نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام اینپا و آنپا میکرد،نانوا
نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام اینپا و آنپا میکرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:سپردهام،اما او خدای«گرگها»هم هست...
گفت:گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم،میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
گفت:سپردهام،اما او خدای«گرگها»هم هست...
- ۳۰۴
- ۱۸ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط