسر می افتن...مثل تو که خبر نداریو من از رگ گردن بهت نزدیک ترم...اما من اون همه ضعیف نیستم که یه دختر بی پناهُ اذیت کنم!...

-(به نامه خیره ماند)



لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۲۰)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

عالیه اکانتم بن شد😑😑

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط