𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²¹

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²¹
..................................................
چیزی شبیه به حسادت؟ نه امکان نداشت. به آرامی زمزمه کرد"شاید بتونی باهاش کنار بیای... تو منو به ملکت راه دادی، شاید بتونی بزاری اون دختر بیاد..." اما احساسش با حرف هایی که به زبان می‌آورد یکی نبود. نیکولاس دستش را دور کمر امیلی محکم تر کرد و گفت"امکان نداره... و تو... به زودی میفهمی که چرا تا الان هنوز نمردی، کوچولو..." بعد از مکث کوتاهی ادامه داد"باید تحمل کنم و اون دخترو نکشم... باید دلیلی بیارم و اونو رد کنم...."
فلش‌بک به صبح =
نیکولاس از خواب بیدار شد. بعد از آماده شدن، قبل از اینکه از عمارت خارج شود، به اتاق مهمان سر زد و مدت کوتاهی به جسم خوابیده امیلی خیره شد. امروز با آلفای پک دیگری، لئوناردو، دیدار داشت. لئوناردو درخواست این دیدار را داده بود. نیکولاس حدود 3 ساعت رانندگی کرد تا به محل ملاقات، در پک لئوناردو برسد. یکی از دستیاران لئوناردو، نیکولاس را به سمت اتاقی هدایت کرد. نیکولاس وارد اتاق شد. در مرکز اتاق، میزی قرار داشت که لئونارد پشت آن میز نشسته بود. ِلئوناردو مردی حدودا ۵۶ ساله بود و موهایش سفید بودند. سیگاری در دست داشت، به صندلی ای اشاره کرد و گفت"خوش اومدی، آلفا!.‌‌.. بشین" نیکولاس حرفی نزد و چهره اش مثل همیشه سرد بود، روی صندلی نشست و گفت"دلیل ملاقاتمون چیه، لئوناردو؟" لئوناردو خندید و گفت"خیلی عجله داری... من میدونم تو چقدر قوی میتونی باشی... و از کاری که با قاتل پدرت کردی هم خبر دارم... اما آیا میتونی از تمام پکت باهم مراقبت کنی؟" نیکولاس پوزخندی زد و گفت"پیرمرد... تو الان منو تهدید کردی؟" لئوناردو دوباره خندید و گفت"نه، نه... اینطور نیست... بیا اسمشو معامله بزاریم... دخترم، پرنسس من، کارینا، اون از تو خوشش اومده... فقط کافیه با اون ازدواج کنی... و اونوقت من دست به حمله علیه وِر های معمولی پکت نمیزنم" دست های نیکولاس مشت شدند. کنترل عصبانیتش سخت بود. ایستاد و خنده ی ترسناکی کرد و گفت"میدونی که همین الان میتونم تو رو تیکه تیکه کنم!" لئوناردو گفت"درسته... اما تو ریسک نمیکنی..." نیکولاس که کاملا عصبانی شده بود، سعی می‌کرد خودش را کنترل کند. چون اگر اینجا گرگش بیرون می‌آمد، نمی‌توانست آخر کار را تضمین کند. پس بدون اینکه چیزی بگوید، از آن اتاق خارج شد و با عصبانیت به سمت ماشینش رفت. سعی کرد با رانندگی اعصابش را آرام کند اما نتوانست. سر انجام کنار جاده ای نگه داشت و از ماشین پیاده شد. کنترل خارج شده بود و گرگش در حال بیرون آمدن بود؛ که مثل همیشه منجر به تیکه تیکه شدن حیوانات بی‌گناه شد......
زمان حال(فردا صبح) =
آن شب، نیکولاس تا صبح امیلی را در آغوش گرفت و اینکار واقعا باعث شد آرام شود. گرگش از این همه نزدیکی کاملا راضی بود. صبح، نیکولاس از خواب بیدار شد. امیلی هم چشمانش را کمی باز کرد. نیکولاس زمزمه کرد"هنوز زوده... بخواب... من کارهایی برای انجام دارم" امیلی چیزی نگفت و فقط چشمانش را بست.......
..................................................
خب خب🤝🏻
اینم از این❤😁
دیدگاه ها (۴)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴زنگ ناهار که خورد، حیاط دوباره شلوغ ش...

#ارباب‌سنگدل #پارت_6 ا.ت توی اتاقش نشسته بود بلاخره تونست به...

پارت ۱۵ — «نقشه‌ی شبانه»ساعت نزدیک یازده شب بود. تهیونگ روی ...

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

عشقی حقیقی

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

35part بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط