تازه از هم جدا شده بودیم و برای منی که خیلی دوستش داشتم و
تازه از هم جدا شده بودیم و برای منی که خیلی دوستش داشتم و کمی تا قسمتی براش می مردم، این جدایی فوق العاده ناراحت کننده و غم انگیز بود. چندبار با هم قهر و دعوا کرده بودیم، اما مورد آخر دیگه خارج از توان و کاسه ی صبرم بود و اگر می خواستم باز آشتی کنیم، به شعور خودم توهین کرده بودم. ازش خیلی زیاد بدم اومده بود اما از طرفی آنقدر دوستش داشتم که نمی تونستم از ذهنم پاکش کنم.
چند ماه تمام روز و شب بهش فکر می کردم. تنها موقع خواب بود که تصویرش از جلوی چشمم محو میشد. صبح ها، گویی که مغزم کاملاً ریست شده باشه، خوشحال و پر انرژی از خواب بیدار میشدم اما خوشحالی ام چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید و دوباره زیر دوش، توی آشپزخانه و کف خیابان، بیادش می آوردم.
یکبار اتفاقی دختری رو دیدم و برای چند ساعتی با هم گپ/لاس زدیم. دختر خنده رو، با نمک و جذابی بود. گپ مون که تموم شد و خدافظی که کردیم، دوباره بیادش آوردم... یکدفعه از خودم پرسیدم یعنی ممکنه فلانی هم که من اینقدر دوستش داشتم، وقتی پیش اون یارو هست منو کاملاً از یاد برده باشه؟ چطور ممکنه منو فراموش کرده باشه؟
یکخورده قلبم درد گرفته بود و چند ساعتی توی پارک قدم میزدم و به این مسئله فکر می کردم... از این خودآزاری که چند ماه گرفتارش شده بودم متنفر بودم و افسوس وقت هایی رو که می خوردم که سر این مسئله پوچ هدر داده بودم.
کم کم یادگرفتن مسئله رو با خودم حل کنم و ازش خلاص بشم. طرف رو کاملاً فراموش نکردم اما دیگه تمام مدت توی ذهنم نبود و هر وقت به یادش می آوردم، از لحاظ روانی و عاطفی بهم فشار نمی یومد... صرفاً یک خاطره ای بود در زمانی دور در گذشته... بزرگتر که شدم، این مسئله جدایی یا بقول خارجی ها بریک-آپ! برام راحتتر و آرامتر شد. وقتی از کسی جدا میشم، دیگه تیکه ای از قلبم باهاش نمیره و اگر بره، برای همیشه رفته و دیگه بهش فکر نمی کنم.
حتماً زیاد شدن تجربه، بالا رفتن سن و کم شدن شدت هرمون ها روی راحت تر کنار اومدن با مشکلات روابط انسانی موثر بوده، اما طرز فکر آدم و نگاهش به زندگی هم خیلی مهمه.
ناله کردن مداوم و دائم العمر از یار جفاکار، اگر ژانر نخ نما یا تکنیکی برای تولید محتوا نباشه، قطعاً نشانه ی بیماری روحی است. عمر آدم فوق العاده کوتاهه و مثل برق می گذره. حیفه دوران پرشکوه جوانی آدم به غصه خوردن هایی بگذره که نه فایده ای درشون هست و نه لزومی براشون.
=======================
متن ویدیوی زیر از دکتر هلاکویی:
"دو تا چیز رو ما باید بدونیم. یکی اینکه بدونیم این خاطرات بد گذشته برای ما فایده و کارکردی داره. من می خوام دشمنی ام رو با یک آدمی ادامه بدم، بد باشم، غیر مسئول باشم، علیه اش کاری بکنم، پس آسیبی را که به من زده همینطور بزرگ و محکم نگه می دارم. از اینکار هدف دارم. برایم فایده دارد.
روزی که من اتفاقات گذشته را نگه می دارم، دلیل و بهانه ای است برای امروز من وگرنه نگه نمی داشتم. اگر یک غذایی گندیده باشد که آنرا نگه نمی داریم، می ریزیمش دور. چرا خاطرات بد را نگه می داریم، برای اینکه به بهانه ی آن بتوانیم بد باشیم، بد عمل کنیم. انتقام بگیریم. کینه و دشمنی مان را که جزئی از زندگی مان هست را بتوانیم ارضا کنیم و آتشش را بنوعی خاموش کنیم.
تنها راه فراموشی خاطرات گذشته این است که زندگی اکنونمان را با کار خوب پر کنیم. زندگی ات را باید آنقدر با کار خوب پر کنی که وقت و انرژی برای کار بد نداشته باشی. مسئله بچه ها نیز به همین شکل است. بچه ها اگر درگیر یک کار جالب و سازنده از دید خودشان باشند، کاری به کار دیگری ندارند. روزی که بیکار شدند دنبال بازی و بهانه می گردند.
به علاوه اگر من با یک کسی دیروز یا یک هفته قبل جنگ و درگیری داشتم، خیلی طبیعی است که هم آنرا به یاد می آورم و هم برای جبران آنچیز که فکر می کنم در گذشته اتفاق افتاده و کاری برایش نکردم راه می افتم، و هم زمینه را فراهم می کنم تا آن آدم را دوباره به یک درگیری بکشانم برای اینکه می خواهم اوضاع و وضعیت کنونی خودم را ارزیابی کنم.
بنابراین خاطرات بد گذشته همیشه برای ما کارکردهایی دارد. به همین دلیل است که بسیاری از مردم گذشته را نگه می دارند برای اینکه بد کنند و ضمناً زندگی شان خالی است. اگر شما زندگی یک بچه ای را با شور و شوق و شادی و هیجان و فعالیت پر کنید، اصلاً کاری به کار دیگری ندارد. تمام مدت کوشش می کند با بقیه مهربان باشد و از دیگران خودش را دور نگه می دارد برای اینکه کارش را بکند. ما روزی با دیگران از لحاظ ذهنی درگیر می شویم که بیکاریم. به همین دلیل است که بدترین دشمن ما بیکاری است.
برخی اوقات زهر و سم ها عمیق و سنگین است. بسیاری از این خاطرات بد را ما بعنوان وحشت بعد از حادثه می شناسیم. post traumatic stress disorder روزی که چنین می شود،
چند ماه تمام روز و شب بهش فکر می کردم. تنها موقع خواب بود که تصویرش از جلوی چشمم محو میشد. صبح ها، گویی که مغزم کاملاً ریست شده باشه، خوشحال و پر انرژی از خواب بیدار میشدم اما خوشحالی ام چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید و دوباره زیر دوش، توی آشپزخانه و کف خیابان، بیادش می آوردم.
یکبار اتفاقی دختری رو دیدم و برای چند ساعتی با هم گپ/لاس زدیم. دختر خنده رو، با نمک و جذابی بود. گپ مون که تموم شد و خدافظی که کردیم، دوباره بیادش آوردم... یکدفعه از خودم پرسیدم یعنی ممکنه فلانی هم که من اینقدر دوستش داشتم، وقتی پیش اون یارو هست منو کاملاً از یاد برده باشه؟ چطور ممکنه منو فراموش کرده باشه؟
یکخورده قلبم درد گرفته بود و چند ساعتی توی پارک قدم میزدم و به این مسئله فکر می کردم... از این خودآزاری که چند ماه گرفتارش شده بودم متنفر بودم و افسوس وقت هایی رو که می خوردم که سر این مسئله پوچ هدر داده بودم.
کم کم یادگرفتن مسئله رو با خودم حل کنم و ازش خلاص بشم. طرف رو کاملاً فراموش نکردم اما دیگه تمام مدت توی ذهنم نبود و هر وقت به یادش می آوردم، از لحاظ روانی و عاطفی بهم فشار نمی یومد... صرفاً یک خاطره ای بود در زمانی دور در گذشته... بزرگتر که شدم، این مسئله جدایی یا بقول خارجی ها بریک-آپ! برام راحتتر و آرامتر شد. وقتی از کسی جدا میشم، دیگه تیکه ای از قلبم باهاش نمیره و اگر بره، برای همیشه رفته و دیگه بهش فکر نمی کنم.
حتماً زیاد شدن تجربه، بالا رفتن سن و کم شدن شدت هرمون ها روی راحت تر کنار اومدن با مشکلات روابط انسانی موثر بوده، اما طرز فکر آدم و نگاهش به زندگی هم خیلی مهمه.
ناله کردن مداوم و دائم العمر از یار جفاکار، اگر ژانر نخ نما یا تکنیکی برای تولید محتوا نباشه، قطعاً نشانه ی بیماری روحی است. عمر آدم فوق العاده کوتاهه و مثل برق می گذره. حیفه دوران پرشکوه جوانی آدم به غصه خوردن هایی بگذره که نه فایده ای درشون هست و نه لزومی براشون.
=======================
متن ویدیوی زیر از دکتر هلاکویی:
"دو تا چیز رو ما باید بدونیم. یکی اینکه بدونیم این خاطرات بد گذشته برای ما فایده و کارکردی داره. من می خوام دشمنی ام رو با یک آدمی ادامه بدم، بد باشم، غیر مسئول باشم، علیه اش کاری بکنم، پس آسیبی را که به من زده همینطور بزرگ و محکم نگه می دارم. از اینکار هدف دارم. برایم فایده دارد.
روزی که من اتفاقات گذشته را نگه می دارم، دلیل و بهانه ای است برای امروز من وگرنه نگه نمی داشتم. اگر یک غذایی گندیده باشد که آنرا نگه نمی داریم، می ریزیمش دور. چرا خاطرات بد را نگه می داریم، برای اینکه به بهانه ی آن بتوانیم بد باشیم، بد عمل کنیم. انتقام بگیریم. کینه و دشمنی مان را که جزئی از زندگی مان هست را بتوانیم ارضا کنیم و آتشش را بنوعی خاموش کنیم.
تنها راه فراموشی خاطرات گذشته این است که زندگی اکنونمان را با کار خوب پر کنیم. زندگی ات را باید آنقدر با کار خوب پر کنی که وقت و انرژی برای کار بد نداشته باشی. مسئله بچه ها نیز به همین شکل است. بچه ها اگر درگیر یک کار جالب و سازنده از دید خودشان باشند، کاری به کار دیگری ندارند. روزی که بیکار شدند دنبال بازی و بهانه می گردند.
به علاوه اگر من با یک کسی دیروز یا یک هفته قبل جنگ و درگیری داشتم، خیلی طبیعی است که هم آنرا به یاد می آورم و هم برای جبران آنچیز که فکر می کنم در گذشته اتفاق افتاده و کاری برایش نکردم راه می افتم، و هم زمینه را فراهم می کنم تا آن آدم را دوباره به یک درگیری بکشانم برای اینکه می خواهم اوضاع و وضعیت کنونی خودم را ارزیابی کنم.
بنابراین خاطرات بد گذشته همیشه برای ما کارکردهایی دارد. به همین دلیل است که بسیاری از مردم گذشته را نگه می دارند برای اینکه بد کنند و ضمناً زندگی شان خالی است. اگر شما زندگی یک بچه ای را با شور و شوق و شادی و هیجان و فعالیت پر کنید، اصلاً کاری به کار دیگری ندارد. تمام مدت کوشش می کند با بقیه مهربان باشد و از دیگران خودش را دور نگه می دارد برای اینکه کارش را بکند. ما روزی با دیگران از لحاظ ذهنی درگیر می شویم که بیکاریم. به همین دلیل است که بدترین دشمن ما بیکاری است.
برخی اوقات زهر و سم ها عمیق و سنگین است. بسیاری از این خاطرات بد را ما بعنوان وحشت بعد از حادثه می شناسیم. post traumatic stress disorder روزی که چنین می شود،
- ۳۱.۹k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط