---
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 21
---
📍 ویو: سوهو
داشتم با عصبانیت از پلهها پایین میرفتم.
نفسم سنگین بود، هنوز صدای الا توی گوشم بود...
«چرا باهام مثل باباها رفتار میکنی؟ یه بار رئیسمی یه بار پدرم...»
لعنتی... چرا اینقدر اون جمله توی سرم تکرار میشد؟
دستم رو مشت کرده بودم که یههو صدای بلندی از بالا اومد.
یه "بوم" سنگین، بعدش صدای افتادن چیزی... یا کسی.
چرخیدم سمت پلهها.
چند نفر از پرستارا جیغ زدن:
«یه نفر از پله افتاد!»
قلبم ریخت.
دویدم بالا، پلهها رو دوتا یکی میرفتم.
رسیدم به بالا، و اونجا... دیدمش.
الا روی زمین افتاده بود، موهاش پخش شده بودن، سرش خونآلود بود.
چشمام سیاهی رفت.
دستمو بردم سمتش، زانو زدم کنارش.
سوهو: الا... الاااا... صدای منو میشنوی؟
چرا جواب نمیدی لعنتی...
دستم میلرزید. لمسش کردم، هنوز نفس داشت.
ولی بیجون بود، خیلی بیجون.
سوهو (با صدای گرفته): یکی دکتر صدا کنه، زود باشین!
یه پرستار دوید سمت ما.
من سر الا رو گذاشتم روی پام، قطرههای خون از کنار صورتش پایین میاومد.
نمیدونم چرا... ولی اشک از چشم خودمم افتاد.
سوهو (زمزمه): ببخش... الا ببخش منو... من فقط عصبانی بودم، نمیخواستم اذیتت کنم...
دستمو محکم گرفته بود، حتی توی اون حالت بیهوشی.
انگار نمیخواست رها کنه، یا شاید من نمیخواستم رهاش کنم...
پرستارا رسیدن، برانکارد آوردن.
من بلند شدم، ولی نگاهم هنوز روی اون بود.
وقتی بردنش، انگار یه چیزی ازم جدا شد.
همون لحظه فهمیدم...
ترس از دست دادنِ اون، خیلی بدتر از خشم بود.
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 21
---
📍 ویو: سوهو
داشتم با عصبانیت از پلهها پایین میرفتم.
نفسم سنگین بود، هنوز صدای الا توی گوشم بود...
«چرا باهام مثل باباها رفتار میکنی؟ یه بار رئیسمی یه بار پدرم...»
لعنتی... چرا اینقدر اون جمله توی سرم تکرار میشد؟
دستم رو مشت کرده بودم که یههو صدای بلندی از بالا اومد.
یه "بوم" سنگین، بعدش صدای افتادن چیزی... یا کسی.
چرخیدم سمت پلهها.
چند نفر از پرستارا جیغ زدن:
«یه نفر از پله افتاد!»
قلبم ریخت.
دویدم بالا، پلهها رو دوتا یکی میرفتم.
رسیدم به بالا، و اونجا... دیدمش.
الا روی زمین افتاده بود، موهاش پخش شده بودن، سرش خونآلود بود.
چشمام سیاهی رفت.
دستمو بردم سمتش، زانو زدم کنارش.
سوهو: الا... الاااا... صدای منو میشنوی؟
چرا جواب نمیدی لعنتی...
دستم میلرزید. لمسش کردم، هنوز نفس داشت.
ولی بیجون بود، خیلی بیجون.
سوهو (با صدای گرفته): یکی دکتر صدا کنه، زود باشین!
یه پرستار دوید سمت ما.
من سر الا رو گذاشتم روی پام، قطرههای خون از کنار صورتش پایین میاومد.
نمیدونم چرا... ولی اشک از چشم خودمم افتاد.
سوهو (زمزمه): ببخش... الا ببخش منو... من فقط عصبانی بودم، نمیخواستم اذیتت کنم...
دستمو محکم گرفته بود، حتی توی اون حالت بیهوشی.
انگار نمیخواست رها کنه، یا شاید من نمیخواستم رهاش کنم...
پرستارا رسیدن، برانکارد آوردن.
من بلند شدم، ولی نگاهم هنوز روی اون بود.
وقتی بردنش، انگار یه چیزی ازم جدا شد.
همون لحظه فهمیدم...
ترس از دست دادنِ اون، خیلی بدتر از خشم بود.
---
- ۷.۴k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط