استادجئون
استادجئون
part 2
ساعت 10:59
ویو رینا:
از خواب بلند شدم جونگکوک هنوز روی تخت خواب بود چند لحظه بهش نگاه کردم بلند شدم رفتم پایین تا صبحونه اماده کنم اول رفتم دستشوی کارای لازم رو انجام دادم بعد رفتم پایین فکر کردم که چی درست کنم پنکیک به ذهنم رسید ماهیتابه رو گذاشتم و شروع کردم به پنکیک درست کردن پنکیک رو که درست کردم رفتم سراغ نوتلا ی ورق از نون تست رو برداشتم و روش نوتلا زدم واون دیگری رو مربا زدم اب پرتقال و اب البالو ریختم توی لیوان ی چایی هم داخل فنجون ریختم ی لیوان کوچیک هم قهوه ریختم برای جونگکوک، سبزی جات هم داخل بشقاب خوشگلی گذاشتم و عسل رو ریختم روی پنکیک داشتم همرو روی میز میزاشتم که جونگکوک اومد پایین
~صبح بخیر
_صبح بخیر
~بیا صبحونه بخور
_دوهیون مدرسه؟
~اره
اومد نشست روی میز وقهوش رو برداشت ی جرعه کوچیک ازش نوشید
~جونگکوک
بدون اینکه نگام کنه گفت
_هوم
~میشه امشب زود بیای؟
نگاه کوتاهی بهم کردو دوباره به قهوه نگاه، کرد
_نه، چطور؟
لحنم رو اروم و ریز کردم
~هیچی فقط خیلی وقت بود با دوهیون بیرون نرفتیم گفتم بریم بیرون
جرعه ی اخر قهوش رو هم خورد واز جاش بلند شد
_وقت ندارم خودتون خواستین برین، من دیگه میرم.
~همین؟ دیگه نمیخوری؟
_نه
~خداحافظ
فقط سری تکون دادو رفت، بلند شدم میز رو جمع کردم ظرف هارو شستم ی دستی به خونه کشیدم که صدای دوهیون رو شنیدم رفتم دررو براش باز کردم دیدم گوشه ی لبش خونیه
~دوهیون لبت چی شده؟
دوهیون با گریه گفت
دهیون: سال بالایی ها اونا برام غلدری میکنن
سال بالایی ها چرا باید دوهیون رو اذییت کننن
~چرا؟
صدای دوهیون اروم تر شد وگفت
_میگن تو بابای پولداری داری باید برامون ناهار بگیری منم بهشون گفتم مامانم اجازه نمیده
رینا از شدت اعصبانیت لب هاشو روی هم فشرد دوهیون رو تو اغوشش گرفت بوسه ی نرمی روی سرش گذاشت
~ به بابا میگم بیایم مدرست
دوهیون نفس عمیقی کشید خودش رو بیشتر توی بغل رینا فشرد
~پایه ای بریم شهر بازی
دوهیون خنده ای از سر خوشحالی زد و گفت
دوهیون: ارهههههه
~عالیه برو لباس عاتو عوض کن بیا تا بریم
«استایل رینا و دوهیون اسلاید بعد »
چند مین بعد سوار ماشین شدن و به سمت بزرگترین شهر بازی سئول رفتن
part 2
ساعت 10:59
ویو رینا:
از خواب بلند شدم جونگکوک هنوز روی تخت خواب بود چند لحظه بهش نگاه کردم بلند شدم رفتم پایین تا صبحونه اماده کنم اول رفتم دستشوی کارای لازم رو انجام دادم بعد رفتم پایین فکر کردم که چی درست کنم پنکیک به ذهنم رسید ماهیتابه رو گذاشتم و شروع کردم به پنکیک درست کردن پنکیک رو که درست کردم رفتم سراغ نوتلا ی ورق از نون تست رو برداشتم و روش نوتلا زدم واون دیگری رو مربا زدم اب پرتقال و اب البالو ریختم توی لیوان ی چایی هم داخل فنجون ریختم ی لیوان کوچیک هم قهوه ریختم برای جونگکوک، سبزی جات هم داخل بشقاب خوشگلی گذاشتم و عسل رو ریختم روی پنکیک داشتم همرو روی میز میزاشتم که جونگکوک اومد پایین
~صبح بخیر
_صبح بخیر
~بیا صبحونه بخور
_دوهیون مدرسه؟
~اره
اومد نشست روی میز وقهوش رو برداشت ی جرعه کوچیک ازش نوشید
~جونگکوک
بدون اینکه نگام کنه گفت
_هوم
~میشه امشب زود بیای؟
نگاه کوتاهی بهم کردو دوباره به قهوه نگاه، کرد
_نه، چطور؟
لحنم رو اروم و ریز کردم
~هیچی فقط خیلی وقت بود با دوهیون بیرون نرفتیم گفتم بریم بیرون
جرعه ی اخر قهوش رو هم خورد واز جاش بلند شد
_وقت ندارم خودتون خواستین برین، من دیگه میرم.
~همین؟ دیگه نمیخوری؟
_نه
~خداحافظ
فقط سری تکون دادو رفت، بلند شدم میز رو جمع کردم ظرف هارو شستم ی دستی به خونه کشیدم که صدای دوهیون رو شنیدم رفتم دررو براش باز کردم دیدم گوشه ی لبش خونیه
~دوهیون لبت چی شده؟
دوهیون با گریه گفت
دهیون: سال بالایی ها اونا برام غلدری میکنن
سال بالایی ها چرا باید دوهیون رو اذییت کننن
~چرا؟
صدای دوهیون اروم تر شد وگفت
_میگن تو بابای پولداری داری باید برامون ناهار بگیری منم بهشون گفتم مامانم اجازه نمیده
رینا از شدت اعصبانیت لب هاشو روی هم فشرد دوهیون رو تو اغوشش گرفت بوسه ی نرمی روی سرش گذاشت
~ به بابا میگم بیایم مدرست
دوهیون نفس عمیقی کشید خودش رو بیشتر توی بغل رینا فشرد
~پایه ای بریم شهر بازی
دوهیون خنده ای از سر خوشحالی زد و گفت
دوهیون: ارهههههه
~عالیه برو لباس عاتو عوض کن بیا تا بریم
«استایل رینا و دوهیون اسلاید بعد »
چند مین بعد سوار ماشین شدن و به سمت بزرگترین شهر بازی سئول رفتن
- ۳۲۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط