♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۲
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۲
انعکاسِ درد در دعوای سرد
نورهای بیروح راهرو روی صورت سنگی و سرد یه سول سنگینی میکرد. او تنها، روی صندلیهای فلزی کز کرده بود و به درِ سنگین بخش خیره شده بود جایی که دخترش، میسو، در میان تشنج و اکسیژنی که به بدنش نمیرسید، برای زندگی میجنگید.
ناگهان در باز شد و دکتر با چهرهای خسته بیرون آمد. یه سول با پاهایی که رمق نداشتند ایستاد. دکتر ماسکش را پایین کشید و گفت: تونستیم وضعیت رو کنترل کنیم، اما دخترتون تشنج سختی داشت. ریههاش پر از ترشحات شده بود و سطح اکسیژنش به شدت افت کرده بود. فعلاً تحت نظر دستگاهه تا ببینیم واکنشش چیه
دکتر جوان در حین رفتن دستی روی شانه مادر غم زده گذاشت و از کنارش رد شد، یه سول با بغض سختی که داشت به دیوار تکیه داد قلبش بیتاب میزد در از بغضی بود که خالی نمیشد او هست ماه کامل منتظر جونگ کوک بود ولی نیامد با این حال بعد ها بخشید اش ولی حال که کنارش نبود به شدت او را هم عصبی هم ناراحت میکرد، پلک هایش را بست و به دخترش تنها امیدش فکر کرد،
سکوتِ راهرو با صدای قدمهای تند دو نفر در هم شکست. جونگکوک و جیمین سراسیمه از انتهای سالن ظاهر شدند. جونگکوک با دیدن یه سول، خواست به سمتش بدود با لحن آمیخته به نگرانی و استرس نجوا کرد : یه سول! میسو چطوره؟ چی شد؟
یه سول به محض دیدن او، انگار تمام آوارِ دردهایش تبدیل به خنجر شد. با فریادی که راهرو را لرزاند، عقب رفت: جلو نیا! حتی یک قدم هم نزدیک من نشو جونگکوک
کم کم اشک هایش رها شدن هقهق گریهاش امان نداد، اما میان گریه فریاد میزد: کجا بودی؟ وقتی بچهام داشت زیر دستم سیاه میشد، وقتی از دهنش کف میاومد و من مثل دیوونهها التماس میکردم، کدوم گوری بودی؟ گوشیِ لعنتیت برای کی روشن بود که صدای منو نشنیدی؟
جونگکوک، درمانده و با چشمانی خیس، دستهایش را به علامت تسلیم بالا آورد و به چشم های اشکی همسرش خیره شد : یه سول، به خدا قسم....... : قسم نخور
فریاد بلند و دردناک همسرش در گوشش پیچید به سمتش قدم برداشت و
با مشت به سینهی شوهرش کوبید دردناک فریاد زد : تو اونو تنها گذاشتی. تو منو تنها گذاشتی. اگه میسو... اگه میسو دیگه چیزیش میشد ، میخواستی با اون جلسههای لعنتیت چیکار کنی؟
در این میان، جیمین که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با چهرهای بسیار جدی و سرد جلو آمد. او همیشه برای یه سول مثل یک برادر و برای جونگ کوک هم یک برادر و تکیهگاه بود. جیمین با صلابت دستهای لرزان یه سول را گرفت و او را از جونگکوک جدا کرد.جیمین با صدایی بم و قاطع، رو به یه سول گفت: بسه یه سول. الان وقتِ این حرفها نیست. میسو به مادری احتیاج داره که بتونه نفس بکشه، نه مادری که داره خودش رو تکهتکه میکنه.
انعکاسِ درد در دعوای سرد
نورهای بیروح راهرو روی صورت سنگی و سرد یه سول سنگینی میکرد. او تنها، روی صندلیهای فلزی کز کرده بود و به درِ سنگین بخش خیره شده بود جایی که دخترش، میسو، در میان تشنج و اکسیژنی که به بدنش نمیرسید، برای زندگی میجنگید.
ناگهان در باز شد و دکتر با چهرهای خسته بیرون آمد. یه سول با پاهایی که رمق نداشتند ایستاد. دکتر ماسکش را پایین کشید و گفت: تونستیم وضعیت رو کنترل کنیم، اما دخترتون تشنج سختی داشت. ریههاش پر از ترشحات شده بود و سطح اکسیژنش به شدت افت کرده بود. فعلاً تحت نظر دستگاهه تا ببینیم واکنشش چیه
دکتر جوان در حین رفتن دستی روی شانه مادر غم زده گذاشت و از کنارش رد شد، یه سول با بغض سختی که داشت به دیوار تکیه داد قلبش بیتاب میزد در از بغضی بود که خالی نمیشد او هست ماه کامل منتظر جونگ کوک بود ولی نیامد با این حال بعد ها بخشید اش ولی حال که کنارش نبود به شدت او را هم عصبی هم ناراحت میکرد، پلک هایش را بست و به دخترش تنها امیدش فکر کرد،
سکوتِ راهرو با صدای قدمهای تند دو نفر در هم شکست. جونگکوک و جیمین سراسیمه از انتهای سالن ظاهر شدند. جونگکوک با دیدن یه سول، خواست به سمتش بدود با لحن آمیخته به نگرانی و استرس نجوا کرد : یه سول! میسو چطوره؟ چی شد؟
یه سول به محض دیدن او، انگار تمام آوارِ دردهایش تبدیل به خنجر شد. با فریادی که راهرو را لرزاند، عقب رفت: جلو نیا! حتی یک قدم هم نزدیک من نشو جونگکوک
کم کم اشک هایش رها شدن هقهق گریهاش امان نداد، اما میان گریه فریاد میزد: کجا بودی؟ وقتی بچهام داشت زیر دستم سیاه میشد، وقتی از دهنش کف میاومد و من مثل دیوونهها التماس میکردم، کدوم گوری بودی؟ گوشیِ لعنتیت برای کی روشن بود که صدای منو نشنیدی؟
جونگکوک، درمانده و با چشمانی خیس، دستهایش را به علامت تسلیم بالا آورد و به چشم های اشکی همسرش خیره شد : یه سول، به خدا قسم....... : قسم نخور
فریاد بلند و دردناک همسرش در گوشش پیچید به سمتش قدم برداشت و
با مشت به سینهی شوهرش کوبید دردناک فریاد زد : تو اونو تنها گذاشتی. تو منو تنها گذاشتی. اگه میسو... اگه میسو دیگه چیزیش میشد ، میخواستی با اون جلسههای لعنتیت چیکار کنی؟
در این میان، جیمین که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با چهرهای بسیار جدی و سرد جلو آمد. او همیشه برای یه سول مثل یک برادر و برای جونگ کوک هم یک برادر و تکیهگاه بود. جیمین با صلابت دستهای لرزان یه سول را گرفت و او را از جونگکوک جدا کرد.جیمین با صدایی بم و قاطع، رو به یه سول گفت: بسه یه سول. الان وقتِ این حرفها نیست. میسو به مادری احتیاج داره که بتونه نفس بکشه، نه مادری که داره خودش رو تکهتکه میکنه.
- ۱.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط