«درخواستی»
«درخواستی»
رمان «عطر باران و لبخند تو»
پارت ۵: باران ناگهانی
عصر، باران شدیدی شروع شد. ا.ت چترش را همراه نداشت و جلوی در مدرسه ایستاد. تهیونگ چتر مشکیاش را بالای سر او گرفت. فاصله شانههایشان کم بود و صدای باران، تپش قلب ا.ت را پنهان میکرد. آنها در مسیر خانه، آرام و بیصدا قدم زدند.
رمان «عطر باران و لبخند تو»
پارت ۵: باران ناگهانی
عصر، باران شدیدی شروع شد. ا.ت چترش را همراه نداشت و جلوی در مدرسه ایستاد. تهیونگ چتر مشکیاش را بالای سر او گرفت. فاصله شانههایشان کم بود و صدای باران، تپش قلب ا.ت را پنهان میکرد. آنها در مسیر خانه، آرام و بیصدا قدم زدند.
- ۳۹۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط