پشت نگاه سردت — پارت نهم
پشت نگاه سردت — پارت نهم
ویو آت
از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم، صبحونه خوردم و آماده شدم.
موهام رو مرتب کردم، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. سوار موتورم شدم و به سمت مدرسه راه افتادم.
هوای صبح خنک بود و باد لابهلای موهام میپیچید. ذهنم هنوز درگیر اتفاقات روزهای گذشته بود، مخصوصاً رفتارهای عجیب تهیونگ...
وقتی به مدرسه رسیدم، جیا رو دیدم که کنار حیاط ایستاده بود.
جیا: سلام آت، خوبی؟
آت: سلام، ممنونم. تو خوبی؟
جیا: آره. آت، امروز وقت استراحت داریم!
آت: چه عالییی! 😍
با شنیدن این حرف، لبخند کوچیکی روی لبم نشست. بالاخره یک روز بدون درس و کلاسهای خستهکننده!
ویو تهیونگ
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و آماده شدم. بعد از رسیدن به مدرسه، مستقیم رفتم کلاس.
همین که وارد کلاس شدم، چشمم افتاد به آت.
چقدر خوشگله... وای!
چند لحظه بیاختیار بهش نگاه کردم.
نه، نه! این دیگه چه فکریه؟
سریع خودمو جمع کردم و سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم. با قدمهایی آروم به سمتش رفتم.
ته: سلام پرنسس، صبحت بخیر.
آت: 😳
ویو آت
وقتی تهیونگ گفت «پرنسس»، چند ثانیه توی شوک موندم.
پرنسس؟!
از کی تا حالا من شدم پرنسس؟
از اون طرف هم دیدم چند نفر از بچهها با نگاههای عجیب نگامون میکنن؛ انگار منتظر بودن ببینن بین من و تهیونگ چه خبره.
با حالت سرد گفتم:
آت: سلام. صبح تو هم بخیر.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما چیزی نگفت.
همون لحظه معلم وارد کلاس شد.
معلم: سلام بچهها، صبح بخیر. امروز وقت استراحت داریم. منم میرم، شما میتونید برید بازی کنید؛ حیاط، والیبال یا هرچی دوست دارید.
بچهها: هوراااااا! 🎉
با شنیدن حرف معلم، همه با خوشحالی از جا بلند شدن.
ته: بچهها، بیاید والیبال بریم!
آت: باشه.
جیا: اوکی.
هانا: منم بیام؟
آت: بیا.
ویو آت
همه رفتیم حیاط و شروع کردیم به والیبال بازی کردن.
صدای خنده و هیاهوی بچهها توی حیاط پیچیده بود. برای چند دقیقه همهچیز عادی و خوب پیش میرفت.
بازی داشت خوب پیش میرفت که جینو توپ رو برداشت.
اما انگار از قصد توپ رو محکم به سمت من زد.
آت: جینو، صبر کن—
اما دیر شده بود.
توپ با شدت به من برخورد کرد.
همهچیز جلوی چشمم تار شد...
صداها دور و مبهم شدن و قبل از اینکه بتونم کاری کنم، بیهوش شدم.
ویو تهیونگ
همین که جینو توپ رو زد و آت روی زمین افتاد، قلبم فرو ریخت.
بدون اینکه حتی فکر کنم، سریع خودمو بهش رسوندم.
ته: آت!
کنارش زانو زدم.
دیدم بیهوشه.
ته: آت... صدای منو میشنوی؟
اما جوابی نداد.
بدون معطلی کمکش کردم و بردمش درمانگاه مدرسه.
ویو آت
چشمام رو بهآرومی باز کردم.
اول همهچیز تار بود. پلک زدم و چند ثانیه بعد تونستم اطرافم رو ببینم.
تهیونگ، کوکی، جیمین و جیا کنارم بودن.
آت: چی شده؟
جیا با نگرانی جلو اومد.
جیا: وای آت! نصف جونم کردی! خوبی؟
آت: آره، خوبم.
جیا: خداروشکر...
نگاهم به تهیونگ افتاد.
چهرهاش برخلاف همیشه جدی نبود؛ نگرانی واضحی توی چشمهاش دیده میشد.
تهیونگ با نگرانی پرسید:
ته: خوبی، عزیزم؟
آت: آره، ممنونم.
بعد آروم از جام بلند شدم.
آت: بریم کلاس.
ته: نه، کلاس تموم شده. الان مستقیم میریم خونه.
آت: واقعاً؟
ته: آره. میرسونمت.
آت: خودم میرم.
ته: نه. میرسونمت.
چند لحظه بهش خیره شدم.
آت: ...
آت: ممنونم.
ویو آت
از بچهها خداحافظی کردم و سوار ماشین تهیونگ شدم.
مسیر رو تقریباً در سکوت رفتیم.
صدای آرام موتور ماشین تنها چیزی بود که سکوت بینمون رو پر میکرد.
تا اینکه تهیونگ گفت:
ته: آت، فردا شب مهمونی داریم توی خونهمون. آدرس رو برات میفرستم. به دوستت هم بگو بیاد.
آت: نه، مرسی.
ته: نه نداریم. حتماً بیا.
آت: باشه... خداحافظ.
ته: خداحافظ.
ویو تهیونگ
وقتی ماشین از جلوی خونه آت دور شد، چند لحظه از آینه به جایی که ایستاده بود نگاه کردم.
یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
آت هنوز نمیدونه فردا شب قراره چه اتفاقی بیفته...
یه نقشه برات دارم، خانم آت...
نقشهای که مطمئنم ازش خبر نداری.
لبخندم کمی پررنگتر شد.
ته: فقط صبر کن...
ویو آت
رفتار تهیونگ این چند وقت خیلی عجیب شده...
از یه طرف سرد و مغروره، از یه طرف بدون اینکه بفهمم چرا، مدام حواسش به منه.
ولی بیخیال.
امروز و فردا هم سر کار نمیرم.
رفتم خونه، دوش گرفتم و بعد از کمی استراحت، خوابم برد.
اما نمیدونستم فردا شب، قراره همهچیز یه جور دیگه پیش بره...
ادامه دارد... 🦋
ویو آت
از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم، صبحونه خوردم و آماده شدم.
موهام رو مرتب کردم، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. سوار موتورم شدم و به سمت مدرسه راه افتادم.
هوای صبح خنک بود و باد لابهلای موهام میپیچید. ذهنم هنوز درگیر اتفاقات روزهای گذشته بود، مخصوصاً رفتارهای عجیب تهیونگ...
وقتی به مدرسه رسیدم، جیا رو دیدم که کنار حیاط ایستاده بود.
جیا: سلام آت، خوبی؟
آت: سلام، ممنونم. تو خوبی؟
جیا: آره. آت، امروز وقت استراحت داریم!
آت: چه عالییی! 😍
با شنیدن این حرف، لبخند کوچیکی روی لبم نشست. بالاخره یک روز بدون درس و کلاسهای خستهکننده!
ویو تهیونگ
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و آماده شدم. بعد از رسیدن به مدرسه، مستقیم رفتم کلاس.
همین که وارد کلاس شدم، چشمم افتاد به آت.
چقدر خوشگله... وای!
چند لحظه بیاختیار بهش نگاه کردم.
نه، نه! این دیگه چه فکریه؟
سریع خودمو جمع کردم و سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم. با قدمهایی آروم به سمتش رفتم.
ته: سلام پرنسس، صبحت بخیر.
آت: 😳
ویو آت
وقتی تهیونگ گفت «پرنسس»، چند ثانیه توی شوک موندم.
پرنسس؟!
از کی تا حالا من شدم پرنسس؟
از اون طرف هم دیدم چند نفر از بچهها با نگاههای عجیب نگامون میکنن؛ انگار منتظر بودن ببینن بین من و تهیونگ چه خبره.
با حالت سرد گفتم:
آت: سلام. صبح تو هم بخیر.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما چیزی نگفت.
همون لحظه معلم وارد کلاس شد.
معلم: سلام بچهها، صبح بخیر. امروز وقت استراحت داریم. منم میرم، شما میتونید برید بازی کنید؛ حیاط، والیبال یا هرچی دوست دارید.
بچهها: هوراااااا! 🎉
با شنیدن حرف معلم، همه با خوشحالی از جا بلند شدن.
ته: بچهها، بیاید والیبال بریم!
آت: باشه.
جیا: اوکی.
هانا: منم بیام؟
آت: بیا.
ویو آت
همه رفتیم حیاط و شروع کردیم به والیبال بازی کردن.
صدای خنده و هیاهوی بچهها توی حیاط پیچیده بود. برای چند دقیقه همهچیز عادی و خوب پیش میرفت.
بازی داشت خوب پیش میرفت که جینو توپ رو برداشت.
اما انگار از قصد توپ رو محکم به سمت من زد.
آت: جینو، صبر کن—
اما دیر شده بود.
توپ با شدت به من برخورد کرد.
همهچیز جلوی چشمم تار شد...
صداها دور و مبهم شدن و قبل از اینکه بتونم کاری کنم، بیهوش شدم.
ویو تهیونگ
همین که جینو توپ رو زد و آت روی زمین افتاد، قلبم فرو ریخت.
بدون اینکه حتی فکر کنم، سریع خودمو بهش رسوندم.
ته: آت!
کنارش زانو زدم.
دیدم بیهوشه.
ته: آت... صدای منو میشنوی؟
اما جوابی نداد.
بدون معطلی کمکش کردم و بردمش درمانگاه مدرسه.
ویو آت
چشمام رو بهآرومی باز کردم.
اول همهچیز تار بود. پلک زدم و چند ثانیه بعد تونستم اطرافم رو ببینم.
تهیونگ، کوکی، جیمین و جیا کنارم بودن.
آت: چی شده؟
جیا با نگرانی جلو اومد.
جیا: وای آت! نصف جونم کردی! خوبی؟
آت: آره، خوبم.
جیا: خداروشکر...
نگاهم به تهیونگ افتاد.
چهرهاش برخلاف همیشه جدی نبود؛ نگرانی واضحی توی چشمهاش دیده میشد.
تهیونگ با نگرانی پرسید:
ته: خوبی، عزیزم؟
آت: آره، ممنونم.
بعد آروم از جام بلند شدم.
آت: بریم کلاس.
ته: نه، کلاس تموم شده. الان مستقیم میریم خونه.
آت: واقعاً؟
ته: آره. میرسونمت.
آت: خودم میرم.
ته: نه. میرسونمت.
چند لحظه بهش خیره شدم.
آت: ...
آت: ممنونم.
ویو آت
از بچهها خداحافظی کردم و سوار ماشین تهیونگ شدم.
مسیر رو تقریباً در سکوت رفتیم.
صدای آرام موتور ماشین تنها چیزی بود که سکوت بینمون رو پر میکرد.
تا اینکه تهیونگ گفت:
ته: آت، فردا شب مهمونی داریم توی خونهمون. آدرس رو برات میفرستم. به دوستت هم بگو بیاد.
آت: نه، مرسی.
ته: نه نداریم. حتماً بیا.
آت: باشه... خداحافظ.
ته: خداحافظ.
ویو تهیونگ
وقتی ماشین از جلوی خونه آت دور شد، چند لحظه از آینه به جایی که ایستاده بود نگاه کردم.
یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
آت هنوز نمیدونه فردا شب قراره چه اتفاقی بیفته...
یه نقشه برات دارم، خانم آت...
نقشهای که مطمئنم ازش خبر نداری.
لبخندم کمی پررنگتر شد.
ته: فقط صبر کن...
ویو آت
رفتار تهیونگ این چند وقت خیلی عجیب شده...
از یه طرف سرد و مغروره، از یه طرف بدون اینکه بفهمم چرا، مدام حواسش به منه.
ولی بیخیال.
امروز و فردا هم سر کار نمیرم.
رفتم خونه، دوش گرفتم و بعد از کمی استراحت، خوابم برد.
اما نمیدونستم فردا شب، قراره همهچیز یه جور دیگه پیش بره...
ادامه دارد... 🦋
- ۳۴۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط