شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد.

شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد. تو مراسم یه موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد: تبریک میگم داداش . مبارکه داداش. ایشاله خوشبخت بشی داداش.
یهو یه ببر عصبانی شد موشه رو گرفت و سرش داد زد: تو یه موش فسقلی چطور به خودت اجازه میدی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟
موش گفت: عصبانی نشو داداش، آخه منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم !!!!
( پیشاپیش روز مرد به تمام شیرهایی که موش شدن تبریک میگم)☺☺☺
دیدگاه ها (۵۱)

به من بگوکدام غمی وجودش را داشته که بارانیت کندبگو، خاکش میک...

اووهووووم اووهوووم!با شمام ...چرا ماتت برده به من؟!!اصن فهمی...

دیوونه شدم از بس که خیره شدم به عکس روی دیوار.........چقدر س...

چشمت شروع شد، غزلیدن بهانه است!باید بگویم از تو... ولی احمقا...

عشق پر مشغله : پارت سی و سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط