تک پارتی : به عنوان یک ارمی یک روز با جونگکوک میگردی
تک پارتی : به عنوان یک ارمی یک روز با جونگکوک میگردی
یک روز با جونگکوک
هنوز باورم نمیشد.
وقتی صبح از خواب بیدار شدم، پیامی روی گوشیام بود:
«آمادهای؟ امروز قراره باهم بگردیم :)»
فرستنده؟ جونگکوک.
چند بار چشمهایم را مالیدم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم. قلبم آنقدر تند میزد که فکر میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میآید.
یک ساعت بعد جلوی کافهای ایستاده بودم و مدام اطراف را نگاه میکردم.
ناگهان صدایی آشنا گفت:
«فکر کنم خیلی منتظر شدی.»
برگشتم.
خودش بود.
جونگکوک با یک هودی مشکی و لبخند همیشگیاش مقابلم ایستاده بود.
برای چند ثانیه حتی نتوانستم حرف بزنم.
خندید و گفت:
«آروم باش، قرار نیست امتحان بگیریم! فقط میخوایم یه روز خوش بگذرونیم.»
کمکم استرسم کمتر شد و باهم وارد کافه شدیم.
تمام مدت درباره موسیقی، فیلمها، سفرها و حتی خاطرات کودکی حرف زدیم.
برخلاف چیزی که همیشه فکر میکردم، جونگکوک خیلی صمیمی و راحت بود؛ انگار سالهاست دوستش هستم.
بعد از کافه، به خیابانهای شلوغ شهر رفتیم.
هر جا میرفتیم مردم او را میشناختند، اما او با حوصله به همه لبخند میزد.
وسط راه بستنی خرید و یکی هم برای من گرفت.
گفتم:
«هنوز باورم نمیشه کنارتم.»
لبخند زد.
«منم هنوز باورم نمیشه این همه آدم از اون طرف دنیا دوستم دارن.»
برای لحظهای سکوت کردم.
بعد گفتم:
«چون همیشه بهمون امید دادی.»
جونگکوک چند ثانیه به زمین نگاه کرد و آرام گفت:
«ولی شما آرمیا هم به من امید دادین.»
بعدازظهر به پارک بزرگی رفتیم.
روی چمنها نشستیم و درباره رویاها حرف زدیم.
ازش پرسیدم:
«وقتی خسته میشی چیکار میکنی؟»
خندید و گفت:
«گاهی فقط به این فکر میکنم که یه جایی، یه آرمی هست که با آهنگهام لبخند زده.»
آن لحظه اشک در چشمهایم جمع شد.
غروب آسمان نارنجی شده بود.
باهم کنار رودخانه قدم میزدیم.
نسیم خنکی میوزید و صدای خندههای جونگکوک هنوز توی گوشم بود.
دلم نمیخواست روز تمام شود.
اما کمکم شب از راه رسید.
جلوی همان کافهای که صبح همدیگر را دیده بودیم ایستادیم.
جونگکوک لبخند زد و گفت:
«امیدوارم امروز خوش گذشته باشه.»
گفتم:
«بهترین روز زندگیم بود.»
او دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
«پس هر وقت ناراحت شدی، این روز رو یادت بیار.»
و قبل از رفتن اضافه کرد:
«ممنون که همیشه کنارمون بودی، آرمی.»
بعد آرام دور شد.
من همانجا ایستاده بودم و به رفتنش نگاه میکردم.
شاید آن روز تمام شده بود...
اما لبخندی که جونگکوک روی صورتم گذاشته بود، برای همیشه در قلبم میماند. 💜
یک روز با جونگکوک
هنوز باورم نمیشد.
وقتی صبح از خواب بیدار شدم، پیامی روی گوشیام بود:
«آمادهای؟ امروز قراره باهم بگردیم :)»
فرستنده؟ جونگکوک.
چند بار چشمهایم را مالیدم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم. قلبم آنقدر تند میزد که فکر میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میآید.
یک ساعت بعد جلوی کافهای ایستاده بودم و مدام اطراف را نگاه میکردم.
ناگهان صدایی آشنا گفت:
«فکر کنم خیلی منتظر شدی.»
برگشتم.
خودش بود.
جونگکوک با یک هودی مشکی و لبخند همیشگیاش مقابلم ایستاده بود.
برای چند ثانیه حتی نتوانستم حرف بزنم.
خندید و گفت:
«آروم باش، قرار نیست امتحان بگیریم! فقط میخوایم یه روز خوش بگذرونیم.»
کمکم استرسم کمتر شد و باهم وارد کافه شدیم.
تمام مدت درباره موسیقی، فیلمها، سفرها و حتی خاطرات کودکی حرف زدیم.
برخلاف چیزی که همیشه فکر میکردم، جونگکوک خیلی صمیمی و راحت بود؛ انگار سالهاست دوستش هستم.
بعد از کافه، به خیابانهای شلوغ شهر رفتیم.
هر جا میرفتیم مردم او را میشناختند، اما او با حوصله به همه لبخند میزد.
وسط راه بستنی خرید و یکی هم برای من گرفت.
گفتم:
«هنوز باورم نمیشه کنارتم.»
لبخند زد.
«منم هنوز باورم نمیشه این همه آدم از اون طرف دنیا دوستم دارن.»
برای لحظهای سکوت کردم.
بعد گفتم:
«چون همیشه بهمون امید دادی.»
جونگکوک چند ثانیه به زمین نگاه کرد و آرام گفت:
«ولی شما آرمیا هم به من امید دادین.»
بعدازظهر به پارک بزرگی رفتیم.
روی چمنها نشستیم و درباره رویاها حرف زدیم.
ازش پرسیدم:
«وقتی خسته میشی چیکار میکنی؟»
خندید و گفت:
«گاهی فقط به این فکر میکنم که یه جایی، یه آرمی هست که با آهنگهام لبخند زده.»
آن لحظه اشک در چشمهایم جمع شد.
غروب آسمان نارنجی شده بود.
باهم کنار رودخانه قدم میزدیم.
نسیم خنکی میوزید و صدای خندههای جونگکوک هنوز توی گوشم بود.
دلم نمیخواست روز تمام شود.
اما کمکم شب از راه رسید.
جلوی همان کافهای که صبح همدیگر را دیده بودیم ایستادیم.
جونگکوک لبخند زد و گفت:
«امیدوارم امروز خوش گذشته باشه.»
گفتم:
«بهترین روز زندگیم بود.»
او دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
«پس هر وقت ناراحت شدی، این روز رو یادت بیار.»
و قبل از رفتن اضافه کرد:
«ممنون که همیشه کنارمون بودی، آرمی.»
بعد آرام دور شد.
من همانجا ایستاده بودم و به رفتنش نگاه میکردم.
شاید آن روز تمام شده بود...
اما لبخندی که جونگکوک روی صورتم گذاشته بود، برای همیشه در قلبم میماند. 💜
- ۱.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط