پارت: 9
پارت: 9
اسم: رویایی ترسناک
نور بالای سر سواری، سوسو میزد و سایههای لرزانی روی دیوار اتاقش میانداخت. دوران .... p همیشه او را کلافه و بیحوصله میکرد، اما امشب فرق داشت. یک سنگینی عجیب در هوا حس میشد، انگار اتاق نفس نمیکشید. صداهای خفیفی از بیرون پنجره به گوش میرسید؛ صدای خشخش برگها که با وزش باد شدت میگرفت. سواری سعی کرد تمرکز کنه و کتابش را بخونه، اما کلمات روی صفحه تار میشدند.
ناگهان، صدای ضربه آرامی به پنجره اتاقش خورد. سواری سرش را بلند کرد. باد شدیدی در حال وزیدن بود و شاخههای درختان به شیشه میخوردند. اما این صدا… کمی متفاوت بود. مثل یک ضربه حسابشده. قلبش شروع به تند زدن کرد. او طبقه سوم زندگی میکرد.
دومین ضربه، محکمتر بود. سواری دیگه نمیتونست نادیدهاش بگیره. به سمت پنجره رفت و با احتیاط پرده را کنار زد. در آن تاریکی شب، چیزی را دید که خون را در رگهایش منجمد کرد. یک چهره. چهرهای که به شیشه چسبیده بود و با چشمانی گشاد و خالی به او خیره شده بود. صورت سوخته و پیچخوردهی تهیونگ بود.!
سواری با وحشت به عقب پرید و فریادی خفه از گلوی خود بیرون داد. چشمانش را به پنجره دوخت. چهره هنوز آونجا بود، اما حالا لبخندی موذیانه بر لبانش نقش بسته بود. سپس، به آرامی، دستش را به سمت شیشه بلند کرد و شروع به خراشیدن آن کرد. صدای جیغمانندی در سکوت شب پیچید.سواری عقبعقب رفت و به سمت در اتاق دوید. قفل را با دست لرزانش چرخوند. درست قبل از اینکه بتواند در را باز کند، صدای شکستن شیشه را شنید. چرخید و دید که تهیونگ با بدنی که انگار از هم پاشیده و دوباره جمع شده بود، از میان شیشه شکسته وارد اتاق شد.
“نمیتونی فرار کنی، سواری.” صدای تهیونگ، خشن و پر از درد بود. “تو مال منی.”
سواری در را باز کرد و به سمت راهرو دوید، اما حس میکرد سایه سوخته تهیونگ هر لحظه به او نزدیکتر میشود. نفسنفسزنان در راهرو میدوید، اما هر دری را که باز میکرد، بنبست بود. احساس میکرد در هزارتویی گیر افتاده است.
در نهایت، پشت به دیواری سرد، ایستاد. صدای قدمهای کند و ناموزون تهیونگ را از پشت سر میشنید. چرخید و دید که تهیونگ درست در مقابلش ایستاده، با همان لبخند ترسناک و چشمان خالی.
“این دفعه دیگه تمومه.”
اسم: رویایی ترسناک
نور بالای سر سواری، سوسو میزد و سایههای لرزانی روی دیوار اتاقش میانداخت. دوران .... p همیشه او را کلافه و بیحوصله میکرد، اما امشب فرق داشت. یک سنگینی عجیب در هوا حس میشد، انگار اتاق نفس نمیکشید. صداهای خفیفی از بیرون پنجره به گوش میرسید؛ صدای خشخش برگها که با وزش باد شدت میگرفت. سواری سعی کرد تمرکز کنه و کتابش را بخونه، اما کلمات روی صفحه تار میشدند.
ناگهان، صدای ضربه آرامی به پنجره اتاقش خورد. سواری سرش را بلند کرد. باد شدیدی در حال وزیدن بود و شاخههای درختان به شیشه میخوردند. اما این صدا… کمی متفاوت بود. مثل یک ضربه حسابشده. قلبش شروع به تند زدن کرد. او طبقه سوم زندگی میکرد.
دومین ضربه، محکمتر بود. سواری دیگه نمیتونست نادیدهاش بگیره. به سمت پنجره رفت و با احتیاط پرده را کنار زد. در آن تاریکی شب، چیزی را دید که خون را در رگهایش منجمد کرد. یک چهره. چهرهای که به شیشه چسبیده بود و با چشمانی گشاد و خالی به او خیره شده بود. صورت سوخته و پیچخوردهی تهیونگ بود.!
سواری با وحشت به عقب پرید و فریادی خفه از گلوی خود بیرون داد. چشمانش را به پنجره دوخت. چهره هنوز آونجا بود، اما حالا لبخندی موذیانه بر لبانش نقش بسته بود. سپس، به آرامی، دستش را به سمت شیشه بلند کرد و شروع به خراشیدن آن کرد. صدای جیغمانندی در سکوت شب پیچید.سواری عقبعقب رفت و به سمت در اتاق دوید. قفل را با دست لرزانش چرخوند. درست قبل از اینکه بتواند در را باز کند، صدای شکستن شیشه را شنید. چرخید و دید که تهیونگ با بدنی که انگار از هم پاشیده و دوباره جمع شده بود، از میان شیشه شکسته وارد اتاق شد.
“نمیتونی فرار کنی، سواری.” صدای تهیونگ، خشن و پر از درد بود. “تو مال منی.”
سواری در را باز کرد و به سمت راهرو دوید، اما حس میکرد سایه سوخته تهیونگ هر لحظه به او نزدیکتر میشود. نفسنفسزنان در راهرو میدوید، اما هر دری را که باز میکرد، بنبست بود. احساس میکرد در هزارتویی گیر افتاده است.
در نهایت، پشت به دیواری سرد، ایستاد. صدای قدمهای کند و ناموزون تهیونگ را از پشت سر میشنید. چرخید و دید که تهیونگ درست در مقابلش ایستاده، با همان لبخند ترسناک و چشمان خالی.
“این دفعه دیگه تمومه.”
- ۱۰۳
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط