#عشق_سمی #پارت_چهارم
#عشق_سمی #پارت_چهارم
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
جیمین از بین عطسه ها شروع کرد به حرف زدن:
_ چرا...-
یهو یونگی حرفش رو قطع و یه تار موی بلوندش رو کنار زد و گفت:
_ چرا نجاتت دادم؟ چرا بیدارم؟ خیلی سوال میپرسی جوجه... الانم تب داری پس حرف نزن تا دکتر بیاد.
اشک کوچیکی از چشم جیمین پایین اومد. حالش خیلی بد بود که با صدای در یونگی اروم بلند شد و به دکتر اجازه ورود داد.
دکتر بعد از چک کردنش، با حالت کمی نگران گفت:
_ حالش زیاد خوب نیست. نیاز به یه پرستار دار-
یونگی وسط حرفش پرید و گفت:
_ باشه ممنون میتونی بری.
وقتی رفت دارو های جیمین رو اورد. روی صندلی کنار تخت نشست و حوله خیس رو روی پیشونی جیمین گذاشت.
نزدیکای غروب بود، جیمین توی خواب بود و هر از گاهی میلرزید و کلمه هایی زمزمه میکرد. یونگی کلافه لپ تاپش رو خاموش کرد و از پشت میز کارش بلند شد و سمت تخت رفت. روی تخت کنار جیمین دراز کشید و جیمین خودش رو سمت بغل یونگی برد و به طرز عجیبی اروم شد. یونگی لبخند محوی زد و و زمزمه کرد:
_ واقعا احمقی جیمین... داری بغل کسی اروم میشی که هر لحظه ممکنه بهت اسیب بزنه...
(هفته بعد...)
غروب طبق معمول از پشت دیوار های بلند عمارت، سایه انداخته بود و جیمین دوباره یواشکی توی حیاط اومد و زیر و درختی دراز کشیده بود. حالش نسبت به هفته قبل بهتر شده بود و دیگه داشت خیلی کسل کننده توی این عمارت لعنتی زندگی میکرد. درحال فکر بود که چیزی از طرف بالا سمتش پرت شد. جیمین یلحظه ترسید ولی به خودش اومد و دید برگه ای مچاله شده سمت افتاده. کنجکاوی بهش غلبه کرد و برگه رو باز کرد:
_ سلام جیمین، من پدرتم. ببخشید این چند وقت خیلی اذیت شدی. الان میخوام نجاتت بدم و هردو از این شهر بریم. فقط کافیه جاسوسی اون یونگی رو کنی و اطلاعاتش رو به شماره زیر برام بفرستی تا بهش شکست بزرگی بزنیم...
جیمین عصبانی برگه رو له کرد. پدرش چطور جرعت کرده بود بعد از این همه اذیت و دادت به عنوان بدهی بیاد و خیلی عادی ازش درخواست یه کار مرگبار رو کنه؟ با دیدن خدمتکار سریع به خودش اومد و سمت برگه رو توی جیبش گذاشت و به داخل عمارت رفت...
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
جیمین از بین عطسه ها شروع کرد به حرف زدن:
_ چرا...-
یهو یونگی حرفش رو قطع و یه تار موی بلوندش رو کنار زد و گفت:
_ چرا نجاتت دادم؟ چرا بیدارم؟ خیلی سوال میپرسی جوجه... الانم تب داری پس حرف نزن تا دکتر بیاد.
اشک کوچیکی از چشم جیمین پایین اومد. حالش خیلی بد بود که با صدای در یونگی اروم بلند شد و به دکتر اجازه ورود داد.
دکتر بعد از چک کردنش، با حالت کمی نگران گفت:
_ حالش زیاد خوب نیست. نیاز به یه پرستار دار-
یونگی وسط حرفش پرید و گفت:
_ باشه ممنون میتونی بری.
وقتی رفت دارو های جیمین رو اورد. روی صندلی کنار تخت نشست و حوله خیس رو روی پیشونی جیمین گذاشت.
نزدیکای غروب بود، جیمین توی خواب بود و هر از گاهی میلرزید و کلمه هایی زمزمه میکرد. یونگی کلافه لپ تاپش رو خاموش کرد و از پشت میز کارش بلند شد و سمت تخت رفت. روی تخت کنار جیمین دراز کشید و جیمین خودش رو سمت بغل یونگی برد و به طرز عجیبی اروم شد. یونگی لبخند محوی زد و و زمزمه کرد:
_ واقعا احمقی جیمین... داری بغل کسی اروم میشی که هر لحظه ممکنه بهت اسیب بزنه...
(هفته بعد...)
غروب طبق معمول از پشت دیوار های بلند عمارت، سایه انداخته بود و جیمین دوباره یواشکی توی حیاط اومد و زیر و درختی دراز کشیده بود. حالش نسبت به هفته قبل بهتر شده بود و دیگه داشت خیلی کسل کننده توی این عمارت لعنتی زندگی میکرد. درحال فکر بود که چیزی از طرف بالا سمتش پرت شد. جیمین یلحظه ترسید ولی به خودش اومد و دید برگه ای مچاله شده سمت افتاده. کنجکاوی بهش غلبه کرد و برگه رو باز کرد:
_ سلام جیمین، من پدرتم. ببخشید این چند وقت خیلی اذیت شدی. الان میخوام نجاتت بدم و هردو از این شهر بریم. فقط کافیه جاسوسی اون یونگی رو کنی و اطلاعاتش رو به شماره زیر برام بفرستی تا بهش شکست بزرگی بزنیم...
جیمین عصبانی برگه رو له کرد. پدرش چطور جرعت کرده بود بعد از این همه اذیت و دادت به عنوان بدهی بیاد و خیلی عادی ازش درخواست یه کار مرگبار رو کنه؟ با دیدن خدمتکار سریع به خودش اومد و سمت برگه رو توی جیبش گذاشت و به داخل عمارت رفت...
- ۳۲۹
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط