امروز

امروز !
به خیاط باشی گفتم :
لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد ،
کمی گشـادتر از معمول بـدوز ،
من کلی حســرت در دل دارم ،
پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ،
قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید ، 
آستین لباسـم بلـند باشد ،
شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم ،
و درست همان لحظه ،
که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردم ،
و با "لبخندی دروغین"خودم را
برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم ،
به خـــــیاط گفتم :
وقتی کـه "عـشــــق " نداری ،
دیگــر تفـــاوتی نمی کـند 
" بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "
و تو ، سال ها بعــــد ...
به خــــیاط باشی خواهی گفت :
رخت دامــــادی من ،
همچون بخــتم سیاه باشد …
زیر کت جلیقه بگذار ،
طوری که وجـــدانم پیدا نباشد ،
کمی تنگ تر از معمول بدوز ،
نباید احساسم به جــایی درز کند ،
یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ،
بغضم را باید قـــورت دهم …
و درست ،
همان لحظه ،
که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی ،
و با "لبخند حقیقی"خودت را
برای بودن کنار دیگری "فریب"می دهی ،
خـــــیاط به تو خـواهد گفت :
وقتی کـه" آرامــــــش " نداری ،
دیگــر تفـــاوتی نمی کـند …
" بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "
دیدگاه ها (۱)

...

2 پیک شراب... یکی "من" یکی "تو".... بزن به سلامتی دروغایی که...

ای خداااااادیدی که سخت نیست تنها بدون مندیدی که صبح میشود شب...

♡ﺩﺭﺩﯼ ﻧﯿﺴــــــــــــــــــــﺖ . . . ﺯﺟﺮﯼ ﻧﯿﺴـــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط