سهم من از تو...♡

سهم من از تو...♡
ₚ₇
بخش چهارم:"آرامش خاص"

"قطرات آب سرد بهش احساس ارامش خاصی رو تلقی میکردند چشماشو باز کرد و به مچ دستش خیره شد زخمی عمیق که ردش روی مچ دستش خودنمایی میکرد و یاد اورد دردها و سختی هاش بود...

ساعت۲:۴۵ بامداد..سال۲۰۲۴:
به سرعت میدوید میدونست اگه این بارم دیر کنه..تنبیه بدی میشه هنوز جای زخمای شلاق هایی که روی بدنش بخاطر دفاع از برادرش خورده بود میسوخت..به قدم هاش سرعت بیشتری بخشید انقدر غرق مهمونی و شادی کردن با دوستاش بود که تایم از دستش در رفت...
به خونه رسید.‌..دستشو روی قلبش که تند تند می تپید گذاشت و نفس نفس زنان و اروم وارد خونه شد..
دایانا:"خوبه..انگاری پدر نیست!"
پاورچین پاوچین به سمت اتاق قدم برداشت که...
"کدوم گوری بودی!!!هااااا؟؟؟"
با شنیدن صدای بم و کلفت پدرش روش رو برگردوند..توی دست چپش یه شلاق کلفت بود و رگ گردنش از عصبانیت بیردن زده بود میشد شدت خشم رو توی چشاش دید..
دایانا به چهره مادرش که ریلکس روی مبل نشسته بود خیره موند در نگاهش مظلومیت و کمک خواستن موج میزد اما مادرش بی تفاوت بهش به داخل اتاق رفت.. نگاهشو به مرد روبه روش داد:
"پ..پدر..بب..ببخشید..م..من..حوا..حواسم..ن
که از شدت سوزش اولین ضربه ناگهانی توسط پدرش به زمین افتاد و حرفش قطع شد..(شروع کرد به شلاق زدن)
"مگه بهت نگفتم زود بیا خونهههه از اولم نباید اجازه میدادم بریییی دختره ی هرزههههه تو لیاقت محبتم نداری...حالم ازت بهم میخوره"(عربده)
اون مرد به قدری وحشی بود که حتی به دختر خودشم رحم نداشت...که با صدای داد یه نفر دست از زدن دخترک کشید...
آریان با صدای داد یه نفر بیدار شد..
آریان:"اههه لعنتی دوباره داره با اون زن عفریتش دعوا میکنه...
"که بعد از توجه بیشتر به صدا فهمید خواهرش به خونه اومده و به سرعت پایین رفت.."
عصبی به طرف پدرش غرید:
"تو چجور پدری هستی که دختر مریضتو زجر میدی حالم ازت بهم میخوره از تو و اون زنت"
مادرش از اتاق اومد بیرون و گفت:
"چخبرته هاا؟ مگه چی شده حالا؟ این بخاطر کاریه که خودش کرده تا دوباره یاد بگیره
دیر نیاد خونه"
آریان با عصبانیت به طرف خواهرش رفت بغلش کرد و اون رو برد توی اتاق خودش و دررو بست دخترک که از شدت ضربات همه جای بدنش درد میکرد نای حرف زدن نداشت اما به سختی لب باز:
دایانا:"آریان..پس کی این روزا تموم میشه؟!"
آریان:"نگران نباش خواهر کوچولو بهت قول میدم زودی میگذره..بلاخره از این مخمصه خلاص میشیم..
"آریان همنطور که خواهر کوچولوش تو بغلش بود اون رو برد رو تخت و گف:
آریان:"چشماتو ببند و بخواب!"
دایانا:"درد دارم!!.."
آریان:"ببخشید..الان نمیتونم برم پایین و پماد بیارم زخماتو ببندم بزار وقتی اونا بخوابن میرم..باشه؟"
دایانا:"اوهوم...آریان من..من...میترسم نکنه بیادو دوباره..م..ن"
دیدگاه ها (۱۲۲)

پارت ۶که یهو تهیونگ با شلاق وارد شدتهیونگ رو به خدمتکارا:بری...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

پارت دوم راز خون

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

مشخصات

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²ویو: جونگ‌کوکبا عجله به سمت اتاق...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹بوی تند...

عشق مافیا:)))پارت پنج فلش بک به توی خونه: ات کمی خسته و گشنه...

پارت 3۸صدایِ برخوردِ شلاق با پوست، توی فضایِ ساکتِ اتاق مثل ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط