P⁶
P⁶
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
صبح البته چه صبحی وقتی که شبه...
وقتی روزها باید روشن باشه ولی تاریکه، همش تقصیر منه...
(شما این رو از من یه اصطلاح بدونین)
از تختم بلند شدم و رفتم سمته دستشویی...
صورتمو شستم و وقتی به خودم نگاه کردم تو آینه دیدم که چقدر از شدت فشاری که روم گذاشته زیر چشمام کمی تیره شده، ولی هنوز زیبام...
بله به خودم می بالم، چون زیبام... از اون دوست دخترش زیبا ترم...
مردا لیاقت ندارن... هرچند نه همه مردا نه یکی مثل آرتور!
درسته از هم متنفر بودیم... ولی میتونست تغییرش بده...
منم میتونستم همسره خوبی باشم، با تمام تنفر...
یا شاید حتی میتونست این تنفر رو برداره...
ولی خب دیگه همینه، همین وضعیتی که بوده و هست...
دیگه تغییرش نمیتونه بده نه الان، چون من دلم نسبت بهش سنگ شده... میتونست ولی اول ازدواج!
از دستشویی در اومدم...
موهام رو شونه کردم و مدلش، مدله خاصی نبود باز از روی شونه هام تا بالای باسنم...
لباس هم یه هودی گشاد چری رنگ با یه شلوار نیم بگ مشکی پوشیدم...
آرایش خاصی نداشتم فقط یه خورده به لبم رنگ دادم...
کفشمو پوشیدم... گوشی و کارت و وسایل مورد نیازه دیگم رو توی کولی انداختم...
درو باز کردم و از اتاقم اومدم بیرون...
وقتی داشتم از راهرویی که اتاقا داخلش بود خارج میشدم یه دفعه هیونجین رو تو آشپزخونه دیدم و یکه خوردم...
ترسیدم و یه جورایی به اندازه یک قدم رفتم عقب...
خداروشکر پشتش بهم بود و خودم رو سریع جمع کردم و رفتم سمته در ورود و خروج...
وقتی دید دارم از خونه میزنم بیرون گفت:
کجا؟!
جوابی ندادم و درو پشت سرم بستم...
از پله ها سریع رفتم پایین وقتی کامل رسیدم به حیاط ماشین رو روشن کردم و رفتم بیرون...
رسیدم به دره اصلی... نگهبان ها بازش کردن... ولی وقتی میخواستم برم بیرون مینهو زیر دست و همه کاره ی هیونجین گفت:
یه دیقه صبر کنید، خانوم!
مینهو:
شاید باور نکنید ولی مینهو تنها همکاره هیونجینه که تا الان بهم کمک کرده من اینجا بمونم... خیلی بهم کمک کرده و من بابتش ازش ممنونم...
گفتم:
بله!
گفت:
میشه بپرسم کجا میخواین برین؟!
گفتم:
می خوام برم پیشه مامانم و بابام!
نگاه تعجب آمیزی به من کرد و گفت:
آقا_
جلوی حرفش رو گرفتم و گفتم:
آقاتون کاری به کار من نداره، اصلا داشته باشه خونه خانواده مه...
این حقو دارم که برم، مگه نه؟!
گفت:
بله بله، و اینکه به پدرتون سلام برسونین...
سری تکون دادم و بعد رفتم...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
صبح البته چه صبحی وقتی که شبه...
وقتی روزها باید روشن باشه ولی تاریکه، همش تقصیر منه...
(شما این رو از من یه اصطلاح بدونین)
از تختم بلند شدم و رفتم سمته دستشویی...
صورتمو شستم و وقتی به خودم نگاه کردم تو آینه دیدم که چقدر از شدت فشاری که روم گذاشته زیر چشمام کمی تیره شده، ولی هنوز زیبام...
بله به خودم می بالم، چون زیبام... از اون دوست دخترش زیبا ترم...
مردا لیاقت ندارن... هرچند نه همه مردا نه یکی مثل آرتور!
درسته از هم متنفر بودیم... ولی میتونست تغییرش بده...
منم میتونستم همسره خوبی باشم، با تمام تنفر...
یا شاید حتی میتونست این تنفر رو برداره...
ولی خب دیگه همینه، همین وضعیتی که بوده و هست...
دیگه تغییرش نمیتونه بده نه الان، چون من دلم نسبت بهش سنگ شده... میتونست ولی اول ازدواج!
از دستشویی در اومدم...
موهام رو شونه کردم و مدلش، مدله خاصی نبود باز از روی شونه هام تا بالای باسنم...
لباس هم یه هودی گشاد چری رنگ با یه شلوار نیم بگ مشکی پوشیدم...
آرایش خاصی نداشتم فقط یه خورده به لبم رنگ دادم...
کفشمو پوشیدم... گوشی و کارت و وسایل مورد نیازه دیگم رو توی کولی انداختم...
درو باز کردم و از اتاقم اومدم بیرون...
وقتی داشتم از راهرویی که اتاقا داخلش بود خارج میشدم یه دفعه هیونجین رو تو آشپزخونه دیدم و یکه خوردم...
ترسیدم و یه جورایی به اندازه یک قدم رفتم عقب...
خداروشکر پشتش بهم بود و خودم رو سریع جمع کردم و رفتم سمته در ورود و خروج...
وقتی دید دارم از خونه میزنم بیرون گفت:
کجا؟!
جوابی ندادم و درو پشت سرم بستم...
از پله ها سریع رفتم پایین وقتی کامل رسیدم به حیاط ماشین رو روشن کردم و رفتم بیرون...
رسیدم به دره اصلی... نگهبان ها بازش کردن... ولی وقتی میخواستم برم بیرون مینهو زیر دست و همه کاره ی هیونجین گفت:
یه دیقه صبر کنید، خانوم!
مینهو:
شاید باور نکنید ولی مینهو تنها همکاره هیونجینه که تا الان بهم کمک کرده من اینجا بمونم... خیلی بهم کمک کرده و من بابتش ازش ممنونم...
گفتم:
بله!
گفت:
میشه بپرسم کجا میخواین برین؟!
گفتم:
می خوام برم پیشه مامانم و بابام!
نگاه تعجب آمیزی به من کرد و گفت:
آقا_
جلوی حرفش رو گرفتم و گفتم:
آقاتون کاری به کار من نداره، اصلا داشته باشه خونه خانواده مه...
این حقو دارم که برم، مگه نه؟!
گفت:
بله بله، و اینکه به پدرتون سلام برسونین...
سری تکون دادم و بعد رفتم...
- ۳۰۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط